روزهايي كه گذشت مصادف بود با سالروز آغاز جنگ و بخصوص
اشغال خرمشهر توسط عراق كه اتفاقا من هم همه فكر و ذهنم
درگير آن روزها و شبهاي بلند سخت و طاقتفرسا شده بود.
اولش با «سفر به گراي 270 درجه» احمد دهقان (تهران: سوره مهر، 1378)،
و اين روزهاي آخري هم با «دا: خاطرات سيدهزهرا حسيني» به اهتمام
اعظم حسيني (تهران: سوره مهر، 1378).
هر چند هيچكدام چندان واجد جذابيتهاي متني و
خاصه دومي ارزش استنادي نبود، ولي
باز هم مرا با خود بردند به حال و هواي جبهه و جنگ.
[در عجبم چرا پس از اين همه سال (الان بيش از بيست سال از
پايان جنگ ميگذرد) هنوز نه رمان درست و حسابي از اين رويداد
پيچيده اجتماعي با تاثيرات فراگير و عميق داريم،
نه حتي بلديم چطور يك كتاب خاطره را بايد تهيه و تنظيم كرد!
«شطرنج با ماشين قيامت» حبيب احمدزاده (تهران: سوره مهر، 1378) را
خيلي پيشتر خوانده بودم صد رحمت به آن. باز يك كششي داشت.
«دا» هم سرشار از احساساتي كنترلنشده است كه
البته به خودي خود، حرجي بر آن نيست!
شايد بايد آن را اقتضاي زنانگي راوي (و محقق نويسنده!) خاطرات دانست.
بيدقتي در نقل خاطرات هم طبيعي است چرا كه
خاطرات نه بر اساس ثبت به موقع و روزانه رويدادها كه
از پس گذشت ساليان، بر مبناي حافظه راوي به رشته تحرير درآمده.
اما اينكه مثلا فصلبندي كتاب به ترتيب شماره است(!)، و
نه بر اساس سير تاريخي حوادث و يا موقعيت جغرافياي راوي، و يا
اينكه نقشهاي(هايي) از محل وقوع حوادث همراه نشده است، را
بايد به چه حساب گذاشت؟ آن هم براي اثري با هفده چاپ!
دوستان سوره! بد نيست «خاطرات شعبان جعفري» را يك ورقي بزنيد!]
ياد بچههاي به اصطلاح آن روزها، جنگزدهاي افتادم كه
در همان ايام (دقيقا كي بود؟) شدند همسايه ما و از قضا شديم رفقاي جِنگ!
فرزاد (علي)، بهروز، حميد، و مازيار (كه دوستيامان به اقتضاي دانشگاه بود و
در نتيجه دو سه سالي ديرتر).
براي همين خاطرات را كه ميخوانم، آدمها برايم آشنا هستند.
يعني همه خانوادههاي خونگرم و محنتكشيده خوزستاني كه
خاطرات بينظيري ازشان دارم.
آنقدر با اين دوستهاي تازه دمخور شده بودم كه
همه فكر ميكردند من هم جنگزدهام؛ و
چقدر اين حس برايم عجيب بود!
از طرفي اصرار داشتم كه جنگزده نيستم (كه در واقع هم نبودم!) و
از طرفي هم عاشق مرام و گرمي روابطشان شده بودم (يعني آنچه كه
در نوع روابط كه تا آن زمان شناخته بودم، كمتر نشاني از آنها بود!).
مطمئن نيستم ولي شايد هم آن اصرار ريشه در نوعي رفع اتهام داشت، تا
پافشاري صرف بر راستگويي! چون الان كه فكر ميكنم، و
خاطرات خاكگرفته آن روزها را مرور ميكنم، ميبينم
با كمال تاسف با جنگزدهها خوب برخورد نميشد! و
ميتوان حدس زد كه چقدر برايشان اين نگاه ـ نگاه بيگانه، غريبه و
مزاحم ـ تلخ و ناگوار بوده است.
ناخواسته درگير جنگي بشوي كه هيچ انتظارش را نداشتهاي و
يكباره شاهد در خون غلتيدن عزيزترين كسانت باشي و
با دلي پردرد و ناباورانه از خانه و زندگيات به اجبار دست بكشي و
آواره غربت شوي و بشوي ميمهانناخوانده مردم سرد و نامهرباني كه
به چشم مزاحم به تو مينگرند.
چرا؟ چرا بايد سرنوشت من نوعي اينگونه رقم بخورد؟
در جنگي خانمانسوز كه ديگرانش به راه انداختند؟ و
تفاوت من و تو چه بود؟ جز جبري جغرافيايي؟ كه
مرا مرزنشين و تو را ساكن پايتخت كرد؟ و
مرا روستايي حاشيهنشين مركز و ترا شهري مركزنشين كرد؟ و
مرا آواره افغان و ترا شهروند ايراني كرد؟ و
مرا پناهنده ايراني و ترا شهروند اروپايي كرد؟ واقعا
اين مرزها از كجا آمدهاند؟ چه كسي آنها را كشيده است؟ و چرا؟
چرا بايد زندگي و سرنوشت انسانها را مشتي
خط و مرز مصنوعي بيمعنا تعيين بكند؟ و
مشتي ديوانه با پس و پيش كردن آنها، مردم بيگناه را
به خاك و خون بكشند و آواره و زابراه كنند؟
ياد خانم مسني افتادم كه در يك روز سرد زمستاني
تك و تنها در پرينسس استريت جلوي نيشنال آرت گالري
داشت اعتراض ميكرد.
پرسيدم چكار ميكنيد؟
گفت اعتراض ميكنم!
: به چه؟
: به جنگ!
: ميشود من هم اعتراض كنم؟
: چرا نميشود! سر اين پرده را بگير!
و به اين ترتيب، ما دو ساعت نسبت به جنگ اعتراض كرديم!
ميدانيد فلسفه او چه بود؟ اينكه
«در صلح منفعتي نيست! اگر سودي هست، در جنگ است!»
باري، هنوز هم بهترين خاطراتم از آن بچههاي باحال و بيرياست.
ته لهجهاي هم كه انگار گرفتهام
مرا همه جا خوزستاني معرفي ميكند و
من دوست دارم با نام بردن از مطبوعترين غذاهاي عمرم ـ قليه ميگو (ماهي)،
خورشت باميه، دال عدس، رنگينك ـ به اين پندار دامن بزنم!
...
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
درباره علوم جديد 1
بنياد علوم جديد، اعم از انساني و طبيعي،
بر شك است؛ شك سازمانيافته.
[كمااينكه اين علوم را به درستي ظني يا گماني معرفي ميكنند].
از اين رو، همواره بر فراز هر جزميت و قاعدهاي ميايستد و
كمترين ايماني را هم برنميتابد.
تاريخ علم هم نشان داده است كه تاكنون،
برنده نهايي در دعاوي اقامه شده توسط مومنان عليه اين علوم،
نه ايمانهاي راسخ كه ادله موجه عقلي و شواهد پذيرفتني تجربي بوده.
[و هيچ كس هم، نه تنها داعيهاي براي ازلي و ابدي بودن آن دلايل و شواهد نداشته كه
همه پذيرفتهاند سهم انسان محدود، دانشي محدود، موقتي و گماني است!].
به علاوه، دستاوردهاي تكنولوژيك علوم جديد را هم
ميتوان شاهدي گرفت بر حقانيت اين علوم؛ زيرا،
هر چقدر اهل ايمان در برآوردن
ادعاهاي بيحد و حصر و وعدهوعيدهاي گشادهدستانه خود در
سعادت دنيا و آخرت مومنان،
شكست خورده و ناكام گشتهاند، در عوض،
اهل علم در تامين خوشبختيهاي كوچك و محدودي كه
نويد آنها را دادهاند و براي همه انسانها هم خواستهاند ـ بيآنكه
از ايمانشان بپرسند ـ بسي توفيق داشتهاند.
بنابراين، بنياد علوم جديد بر ساختارشكني و بر نقد است؛ و
بر عدمتعهد به هر ساختار و شالودهاي. و حال آنكه
هر ساختي بستري ميشود براي بهرهمندي عدهاي و
محروميت عده بيشتري. و جالب آنكه
داوم و بقاي هر ساخت،
وابسته ايمان هر دو گروه است! و از اين رو،
وقتي شك اهل علم، لرزه بر اين ساخت ميافكند،
اهل ايمان بيتاب ميگردد و طبيعي است كه
نسبت به علم (و اهل آن) خصومت ورزد.
دادگاههاي تفتيش عقايد شاهد روشني بر چنين مواجههاي است.
مواجهه ميان فيزيك و هيات (نجوم) ايماني و علم فيزيك (جديد) و
ميان زيستشناسي ايماني و زيستشناسي جديد و
ميان علم النفس ايماني و روانشناسي جديد و
ميان درك ايماني از سياست و علم سياست و
ميان درك ايماني از اجتماع و علم جامعهشناسي. و الخ.
در حيرتم از اين همه بلايايي كه
از سر نشستن در جايگاه خداوندگاري ـ كه
جايگاه دانش مطلق قطعي ازلي ابدي ... ايماني است ـ و
نشاختن و مراعات نكردن حد و اندازه خود ـ كه
چيزي جز دانش نسبي گماني عصري ... علمي نيست ـ ،
بر انسان رفته است و باز عبرت نميگيرد و
خيرهسرانه داعيه تماميت دارد!
...
بر شك است؛ شك سازمانيافته.
[كمااينكه اين علوم را به درستي ظني يا گماني معرفي ميكنند].
از اين رو، همواره بر فراز هر جزميت و قاعدهاي ميايستد و
كمترين ايماني را هم برنميتابد.
تاريخ علم هم نشان داده است كه تاكنون،
برنده نهايي در دعاوي اقامه شده توسط مومنان عليه اين علوم،
نه ايمانهاي راسخ كه ادله موجه عقلي و شواهد پذيرفتني تجربي بوده.
[و هيچ كس هم، نه تنها داعيهاي براي ازلي و ابدي بودن آن دلايل و شواهد نداشته كه
همه پذيرفتهاند سهم انسان محدود، دانشي محدود، موقتي و گماني است!].
به علاوه، دستاوردهاي تكنولوژيك علوم جديد را هم
ميتوان شاهدي گرفت بر حقانيت اين علوم؛ زيرا،
هر چقدر اهل ايمان در برآوردن
ادعاهاي بيحد و حصر و وعدهوعيدهاي گشادهدستانه خود در
سعادت دنيا و آخرت مومنان،
شكست خورده و ناكام گشتهاند، در عوض،
اهل علم در تامين خوشبختيهاي كوچك و محدودي كه
نويد آنها را دادهاند و براي همه انسانها هم خواستهاند ـ بيآنكه
از ايمانشان بپرسند ـ بسي توفيق داشتهاند.
بنابراين، بنياد علوم جديد بر ساختارشكني و بر نقد است؛ و
بر عدمتعهد به هر ساختار و شالودهاي. و حال آنكه
هر ساختي بستري ميشود براي بهرهمندي عدهاي و
محروميت عده بيشتري. و جالب آنكه
داوم و بقاي هر ساخت،
وابسته ايمان هر دو گروه است! و از اين رو،
وقتي شك اهل علم، لرزه بر اين ساخت ميافكند،
اهل ايمان بيتاب ميگردد و طبيعي است كه
نسبت به علم (و اهل آن) خصومت ورزد.
دادگاههاي تفتيش عقايد شاهد روشني بر چنين مواجههاي است.
مواجهه ميان فيزيك و هيات (نجوم) ايماني و علم فيزيك (جديد) و
ميان زيستشناسي ايماني و زيستشناسي جديد و
ميان علم النفس ايماني و روانشناسي جديد و
ميان درك ايماني از سياست و علم سياست و
ميان درك ايماني از اجتماع و علم جامعهشناسي. و الخ.
در حيرتم از اين همه بلايايي كه
از سر نشستن در جايگاه خداوندگاري ـ كه
جايگاه دانش مطلق قطعي ازلي ابدي ... ايماني است ـ و
نشاختن و مراعات نكردن حد و اندازه خود ـ كه
چيزي جز دانش نسبي گماني عصري ... علمي نيست ـ ،
بر انسان رفته است و باز عبرت نميگيرد و
خيرهسرانه داعيه تماميت دارد!
...
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
من عضوي از جنبش سبز هستم يا چرا در انتخابات شرکت میکنم؟ 2
از آنجا که به باور من
1- شرایط کشورم نامطلوب است.
[شرایطی که
1-1- معلول مشکلات ساختاری است،
و
1-2- دارای تاریخی طولانی است،
و
1-3- فقط هم اقتصادی ـ سیاسی نیست،
که
1-4- بیش و پیش از همه اجتماعی ـ فرهنگی است.]
و
2- مدیریت کلان کشور
2-1- در اداره کشور ناتوان است.
و در عین حال،
2-2- يا خواهان حفظ این شرایط نامطلوب است،
2-3- یا خواهان تغییر به شرایط نامطلوب(تر) دیگری است،
و من
3- خواهان تغییر این شرایط به شرایط مطلوبتری هستم.
و من
4- ضدانقلاب (مخالف تغییر سریع، غیرقانونی و خشونتبار این شرایط) هستم.
و من
5- مخالف دخالت بیگانگان در امور داخلی کشورم هستم.
و فهمیدم
6- استفاده از مسیر قانونی براي اعمال تغییرات مورد نظرم
يعني شرکت در انتخابات، ممكن نيست.
و دريافتم که
7- ارباب قدرت را تاب تحمل هيچ حركتي
برخلاف خواست ایشان نيست (حتي
در چارچوب قوانيني كه خود وضع كردهاند).
و بدین ترتیب،
8- حصول شرایط مطلوب نه تنها یک شبه كه به اين سادگيها ممکن نيست.
[و اصولا
8-1- شرایط مطلوب هیچگاه دستیافتنی نیست!
چرا که شرایط مطلوب چیزی نیست مگر
8-2- دگرگونی آهسته و پیوسته از شرایط موجود به شرایط بهتر.
و بنابراین،
8-3- نیازمند مشارکتی پیوسته و خستگیناپذیر است.
که
8-4- به شرکت در انتخابات تقلیلپذیر نیست].
در نتیجه از آنجا که
9- خواهان مشارکت در تغییر شرایط کشورم هستم.
پس
10- خود را عضو كوچكي از خانواده بزرگ و برومند جنبش سبز میدانم.
...
1- شرایط کشورم نامطلوب است.
[شرایطی که
1-1- معلول مشکلات ساختاری است،
و
1-2- دارای تاریخی طولانی است،
و
1-3- فقط هم اقتصادی ـ سیاسی نیست،
که
1-4- بیش و پیش از همه اجتماعی ـ فرهنگی است.]
و
2- مدیریت کلان کشور
2-1- در اداره کشور ناتوان است.
و در عین حال،
2-2- يا خواهان حفظ این شرایط نامطلوب است،
2-3- یا خواهان تغییر به شرایط نامطلوب(تر) دیگری است،
و من
3- خواهان تغییر این شرایط به شرایط مطلوبتری هستم.
و من
4- ضدانقلاب (مخالف تغییر سریع، غیرقانونی و خشونتبار این شرایط) هستم.
و من
5- مخالف دخالت بیگانگان در امور داخلی کشورم هستم.
و فهمیدم
6- استفاده از مسیر قانونی براي اعمال تغییرات مورد نظرم
يعني شرکت در انتخابات، ممكن نيست.
و دريافتم که
7- ارباب قدرت را تاب تحمل هيچ حركتي
برخلاف خواست ایشان نيست (حتي
در چارچوب قوانيني كه خود وضع كردهاند).
و بدین ترتیب،
8- حصول شرایط مطلوب نه تنها یک شبه كه به اين سادگيها ممکن نيست.
[و اصولا
8-1- شرایط مطلوب هیچگاه دستیافتنی نیست!
چرا که شرایط مطلوب چیزی نیست مگر
8-2- دگرگونی آهسته و پیوسته از شرایط موجود به شرایط بهتر.
و بنابراین،
8-3- نیازمند مشارکتی پیوسته و خستگیناپذیر است.
که
8-4- به شرکت در انتخابات تقلیلپذیر نیست].
در نتیجه از آنجا که
9- خواهان مشارکت در تغییر شرایط کشورم هستم.
پس
10- خود را عضو كوچكي از خانواده بزرگ و برومند جنبش سبز میدانم.
...
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
...(3)
با اين مردم نجيب، خوب برخورد نشد؛ اين را ديگر خودم فهميدم.
مردم فهيم، هميشه در صحنه، بزرگ، و حقشناس، يك شبه شدند
خس و خاشاك، بازيچه بيگانگان، اغتشاشطلب، و معاند!
و همين مجوزي شد براي تعدي به مال و جان و ناموس مردم.
چرا كه نخستين گام در جنايت عليه انساني ديگر،
خلع مقام وي از انساني همشان است.
البته اين را خيلي پيش از اينها ميبايد فهميده باشم؛ يعني
از وقتي كه با ديگر همنوعان من، با انواع برچسبها،
از دگرانديش(؟!) بگير تا اراذل و اوباش،
بيآنكه در دادگاهي صالح و
پس از محاكمهاي عادلانهاي،
محكوم شده باشند،
چه برخوردهاي غيرانساني كه نشد.
...
عدهاي از مردم كشته شدند و
عدهاي آزار (شكنجه) ديدند.
هر چند كه رئيس فرهنگستان تعداد آنان را قابل توجه ندانست، و
رئيس جمهوري(؟!) آن را سناريويي از پيش طراحي شده و
كار خود آشوبگران (خس و خاشاك سابق) خواند، و
يك فرمانده نظامي تعداد كشتههاي خودي را بالاتر اعلام كرد، و
...
و كار خدا بود كه فرزند يكي از مقامات در ميان اين مردم باشد، و
جوان بيگناه به خواري گرفتار گردد، و در آخر جنازه آش و لاش وي،
با اعمال انواع تحقيرها، تحويل خانواده داغدارش شود. و
آن وقت معلوم شود جوان نگونبخت نه بر اثر مننژيت كه
بر اثر اصابت جسم سخت به سر (چه تعبير آشنايي) جانباخته است.
...
داشتم به لورا دانشجوي دكتراي جامعهشناسي دانشگاه ادينبورو فكر ميكردم كه
براي رساله دكترا بر روي نگرشها درباره تجاوز به عنف تحقيق ميكند.
يعني چقدر ممكن است اين موضوع مهم باشد كه
كسي بخواهد براي رساله دكتراي جامعهشناسي روي آن كار كند؟
ديدم، نه، خيلي هم مهم است!
بخصوص با اين بلائي كه دچار شدهايم، يعني
عدهاي دختر و پسر قرباني تجاوز جنسي سازمانيافته شدهاند كه
شديدترين نوع آزار جسمي و روحي (شايد از مرگ بدتر) باشد.
چرا بايد قرباني شرمنده باشد؟
چرا بايد از افشاي آزاري كه ديده، بيم داشته باشد؟
اين بيچارگي لابد ريشه در نگرشهاي ديگران دارد.
شايد بهتر باشد اينگونه بپرسيم:
چرا ديگران نسبت به قرباني آزار جنسي،
به ديده تحقير يا ترحم مينگرند؟
...
و اين گونه بود كه
نام بازداشتگاهي (كهريزك) بر سر زبانها افتاد،
و عذر بدتر از گناه كه
شرايط سخت اين بازداشتگاه غيرقانوني،
ويژه اراذل و اوباش بوده است، و
جاروجنجالي به راه افتاد كه
ماموران خودسر (تعبير آشناي ديگري) محاكمه ميشوند، و
ميدانيم انجام كار چيزي در حدود ريشتراشي خواهد بود كه
سربازي بينوا از كوي دانشگاه ربود.
...
-: متجاوزان، نه ماموران كه
مجرمان جاني سابقهدار بودند!
-: ... كه لابد مامور مجازات مردم شده بودند!
...
خاطرات شعبان جعفري (شعبان بيمخ) را اگر نخواندهايد، بخوانيد.
...
مردم فهيم، هميشه در صحنه، بزرگ، و حقشناس، يك شبه شدند
خس و خاشاك، بازيچه بيگانگان، اغتشاشطلب، و معاند!
و همين مجوزي شد براي تعدي به مال و جان و ناموس مردم.
چرا كه نخستين گام در جنايت عليه انساني ديگر،
خلع مقام وي از انساني همشان است.
البته اين را خيلي پيش از اينها ميبايد فهميده باشم؛ يعني
از وقتي كه با ديگر همنوعان من، با انواع برچسبها،
از دگرانديش(؟!) بگير تا اراذل و اوباش،
بيآنكه در دادگاهي صالح و
پس از محاكمهاي عادلانهاي،
محكوم شده باشند،
چه برخوردهاي غيرانساني كه نشد.
...
عدهاي از مردم كشته شدند و
عدهاي آزار (شكنجه) ديدند.
هر چند كه رئيس فرهنگستان تعداد آنان را قابل توجه ندانست، و
رئيس جمهوري(؟!) آن را سناريويي از پيش طراحي شده و
كار خود آشوبگران (خس و خاشاك سابق) خواند، و
يك فرمانده نظامي تعداد كشتههاي خودي را بالاتر اعلام كرد، و
...
و كار خدا بود كه فرزند يكي از مقامات در ميان اين مردم باشد، و
جوان بيگناه به خواري گرفتار گردد، و در آخر جنازه آش و لاش وي،
با اعمال انواع تحقيرها، تحويل خانواده داغدارش شود. و
آن وقت معلوم شود جوان نگونبخت نه بر اثر مننژيت كه
بر اثر اصابت جسم سخت به سر (چه تعبير آشنايي) جانباخته است.
...
داشتم به لورا دانشجوي دكتراي جامعهشناسي دانشگاه ادينبورو فكر ميكردم كه
براي رساله دكترا بر روي نگرشها درباره تجاوز به عنف تحقيق ميكند.
يعني چقدر ممكن است اين موضوع مهم باشد كه
كسي بخواهد براي رساله دكتراي جامعهشناسي روي آن كار كند؟
ديدم، نه، خيلي هم مهم است!
بخصوص با اين بلائي كه دچار شدهايم، يعني
عدهاي دختر و پسر قرباني تجاوز جنسي سازمانيافته شدهاند كه
شديدترين نوع آزار جسمي و روحي (شايد از مرگ بدتر) باشد.
چرا بايد قرباني شرمنده باشد؟
چرا بايد از افشاي آزاري كه ديده، بيم داشته باشد؟
اين بيچارگي لابد ريشه در نگرشهاي ديگران دارد.
شايد بهتر باشد اينگونه بپرسيم:
چرا ديگران نسبت به قرباني آزار جنسي،
به ديده تحقير يا ترحم مينگرند؟
...
و اين گونه بود كه
نام بازداشتگاهي (كهريزك) بر سر زبانها افتاد،
و عذر بدتر از گناه كه
شرايط سخت اين بازداشتگاه غيرقانوني،
ويژه اراذل و اوباش بوده است، و
جاروجنجالي به راه افتاد كه
ماموران خودسر (تعبير آشناي ديگري) محاكمه ميشوند، و
ميدانيم انجام كار چيزي در حدود ريشتراشي خواهد بود كه
سربازي بينوا از كوي دانشگاه ربود.
...
-: متجاوزان، نه ماموران كه
مجرمان جاني سابقهدار بودند!
-: ... كه لابد مامور مجازات مردم شده بودند!
...
خاطرات شعبان جعفري (شعبان بيمخ) را اگر نخواندهايد، بخوانيد.
...
۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه
يك چند...(2)
دوستان همگي نسبت به من لطف داشتند و
از زاويه ديد خود،
آنچه كه در اين مدت گذشته بود،
بي كم و كاست، و با هيجان فراوان برايم شرح دادند:
از روبرو شدن مدني طرفداران احمدي نژاد با طرفداران رقبا در
خيابان ها و ميادين شهر در روزها و شب هاي قبل از روز راي گيري،
از فضاي باز بي نظيري كه در اين روزها و خاصه شب ها با
عدم مداخله انواع نيروهاي انتظامي براي آحاد مردم و
به ويژه جوانان پيدا شده بود،
از به يكباره بسته شدن فضا در روز راي گيري،
از خيل راي دهندگاني كه از صبح اول وقت تا اعلام پايان زمان راي گيري،
جلوي شعب اخذ راي، صف كشيده بودند،
از تب و تاب و بي قراري شب شمارش آرا،
از اينكه همه (اغلب) آمده بودند تا احمدي نژاد دوباره رئيس جمهوري نشود،
از اينكه خود به احمدي نژاد راي نداده بودند ولي
افرادي از بستگان شهرستاني يا روستائيان شريف مي شناختند كه
به او راي داده بودند (يا فرد مورد اعتمادي داشتند كه
به آنان اطمينان داده بود،
در شمارش آرا تقلبي صورت نگرفته است)،
از صبح روزي كه با اعلام نتيجه شمارش آرا،
احساس كردند انگيزه اي براي بيرون آمدن از رخت خواب ندارند، و
خدا خدا مي كردند آنچه شنيدند كابوسي بيش نباشد،
احساس كردند ناي راه رفتن ندارند، حال حرف زدن ندارند، و
احساس كردند همه در خيابان، منگ و بهت زده،
انگار با مشت كوبيده باشند در صورتشان، خرد شده اند،
از روزي كه انگار يكباره به خود آمدند، و
يكباره خود را در ميان خيل جمعيتي ديدند،
سراسر سبز و سرشار از فرياد سكوت كه
از امام حسين به راه افتاده بود و
تا آزادي موج مي زد،
...
از زاويه ديد خود،
آنچه كه در اين مدت گذشته بود،
بي كم و كاست، و با هيجان فراوان برايم شرح دادند:
از روبرو شدن مدني طرفداران احمدي نژاد با طرفداران رقبا در
خيابان ها و ميادين شهر در روزها و شب هاي قبل از روز راي گيري،
از فضاي باز بي نظيري كه در اين روزها و خاصه شب ها با
عدم مداخله انواع نيروهاي انتظامي براي آحاد مردم و
به ويژه جوانان پيدا شده بود،
از به يكباره بسته شدن فضا در روز راي گيري،
از خيل راي دهندگاني كه از صبح اول وقت تا اعلام پايان زمان راي گيري،
جلوي شعب اخذ راي، صف كشيده بودند،
از تب و تاب و بي قراري شب شمارش آرا،
از اينكه همه (اغلب) آمده بودند تا احمدي نژاد دوباره رئيس جمهوري نشود،
از اينكه خود به احمدي نژاد راي نداده بودند ولي
افرادي از بستگان شهرستاني يا روستائيان شريف مي شناختند كه
به او راي داده بودند (يا فرد مورد اعتمادي داشتند كه
به آنان اطمينان داده بود،
در شمارش آرا تقلبي صورت نگرفته است)،
از صبح روزي كه با اعلام نتيجه شمارش آرا،
احساس كردند انگيزه اي براي بيرون آمدن از رخت خواب ندارند، و
خدا خدا مي كردند آنچه شنيدند كابوسي بيش نباشد،
احساس كردند ناي راه رفتن ندارند، حال حرف زدن ندارند، و
احساس كردند همه در خيابان، منگ و بهت زده،
انگار با مشت كوبيده باشند در صورتشان، خرد شده اند،
از روزي كه انگار يكباره به خود آمدند، و
يكباره خود را در ميان خيل جمعيتي ديدند،
سراسر سبز و سرشار از فرياد سكوت كه
از امام حسين به راه افتاده بود و
تا آزادي موج مي زد،
...
۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه
يك چند اين مثنوي تاخير شد(1)
از آخرين پست اين وبلاگ،
تابستاني گذشته
گرم، پرشور، طاقتفرسا، سوزان و
حالا همه چيز چنان ديگرگون شده است كه نميدانم
از چه بنويسم؟ و از چه ننويسم؟ و
اصلا بنويسم؟ يا ننويسم؟!
آخر نوشتن دل و دماغ مي خواهد؛
كه نيست!
با اين همه مگر مي توان به مراعات اين طبع لطيف،
دلشكسته و پروبال بسته،
دم فروبست و به كنجي خزيد و
جهان و مافيها را به خود بازگذاشت، و
نوميدانه به عالم هپروپ پرباز كرد؟
و «گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بيشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بنبست».
تابستاني گذشته
گرم، پرشور، طاقتفرسا، سوزان و
حالا همه چيز چنان ديگرگون شده است كه نميدانم
از چه بنويسم؟ و از چه ننويسم؟ و
اصلا بنويسم؟ يا ننويسم؟!
آخر نوشتن دل و دماغ مي خواهد؛
كه نيست!
با اين همه مگر مي توان به مراعات اين طبع لطيف،
دلشكسته و پروبال بسته،
دم فروبست و به كنجي خزيد و
جهان و مافيها را به خود بازگذاشت، و
نوميدانه به عالم هپروپ پرباز كرد؟
و «گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بيشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بنبست».
۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه
به کی رای می دهم؟
به کسی که به لحاظ فردی
1- باهوش باشد [آنقدر خنگ نباشد که دیگران را احمق فرض کند].
2- عاقل باشد [خود را عقل کل نداند].
3- دارای تدبیر باشد [بی گدار به آب نزند].
4- آرام باشد [اهل جار و جنجال و هیاهو نباشد].
5- دوراندیش باشد [فقط اینجا و امروز را نبیند].
6- آرمان گرایی واقع بین باشد [در آرزوهایش زندگی نکند، برای آنها زندگی کند].
7- دروغگو نباشد [می دانم هر راست نشاید گفت، ولی جز راست هم نباید گفت!].
9- بردبار باشد [عجول نباشد. راه صد ساله را یکشبه نخواهد برود].
10- تشنه قدرت نباشد [شیفته خدمت باشد].
و به لحاظ اجتماعی
11- دارای تحصیلات دانشگاهی معتبر باشد.
12- کارنامه مدیریت دولتی قابل قبولی داشته باشد.
13- از پیشینه و پشتوانه حزبی برخوردار باشد.
14- از پیشینه، پشتوانه و آبروی فرهنگی ـ هنری برخوردار باشد.
15- همسرش هم کمابیش این ویژگی ها را داشته باشد.
بنابراین،
به میرحسین موسوی رای می دهم.
...
1- باهوش باشد [آنقدر خنگ نباشد که دیگران را احمق فرض کند].
2- عاقل باشد [خود را عقل کل نداند].
3- دارای تدبیر باشد [بی گدار به آب نزند].
4- آرام باشد [اهل جار و جنجال و هیاهو نباشد].
5- دوراندیش باشد [فقط اینجا و امروز را نبیند].
6- آرمان گرایی واقع بین باشد [در آرزوهایش زندگی نکند، برای آنها زندگی کند].
7- دروغگو نباشد [می دانم هر راست نشاید گفت، ولی جز راست هم نباید گفت!].
9- بردبار باشد [عجول نباشد. راه صد ساله را یکشبه نخواهد برود].
10- تشنه قدرت نباشد [شیفته خدمت باشد].
و به لحاظ اجتماعی
11- دارای تحصیلات دانشگاهی معتبر باشد.
12- کارنامه مدیریت دولتی قابل قبولی داشته باشد.
13- از پیشینه و پشتوانه حزبی برخوردار باشد.
14- از پیشینه، پشتوانه و آبروی فرهنگی ـ هنری برخوردار باشد.
15- همسرش هم کمابیش این ویژگی ها را داشته باشد.
بنابراین،
به میرحسین موسوی رای می دهم.
...
اشتراک در:
پستها (Atom)