<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832</id><updated>2011-10-11T21:38:30.591+01:00</updated><category term='رضا کلاهی، محمد فاضلی، فردین علی خواه، محمد رضایی، عباس کاظمی، نعمت اله فاضلی، پلیس ادینبورو'/><category term='مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد، انتخابات ریاست جمهوری، اخلاق،'/><category term='جنبش سبز، دهمين انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران، اصلاحات'/><category term='الکل، سوء مصرف الکل، شراب، آبجو، ویسکی،'/><category term='خنگی، هوش، بیکاری، اعتماد، بی اعتمادی، زرنگی، هیپی گری،'/><category term='ادینبورو، پلیس، اتوبوس، امنیت، ناامنی، زنان، نظارت، سراسربین'/><category term='جابجایی، ترافیک، سرعت، آهستگی، رانندگی، سواره، پیاده،'/><category term='کتابخانه های دانشگاهی، کتابخانه دانشگاه ادینبورو، کتابخانه زنده، کتاب زنده،'/><category term='آهستگی، جابجایی، اعتماد، اطمینان، زمان، ساعت، نظم دیجیتال،'/><category term='کتاب آسمانی، یهودی، مسیح، قرآن، برزیلی'/><category term='انتخابات ریاست جمهوری، فستیوال ایرانی در ادینبورو، غزه، اسرائیل، نوازنده ساکسیفون،'/><category term='علوم جديد، شك، ايمان، ساختار،'/><category term='کتابخانه، کتابداری، اطلاع رسانی، کتابخوانی، کتابخانه ملی اسکاتلند، کتابخانه مرکزی ادینبورو'/><category term='اسم مستعار، اسم ایرانی، زبان فارسی'/><category term='جنگ ايران و عراق 67-1359، اشغال خرمشهر، جنگ‌زده‌ها، دا، خوزستان،'/><category term='انتخابات ریاست جمهوری ایران، میرحسین موسوی،'/><category term='انتخابات رياست جمهوري، تقلب، جنبش سبز، احمدي نژاد،'/><category term='جمعه نیک، عید پاک، شبیه گردانی، تعزیه، عزاداری، درون گرایی،'/><category term='روشنفکری، آزادگی، آزاداندیشی، دینداری، محرم، عزاداری، حسین درخشان، فلسطین'/><category term='سعید حجاریان، پنج سوال از نامزدهای ریاست جمهوری، قانون اساسی'/><category term='انتخابات ریاست جمهوری، ایران، مشارکت اجتماعی، تغییر اجتماعی،'/><category term='خس و خاشاك، انتخابات رياست جمهوري، آزار جنسي سازمان‌يافته، بازداشتگاه كهريزك، شعبان بي‌مخ،'/><category term='گلاسگو، مدرن و مدرنیت، معماری،'/><category term='روز زن و صلح، سودان، دارفور، البشیر، دین حداقلی، دین حداکثری،'/><category term='تجربه گرایی، نظریه پردازی، دانشگاه، استقراگرایی، قیاس گرایی،'/><category term='نوروز، کردها، ایرانی ها، چهارشنبه سوری،'/><category term='تجربه گری، خرید، فروش، ذائقه غذایی،'/><category term='تابستان 88، اميد و نوميدي، نوشتن يا ننوشتن،'/><category term='کریسمس، سال نو میلادی، دین، دینداری'/><category term='تجربه گرایی، لمس کردن، موزه، باغ وحش، وویتک،'/><category term='تبریک نوروز'/><category term='جابجایی، پیاده رو، خودرو، اتوبوس، تاکسی، دوچرخه، انسان، موتوسیکلت، حقوق اقلیت، ایمنی، هنجار اجتماعی،'/><category term='کتاب زنده، کتابخانه زنده، گروه های اقلیت اجتماعی، پیش داوری، تصورات قالبی، تبعیض، خشونت'/><category term='قدرت، تجربه گرایی، قیاس و استقرا،'/><title type='text'>ادینبورو به روایت بهزاد</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>35</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-7699413365221408046</id><published>2011-05-12T15:41:00.000+01:00</published><updated>2011-05-13T21:45:22.558+01:00</updated><title type='text'>اصغر فرهادي (1389) جدايي نادر از سيمين</title><content type='html'>خلاصه داستان فيلم&lt;br /&gt;سيمين تصميم دارد از كشور مهاجرت كند. &lt;br /&gt;او براي واداشتن نادر به همراهي، &lt;br /&gt;از دادگاه درخواست طلاق كرده است. &lt;br /&gt;نادر كه حاضر نيست &lt;br /&gt;پدر پير و از كارافتاده‌اش را تنها بگذارد، &lt;br /&gt;حاضر است سيمين را طلاق بدهد. &lt;br /&gt;در فاصله قهر مصلحتي سيمين از خانه &lt;br /&gt;نادر براي نگهداري پدرش پرستار استخدام مي‌كند... &lt;br /&gt;*                              *                             *&lt;br /&gt;يك ـ چرا جدايي نادر از سيمين «فيلم» خوبي نيست؟&lt;br /&gt;«جدايي نادر از سيمين» برغم همه ويژگي‌هاي مثبتي كه دارد&lt;br /&gt;ـ از محتواي قابل تامل و بحث‌برانگيزش گرفته تا &lt;br /&gt;ضرب‌آهنگ نفس‌گير و در عين حال كنترل‌شده آن،&lt;br /&gt;از فيلم‌نامه‌اش گرفته تا انتخاب بازيگر و بازي‌ها، و &lt;br /&gt;از فيلمبرداري گرفته تا تدوين، و &lt;br /&gt;در نهايت كارگرداني عالي ـ  &lt;br /&gt;«فيلم» خوبي نيست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«فيلم» خوبي نيست چرا كه از سويي، &lt;br /&gt;از چگالي «تنوع احساسي» پاييني برخوردار است. &lt;br /&gt;و از سوي ديگر فاقد بالانس احساسي و  &lt;br /&gt;در موازنه احساسي منفي است. &lt;br /&gt;بدين ترتيب، نه تنها «لذتبخش» نيست كه &lt;br /&gt;بسيار هم «آزاردهنده» است! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[مضمون اثر مي‌تواند تلخ و سياه باشد اما &lt;br /&gt;در عين حال، خود اثر لذتبخش هم باشد. &lt;br /&gt;به عبارت ديگر، لزومي ندارد براي نشان دادن كسالت، &lt;br /&gt;اثري كسالت‌بار ساخت.] &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظورم از چگالي «تنوع احساسي»  &lt;br /&gt;تنوع احساسات موجود در كل و در هر لحظه اثر است. &lt;br /&gt;يعني ميزاني كه در آن واحد، احساسات مختلف و متنوع ـ به ويژه &lt;br /&gt;احساسات مخالف ـ در مخاطب برانگيخته مي‌شود.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم اثري هنري‌تر و در نتيجه ارزشمندتر و &lt;br /&gt;در نهايت ماندگارتر و البته لذتبخش‌تر است كه &lt;br /&gt;به لحاظ چگالي «تنوع احساسي» غني‌تر باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظورم از بالانس يا موازنه احساسي هم &lt;br /&gt;اين است كه اثر به لحاظ حس‌آميزي&lt;br /&gt;در تعادل باشد. &lt;br /&gt;يعني ميان احساسات متناقضي چون غم و شادي&lt;br /&gt;يا اميدواري و نوميدي، &lt;br /&gt;و پرخاشگري و مهرورزي، &lt;br /&gt;تعادلي نسبي برقرار باشد. &lt;br /&gt;به قسمي كه مشكل بتوان به لحاظ احساسي &lt;br /&gt;مشخص كرد كه كدام حس غلبه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چقدر اين تصميم‌گيري دشوارتر باشد، &lt;br /&gt;به نظرم اثر به لحاظ احساسي متعادل‌تر و&lt;br /&gt;به لحاظ هنري، هنري‌تر و &lt;br /&gt;در نتيجه ارزشمندتر و &lt;br /&gt;در نهايت ماندگارتر است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخر آنچه كه در «جدايي نادر از سيمين» موج مي‌زند، &lt;br /&gt;خشونت، تندي و عصبيتي است كه &lt;br /&gt;با تلخي پيري و از كار افتادگي و در نهايت مرگ پدر، &lt;br /&gt;بيكاري، &lt;br /&gt;بي‌پولي، &lt;br /&gt;طلاق، &lt;br /&gt;مرگ فرزند، &lt;br /&gt;قتل(؟)، &lt;br /&gt;جنگ و دعوا، &lt;br /&gt;داد و فرياد، &lt;br /&gt;خشم و غضب، &lt;br /&gt;پليس و دادگاه و زندان، &lt;br /&gt;تهمت، &lt;br /&gt;دروغ، &lt;br /&gt;تهديد و ارعاب، &lt;br /&gt;اشك و آه، &lt;br /&gt;ترس و لرز، &lt;br /&gt;ياس و استيصال، &lt;br /&gt;بر تماشاگر آوار مي‌شود،  &lt;br /&gt;به شكلي خفقان‌آور بر او فشار مي‌آورد، و &lt;br /&gt;او را نوميد و از زندگي بيزار مي‌سازد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در واقع، موازنه احساسي كه &lt;br /&gt;بطور معمول در آثار سينمايي ميان خشونت و &lt;br /&gt;مهرورزي (و اغلب به سادگي، سكس) &lt;br /&gt;برقرار مي‌شود و بدين ترتيب، &lt;br /&gt;آزاردهندگي اعمال خشونت و صحنه‌هاي خشن را كاهش مي‌دهند و &lt;br /&gt;تماشاي اثر را براي مخاطب نه تنها تحمل‌پذير كه &lt;br /&gt;تجربه‌اي مطبوع و لذتبخش مي‌سازند، &lt;br /&gt;در اين فيلم وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بسا اگر فرهادي گوشه‌هايي از &lt;br /&gt;روابط عاشقانه زوج‌هاي داستان را &lt;br /&gt;نيز به تصوير مي‌كشيد، &lt;br /&gt;نه تنها با ايجاد كنتراست، &lt;br /&gt;خشونت جاري در روابط آدم‌هاي داستان &lt;br /&gt;هر چه بيشتر به چشم مي‌آمد، بلكه &lt;br /&gt;تجربه تماشاي فيلم براي تماشاگر &lt;br /&gt;از تجربه‌اي آزارنده به &lt;br /&gt;تجربه‌اي لذتبخش بدل مي‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ـ در مذمت خلقيات ما ايرانيان &lt;br /&gt;ما ايراني‌ها مردماني هستيم &lt;br /&gt;پنهان‌كار، سهل‌انگار، اهل لاپوشاني و در نهايت دروغ‌گو. &lt;br /&gt;اين چيزي است كه &lt;br /&gt;از فيلم برمي‌آيد.&lt;br /&gt;اگر چه همه واقعيت نيست، &lt;br /&gt;ولي پربي‌راه هم نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در واقع، &lt;br /&gt;داستان فيلم مبتني بر واقعيت‌هاي زندگي ما ايرانيان است: &lt;br /&gt;- جان‌مايه روابط اجتماعي ما ايرانيان ترس است (مونتسكيو).&lt;br /&gt;- ناموازنه قدرت در ايران هميشه به غايت قطبي است. به اين معني كه &lt;br /&gt;يك نفر در راس، از قدرت بي‌حد و حصر برخوردار است، و  &lt;br /&gt;ديگران در بدنه از هيچ قدرتي برخوردار نيستند! &lt;br /&gt;- خداي ما داراي قدرتي بي‌چون و چرا و بي‌حد و حصر است.  &lt;br /&gt;- خداي ما نسبت به قدرتش غيرمسئول است (پاسخگو نيست). و &lt;br /&gt;از اين رو&lt;br /&gt;- خداباوري ما ايرانيان هم از سر ترس است. &lt;br /&gt;با اين همه &lt;br /&gt;- خدا مسئول همه چيز است (مسئوليت همه چيز با خداست). و &lt;br /&gt;بدين ترتيب، ما ايراني‌ها مسئوليت همه چيز را به گردن او مي‌اندازيم و&lt;br /&gt;از خود سلب مي‌كنيم. &lt;br /&gt;پس حال كه &lt;br /&gt;- قدرت در راس غيرمسئول (غيرپاسخ‌گو) است. &lt;br /&gt;اگر در قدرت باشيم&lt;br /&gt;- مردماني مسئوليت‌ناپذير(غيرمسئول)يم. و&lt;br /&gt;اگر بيرون از قدرت باشيم &lt;br /&gt;- مردماني ترسوييم. &lt;br /&gt;و در هر دو حال،&lt;br /&gt;- مردماني سهل‌انگاريم. &lt;br /&gt;[- سهل‌انگاري كنشي غيرمسئولانه است.]&lt;br /&gt;[- كنش سهل‌انگارانه معمولا خسارت‌بار است.] &lt;br /&gt;[- دروغ‌گويي ساده‌ترين روش براي &lt;br /&gt;فرار از مسئوليت خسارت ناشي از &lt;br /&gt;كنش سهل‌انگارانه است.] &lt;br /&gt;و بنابراين، &lt;br /&gt;- مردماني دروغ‌گوييم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينها شمه‌اي از ويژگي‌هاي جامعه پيشامدرن ماست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جامعه‌اي كه هنوز در آن قدرت تحديد نشده ـ بيش از &lt;br /&gt;يك قرن از انقلاب مشروطه مي‌گذرد، ولي هنوز &lt;br /&gt;قدرت مشروطه دور از دسترس به نظر مي‌رسد ـ &lt;br /&gt;فرديت و فردگرايي در آن جايي ندارد ـ كماكان، &lt;br /&gt;توده‌اي از رعايا كه «ديگري» برايشان دشمني خوني، و &lt;br /&gt;«خود» موجودي مثالي و در بهترين حالت، &lt;br /&gt;عبد عبيد هيچ و پوچ متافيزيك قدرقدرت ـ  و &lt;br /&gt;عقلانيت از سر حد چرتكه انداختن منافع فردي فراتر نمي‌رود.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«راضيه مي‌داند شوهرش با كار كردن او مخالفت خواهد كرد، &lt;br /&gt;بنابراين، اين موضوع را از وي مخفي مي‌كند.» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راضيه نمي‌تواند ميزان خشم شوهرش را &lt;br /&gt;نسبت به نافرماني خود پيش‌بيني كند و يا &lt;br /&gt;آن را بسيار ويرانگر پيش‌بيني مي‌كند، &lt;br /&gt;بنابراين، از او مي‌ترسد (يا دائما در هراس است). &lt;br /&gt;در نتيجه به جاي مطرح ساختن تصميم خود با شوهرش، &lt;br /&gt;تصميم مي‌گيرد در خفا (بدون اطلاع شوهرش) كار كند. &lt;br /&gt;[جالب آنكه &lt;br /&gt;- راضيه متدين است. و &lt;br /&gt;بنا بر آموزه‌هاي ديني &lt;br /&gt;- خروج از منزل بدون آگاهي و اجازه شوهر مجاز نيست. &lt;br /&gt;بنابراين، &lt;br /&gt;- راضيه گناه‌كار است. و مي‌توان نتيجه گرفت &lt;br /&gt;- راضيه متدين نيست(؟).] &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«راضيه حامله است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حاملگي راضيه را چه چيز بايد ناميد؟ &lt;br /&gt;با داشتن يك بچه مدرسه‌رو، در حالي كه &lt;br /&gt;شوهر بي‌كار و بي‌پول است و &lt;br /&gt;در حدفاصل وعده‌هاي زندان &lt;br /&gt;زن و فرزند را مي‌بيند، آيا مي‌توان &lt;br /&gt;حاملگي راضيه را چيزي جز &lt;br /&gt;كنشي سهل‌انگاري و &lt;br /&gt;غيرمسئولانه و &lt;br /&gt;حتي كودك‌آزاري(؟) دانست كه &lt;br /&gt;لابد مسئوليتش را در نهايت خدا &lt;br /&gt;ـ خداي غيرمسئول مسئوليت‌پذير! ـ &lt;br /&gt;بايد برعهده بگيرد؟ چرا كه &lt;br /&gt;ما ايراني‌ها معتقديم &lt;br /&gt;هر آنكس كه دندان دهد، &lt;br /&gt;نان دهد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«راضيه، نادر را از حاملگي خود آگاه نمي‌سازد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راضيه به اين كار و درآمد آن نياز دارد، ولي &lt;br /&gt;مي‌داند اگر نادر (صاحب كار او) بداند او حامله است، &lt;br /&gt;مسئوليت سنگين اين كار سخت و براي او زيان‌بار را &lt;br /&gt;به او نخواهد سپرد. بنابراين، &lt;br /&gt;خطر كرده (توجه داريد كه &lt;br /&gt;ريسك نمي‌كند، خطر مي‌كند) و &lt;br /&gt;بدون در نظر گرفتن نتايج خسارت‌بار اين پنهان‌كاري، &lt;br /&gt;حاملگي خود را از نادر مخفي مي‌كند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«نادر تظاهر مي‌كند از حاملگي راضيه خبر ندارد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نادر به اين پرستار نياز دارد، ولي &lt;br /&gt;از آنجا كه مي‌داند اگر زن حامله باشد، &lt;br /&gt;به سادگي از پس اين مسئوليت برنمي‌آيد (و يا &lt;br /&gt;اگر هم برآيد ممكن است برايش زيان‌بار باشد)، &lt;br /&gt;و اين آگاهي براي او مسئوليت‌آور است، به قسمي كه &lt;br /&gt;بايد از استخدام او چشم‌پوشي كند، و &lt;br /&gt;پيدا كردن پرستار ديگري هم &lt;br /&gt;به اين سرعت و سهولت برايش ميسر نيست، &lt;br /&gt;بنابراين، ترجيح مي‌دهد سهل‌انگارانه &lt;br /&gt;حاملگي راضيه را نشنيده بگيرد.    &lt;br /&gt;فاجعه زماني اتفاق مي‌افتد كه &lt;br /&gt;او بدون در نظر گرفتن حاملگي راضيه &lt;br /&gt;طي رفتاري احساساتي از سر خشم و &lt;br /&gt;در نتيجه كاملا غيرمسئولانه &lt;br /&gt;با او درگير شده، او را هل مي‌دهد. و &lt;br /&gt;براي فرار از مسئوليت خسارت به بار آمده &lt;br /&gt;در اثر كنش غيرمسئولانه خود، &lt;br /&gt;از روي ترس، دروغ مي‌گويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اين واقعيت‌ها (واقعيت‌هاي داستاني و در عين حال، &lt;br /&gt;واقعيت‌هاي زندگي اجتماعي ما ايراني‌ها) را &lt;br /&gt;مي‌توان به همين ترتيب برشمرد و &lt;br /&gt;جز به جز تحليل كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه ـ فراروي از داستان &lt;br /&gt;زن غالبا نماد زايش و زايندگي، &lt;br /&gt;حركت و پويايي، و فردا و آينده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اينجا سيمين، مادري است كه  &lt;br /&gt;تصميم به رفتن دارد (رفتن به غرب كه &lt;br /&gt;نماد نوآوري، توليد، وفور، و &lt;br /&gt;در يك كلمه نماد دنياي مدرن است). و &lt;br /&gt;مهمترين بهانه‌اش هم تامين آتيه دختر نوجوانش است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به علاوه، سيمين و دخترش ترمه، هر دو مشغول تعليم و تعلم ند.&lt;br /&gt;يعني كه در حال رشدند و رو به تعالي دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[راضيه (ديگر شخصيت اصلي زن فيلم) نيز حامله است، ولي  &lt;br /&gt;يك حاملگي بي‌سرانجام (بدفرجام) كه &lt;br /&gt;گويا در اين منجلاب سرنوشتي به جز مرگ و نابودي ندارد. &lt;br /&gt;با اين همه، اين او است كه &lt;br /&gt;ابتكار عمل را به دست مي‌گيرد، و &lt;br /&gt;به جاي نظاره‌گري، حركت مي‌كند و دست به عمل مي‌زند.] &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل، نادر، آشكارا نماد بي‌عملي و گرايش به &lt;br /&gt;گذشته‌اي رو به نابودي و اضمهلال است.  &lt;br /&gt;بهانه او براي بي‌عملي‌اش، نگهداري از &lt;br /&gt;پدري پير، از كارافتاده، فاقد قدرت تميز و صامت است كه &lt;br /&gt;خودش را خراب كرده و بوي گندش بلند شده.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اين همه، اگر چه كه &lt;br /&gt;فرهادي مسئوليت گرفتن تصميم‌ها را بر دوش زنان فيلم گذاشته، اما &lt;br /&gt;بدين ترتيب، از ارزش و اهميت مضموني تصميم آنان كاسته است. &lt;br /&gt;چرا كه معاني ضمني زن و زنانگي، &lt;br /&gt;با امور بي‌اهميت و يا كم‌اهميت گره خورده، و  &lt;br /&gt;قرار دادن زنان در جايگاه تصميم‌گيري، &lt;br /&gt;اگر چه به ظاهر براي آنان جايگاهي محوري مي‌آفريند، ولي &lt;br /&gt;در باطن، از آن موضوع و آن تصميم اهميت‌زدايي مي‌كند. &lt;br /&gt;به عبارت ديگر&lt;br /&gt;فرهادي، با انتخاب سيمين (و نه نادر) به عنوان كسي كه &lt;br /&gt;تصميم به متاركه و مهاجرت گرفته،  &lt;br /&gt;هم طلاق را و هم مهاجرت به غرب را زير سوال مي‌برد، و &lt;br /&gt;هم تصميم آنان را براي متركه و مهاجرت!    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگر مضموني كه فرهادي در فيلم بر روي آن &lt;br /&gt;به شكلي معيوب، خيلي تصنعي، رو و آشكار، و &lt;br /&gt;در نتيجه بطور ناچسبي پافشاري مي‌كند،  &lt;br /&gt;تضاد طبقاتي دو زوج است.  &lt;br /&gt;مضموني كه به سبب ضعف اجرا &lt;br /&gt;در حد و اندازه خود نيز ارزش اشاره ندارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار ـ اشاره‌اي فرامتني &lt;br /&gt;شايد بايد به فرهادي حق داد كه &lt;br /&gt;هر فيلمش نسبت به فيلم قبل، &lt;br /&gt;سياه‌تر، خفقان‌آورتر، و خشن‌تر باشد، و &lt;br /&gt;بي‌پرده و دلير شعار دهد، و &lt;br /&gt;نوميدانه به ايستادگي فرابخواند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا در جامعه بدين پايه فاسد، &lt;br /&gt;اين اندازه منحط، و  &lt;br /&gt;اينچنين پرشتاب در سراشيب قهقرا، &lt;br /&gt;مي‌توان ديگرگونه بود؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-7699413365221408046?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/7699413365221408046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=7699413365221408046' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/7699413365221408046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/7699413365221408046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2011/05/1389.html' title='اصغر فرهادي (1389) جدايي نادر از سيمين'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-314053109274625083</id><published>2009-10-31T14:23:00.003Z</published><updated>2009-10-31T14:31:29.659Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ ايران و عراق 67-1359، اشغال خرمشهر، جنگ‌زده‌ها، دا، خوزستان،'/><title type='text'>اشغال خرمشهر، 8 سال جنگ و خيلي جنگ‌زده</title><content type='html'>روزها‌يي كه گذشت مصادف بود با سالروز آغاز جنگ و بخصوص &lt;br /&gt;اشغال خرمشهر توسط عراق كه اتفاقا من هم همه فكر و ذهنم &lt;br /&gt;درگير آن روزها و شب‌هاي بلند سخت و طاقت‌فرسا شده بود.  &lt;br /&gt;اولش با «&lt;a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9644719441"&gt;سفر به گراي 270 درجه&lt;/a&gt;» احمد دهقان (تهران: سوره مهر، 1378)، &lt;br /&gt;و اين روزهاي آخري هم با «&lt;a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9645064882/ref=sr_1_1000_1/241-7241009-3598684"&gt;دا&lt;/a&gt;: خاطرات سيده‌زهرا حسيني» به اهتمام &lt;br /&gt;اعظم حسيني (تهران: سوره مهر، 1378).&lt;br /&gt;هر چند هيچكدام چندان واجد جذابيت‌هاي متني و &lt;br /&gt;خاصه دومي ارزش استنادي نبود، ولي &lt;br /&gt;باز هم مرا با خود بردند به حال و هواي جبهه و جنگ. &lt;br /&gt;[در عجبم چرا پس از اين همه سال (الان بيش از بيست سال از &lt;br /&gt;پايان جنگ مي‌گذرد) هنوز نه رمان درست و حسابي از اين رويداد &lt;br /&gt;پيچيده اجتماعي با تاثيرات فراگير و عميق داريم، &lt;br /&gt;نه حتي بلديم چطور يك كتاب خاطره را بايد تهيه و تنظيم كرد!  &lt;br /&gt;«&lt;a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9645061555/ref=sr_1_1000_1/241-7241009-3598684"&gt;شطرنج با ماشين قيامت&lt;/a&gt;» حبيب احمدزاده (تهران: سوره مهر، 1378) را &lt;br /&gt;خيلي پيشتر خوانده بودم صد رحمت به آن. باز يك كششي داشت. &lt;br /&gt;«دا» هم سرشار از احساساتي كنترل‌نشده است كه &lt;br /&gt;البته به خودي خود، حرجي بر آن نيست! &lt;br /&gt;شايد بايد آن را اقتضاي زنانگي راوي (و محقق نويسنده!) خاطرات دانست. &lt;br /&gt;بي‌دقتي در نقل خاطرات هم طبيعي است چرا كه &lt;br /&gt;خاطرات نه بر اساس ثبت به موقع و روزانه رويدادها كه &lt;br /&gt;از پس گذشت ساليان، بر مبناي حافظه راوي به رشته تحرير درآمده.  &lt;br /&gt;اما اينكه مثلا فصل‌بندي كتاب به ترتيب شماره است(!)، و &lt;br /&gt;نه بر اساس سير تاريخي حوادث و يا موقعيت جغرافياي راوي، و يا &lt;br /&gt;اينكه نقشه‌اي(هايي) از محل وقوع حوادث همراه نشده است، را &lt;br /&gt;بايد به چه حساب گذاشت؟ آن هم براي اثري با هفده چاپ!&lt;br /&gt;دوستان سوره! بد نيست «خاطرات شعبان جعفري» را يك ورقي بزنيد!]  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ياد بچه‌هاي به اصطلاح آن روزها، جنگ‌زده‌اي افتادم كه  &lt;br /&gt;در همان ايام (دقيقا كي بود؟) شدند همسايه ما و از قضا شديم رفقاي جِنگ! &lt;br /&gt;فرزاد (علي)، بهروز، حميد، و مازيار (كه دوستي‌امان به اقتضاي دانشگاه بود و &lt;br /&gt;در نتيجه دو سه سالي ديرتر). &lt;br /&gt;براي همين خاطرات را كه مي‌خوانم، آدم‌ها برايم آشنا هستند.   &lt;br /&gt;يعني همه خانواده‌هاي خون‌گرم و محنت‌كشيده خوزستاني كه  &lt;br /&gt;خاطرات بي‌نظيري ازشان دارم. &lt;br /&gt;آنقدر با اين دوست‌هاي تازه دم‌خور شده بودم كه &lt;br /&gt;همه فكر مي‌كردند من هم جنگ‌زده‌ام؛ و &lt;br /&gt;چقدر اين حس برايم عجيب بود! &lt;br /&gt;از طرفي اصرار داشتم كه جنگ‌زده نيستم (كه در واقع هم نبودم!) و &lt;br /&gt;از طرفي هم عاشق مرام و گرمي روابطشان شده بودم (يعني آنچه كه &lt;br /&gt;در نوع روابط كه تا آن زمان شناخته بودم، كمتر نشاني از آنها بود!). &lt;br /&gt;مطمئن نيستم ولي شايد هم آن اصرار ريشه در نوعي رفع اتهام داشت، تا &lt;br /&gt;پافشاري صرف بر راست‌گويي! چون الان كه فكر مي‌كنم، و &lt;br /&gt;خاطرات خاك‌گرفته آن روزها را مرور مي‌كنم، مي‌بينم &lt;br /&gt;با كمال تاسف با جنگ‌زده‌ها خوب برخورد نمي‌شد! و    &lt;br /&gt; مي‌توان حدس زد كه چقدر برايشان اين نگاه ـ نگاه بيگانه، غريبه و &lt;br /&gt;مزاحم ـ تلخ و ناگوار بوده است. &lt;br /&gt;ناخواسته درگير جنگي بشوي كه هيچ انتظارش را نداشته‌اي و &lt;br /&gt;يكباره شاهد در خون غلتيدن عزيزترين كسانت باشي و &lt;br /&gt;با دلي پردرد و ناباورانه از خانه و زندگي‌ات به اجبار دست بكشي و &lt;br /&gt;آواره غربت شوي و بشوي ميمهان‌ناخوانده مردم سرد و نامهرباني كه  &lt;br /&gt;به چشم مزاحم به تو مي‌نگرند. &lt;br /&gt;چرا؟ چرا بايد سرنوشت من نوعي اينگونه رقم بخورد؟ &lt;br /&gt;در جنگي خانمان‌سوز كه ديگرانش به راه انداختند؟ و &lt;br /&gt;تفاوت من و تو چه بود؟ جز جبري جغرافيايي؟ كه &lt;br /&gt;مرا مرزنشين و تو را ساكن پايتخت كرد؟ و &lt;br /&gt;مرا روستايي حاشيه‌نشين مركز و ترا شهري مركزنشين كرد؟ و &lt;br /&gt;مرا آواره افغان و ترا شهروند ايراني كرد؟ و &lt;br /&gt;مرا پناهنده ايراني و ترا شهروند اروپايي كرد؟ واقعا &lt;br /&gt;اين مرزها از كجا آمده‌اند؟ چه كسي آنها را كشيده است؟ و چرا؟ &lt;br /&gt;چرا بايد زندگي و سرنوشت انسان‌ها را مشتي &lt;br /&gt;خط و مرز مصنوعي بي‌معنا تعيين بكند؟ و &lt;br /&gt;مشتي ديوانه با پس و پيش كردن آنها، مردم بي‌گناه را &lt;br /&gt;به خاك و خون بكشند و آواره و زابراه كنند؟  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ياد خانم مسني افتادم كه در يك روز سرد زمستاني &lt;br /&gt;تك و تنها در پرينسس استريت جلوي نيشنال آرت گالري &lt;br /&gt;داشت اعتراض مي‌كرد. &lt;br /&gt;پرسيدم چكار مي‌كنيد؟ &lt;br /&gt;گفت اعتراض مي‌كنم! &lt;br /&gt;: به چه؟ &lt;br /&gt;: به جنگ! &lt;br /&gt;: مي‌شود من هم اعتراض كنم؟ &lt;br /&gt;: چرا نمي‌شود! سر اين پرده را بگير! &lt;br /&gt;و به اين ترتيب، ما دو ساعت نسبت به جنگ اعتراض كرديم! &lt;br /&gt;مي‌دانيد فلسفه او چه بود؟ اينكه &lt;br /&gt;«در صلح منفعتي نيست! اگر سودي هست، در جنگ است!» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باري، هنوز هم بهترين خاطراتم از آن بچه‌هاي باحال و بي‌رياست.  &lt;br /&gt;ته لهجه‌اي هم كه انگار گرفته‌ام &lt;br /&gt;مرا همه جا خوزستاني معرفي مي‌كند و &lt;br /&gt;من دوست دارم با نام بردن از مطبوع‌ترين غذاهاي عمرم ـ قليه ميگو (ماهي)، &lt;br /&gt;خورشت باميه، دال عدس، رنگينك ـ به اين پندار دامن بزنم!  &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-314053109274625083?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/314053109274625083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=314053109274625083' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/314053109274625083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/314053109274625083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/10/8.html' title='اشغال خرمشهر، 8 سال جنگ و خيلي جنگ‌زده'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-4745902788007821347</id><published>2009-10-22T16:20:00.001+01:00</published><updated>2009-10-22T16:25:59.480+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علوم جديد، شك، ايمان، ساختار،'/><title type='text'>درباره علوم جديد 1</title><content type='html'>بنياد علوم جديد، اعم از انساني و طبيعي، &lt;br /&gt;بر شك است؛ شك سازمان‌يافته. &lt;br /&gt;[كمااينكه اين علوم را به درستي ظني يا گماني معرفي مي‌كنند].&lt;br /&gt;از اين رو، همواره بر فراز هر جزميت و قاعده‌اي مي‌ايستد و &lt;br /&gt;كمترين ايماني را هم برنمي‌تابد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاريخ علم هم نشان داده است كه تاكنون، &lt;br /&gt;برنده نهايي در دعاوي اقامه شده توسط مومنان عليه اين علوم، &lt;br /&gt;نه ايمان‌هاي راسخ كه ادله موجه عقلي و شواهد پذيرفتني تجربي بوده. &lt;br /&gt;[و هيچ كس هم، نه تنها داعيه‌اي براي ازلي و ابدي بودن آن دلايل و شواهد نداشته كه &lt;br /&gt;همه پذيرفته‌اند سهم انسان محدود، دانشي محدود، موقتي و گماني است!].&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;به علاوه، دستاوردهاي تكنولوژيك علوم جديد را هم &lt;br /&gt;مي‌توان شاهدي گرفت بر حقانيت اين علوم؛ زيرا،  &lt;br /&gt;هر چقدر اهل ايمان در برآوردن &lt;br /&gt;ادعاهاي بي‌حد و حصر و وعده‌وعيدهاي گشاده‌دستانه خود در&lt;br /&gt;سعادت دنيا و آخرت مومنان، &lt;br /&gt;شكست خورده و ناكام گشته‌اند، در عوض، &lt;br /&gt;اهل علم در تامين خوشبختي‌هاي كوچك و محدودي كه &lt;br /&gt;نويد آنها را داده‌اند و براي همه انسان‌ها هم خواسته‌اند ـ بي‌آنكه &lt;br /&gt;از ايمانشان بپرسند ـ بسي توفيق داشته‌اند.  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بنابراين، بنياد علوم جديد بر ساختارشكني و بر نقد است؛ و &lt;br /&gt;بر عدم‌تعهد به هر ساختار و شالوده‌اي. و حال آنكه &lt;br /&gt;هر ساختي بستري مي‌شود براي بهره‌مندي عده‌اي و &lt;br /&gt;محروميت عده بيشتري. و جالب آنكه &lt;br /&gt;داوم و بقاي هر ساخت، &lt;br /&gt;وابسته ايمان هر دو گروه است! و از اين رو، &lt;br /&gt;وقتي شك اهل علم، لرزه بر اين ساخت مي‌افكند، &lt;br /&gt;اهل ايمان بي‌تاب مي‌گردد و طبيعي است كه &lt;br /&gt;نسبت به علم (و اهل آن) خصومت ورزد.   &lt;br /&gt;دادگاه‌هاي تفتيش عقايد شاهد روشني بر چنين مواجهه‌اي است. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;مواجهه ميان فيزيك و هيات (نجوم) ايماني و علم فيزيك (جديد) و &lt;br /&gt;ميان زيست‌شناسي ايماني و زيست‌شناسي جديد و &lt;br /&gt;ميان علم النفس ايماني و روان‌شناسي جديد و &lt;br /&gt;ميان درك ايماني از سياست و علم سياست و &lt;br /&gt;ميان درك ايماني از اجتماع و علم جامعه‌شناسي. و الخ. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حيرتم از اين همه بلايايي كه &lt;br /&gt;از سر نشستن در جايگاه خداوندگاري ـ كه &lt;br /&gt;جايگاه دانش مطلق قطعي ازلي ابدي ... ايماني است ـ و &lt;br /&gt;نشاختن و مراعات نكردن حد و اندازه خود ـ كه &lt;br /&gt;چيزي جز دانش نسبي گماني عصري ... علمي نيست ـ ، &lt;br /&gt;بر انسان رفته است و باز عبرت نمي‌گيرد و &lt;br /&gt;خيره‌سرانه داعيه تماميت دارد! &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-4745902788007821347?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/4745902788007821347/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=4745902788007821347' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/4745902788007821347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/4745902788007821347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/10/1.html' title='درباره علوم جديد 1'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-3250879755715925621</id><published>2009-10-19T15:49:00.003+01:00</published><updated>2009-10-19T15:56:43.013+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز، دهمين انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران، اصلاحات'/><title type='text'>من عضوي از جنبش سبز هستم يا چرا در انتخابات شرکت می‌کنم؟ 2</title><content type='html'>از آنجا که به باور من  &lt;br /&gt;1- شرایط کشورم نامطلوب است. &lt;br /&gt;[شرایطی که  &lt;br /&gt;1-1- معلول مشکلات ساختاری است، &lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;1-2- دارای تاریخی طولانی است، &lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;1-3- فقط هم اقتصادی ـ سیاسی نیست، &lt;br /&gt;که &lt;br /&gt;1-4- بیش و پیش از همه اجتماعی ـ فرهنگی است.]&lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;2- مدیریت کلان کشور  &lt;br /&gt;2-1- در اداره کشور ناتوان است. &lt;br /&gt;و در عین حال، &lt;br /&gt;2-2- يا خواهان حفظ این شرایط نامطلوب است، &lt;br /&gt;2-3- یا خواهان تغییر به شرایط نامطلوب(تر) دیگری است، &lt;br /&gt;و من &lt;br /&gt;3- خواهان تغییر این شرایط به شرایط مطلوب‌تری هستم. &lt;br /&gt;و من &lt;br /&gt;4- ضدانقلاب (مخالف تغییر سریع، غیرقانونی و خشونت‌بار این شرایط) هستم. &lt;br /&gt;و من  &lt;br /&gt;5- مخالف دخالت بیگانگان در امور داخلی کشورم هستم. &lt;br /&gt;و فهمیدم &lt;br /&gt;6- استفاده از مسیر قانونی براي اعمال تغییرات مورد نظرم &lt;br /&gt;يعني شرکت در انتخابات، ممكن نيست. &lt;br /&gt;و دريافتم که &lt;br /&gt;7- ارباب قدرت را تاب تحمل هيچ حركتي &lt;br /&gt;برخلاف خواست ایشان نيست (حتي &lt;br /&gt;در چارچوب قوانيني كه خود وضع كرده‌اند). &lt;br /&gt;و بدین ترتیب، &lt;br /&gt;8- حصول شرایط مطلوب نه تنها یک شبه كه به اين سادگي‌‌ها ممکن نيست. &lt;br /&gt;[و اصولا&lt;br /&gt;8-1- شرایط مطلوب هیچگاه دست‌یافتنی نیست! &lt;br /&gt;چرا که شرایط مطلوب چیزی نیست مگر   &lt;br /&gt;8-2- دگرگونی آهسته و پیوسته از شرایط موجود به شرایط بهتر. &lt;br /&gt;و بنابراین، &lt;br /&gt;8-3- نیازمند مشارکتی پیوسته و خستگی‌ناپذیر است. &lt;br /&gt;که &lt;br /&gt;8-4- به شرکت در انتخابات تقلیل‌پذیر نیست]. &lt;br /&gt;در نتیجه از آنجا که &lt;br /&gt;9- خواهان مشارکت در تغییر شرایط کشورم هستم.  &lt;br /&gt;پس &lt;br /&gt;10- خود را عضو كوچكي از خانواده بزرگ و برومند جنبش سبز می‌دانم. &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-3250879755715925621?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/3250879755715925621/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=3250879755715925621' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3250879755715925621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3250879755715925621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/10/2.html' title='من عضوي از جنبش سبز هستم يا چرا در انتخابات شرکت می‌کنم؟ 2'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-8876532225739301900</id><published>2009-10-03T16:50:00.004+01:00</published><updated>2009-10-03T17:03:59.434+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خس و خاشاك، انتخابات رياست جمهوري، آزار جنسي سازمان‌يافته، بازداشتگاه كهريزك، شعبان بي‌مخ،'/><title type='text'>...(3)</title><content type='html'>با اين مردم نجيب، خوب برخورد نشد؛ اين را ديگر خودم فهميدم. &lt;br /&gt;مردم فهيم، هميشه در صحنه، بزرگ، و حق‌شناس، يك شبه شدند &lt;br /&gt;خس و خاشاك، بازيچه بيگانگان، اغتشاش‌طلب، و معاند!  &lt;br /&gt;و همين مجوزي شد براي تعدي به مال و جان و ناموس مردم.&lt;br /&gt;چرا كه نخستين گام در جنايت عليه انساني ديگر، &lt;br /&gt;خلع مقام وي از انساني هم‌شان است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اين را خيلي پيش از اينها مي‌بايد فهميده باشم؛ يعني  &lt;br /&gt;از وقتي كه با ديگر هم‌نوعان من، با انواع برچسب‌ها، &lt;br /&gt;از دگرانديش(؟!) بگير تا اراذل و اوباش، &lt;br /&gt;بي‌آنكه در دادگاهي صالح و &lt;br /&gt;پس از محاكمه‌اي عادلانه‌اي، &lt;br /&gt;محكوم شده باشند،  &lt;br /&gt;چه برخوردهاي غيرانساني كه نشد.  &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;عده‌اي از مردم كشته شدند و &lt;br /&gt;عده‌اي آزار (شكنجه) ديدند.  &lt;br /&gt;هر چند كه رئيس فرهنگستان تعداد آنان را قابل توجه ندانست، و &lt;br /&gt;رئيس جمهوري(؟!) آن را سناريويي از پيش طراحي شده و &lt;br /&gt;كار خود آشوبگران (خس و خاشاك سابق) خواند، و &lt;br /&gt;يك فرمانده نظامي تعداد كشته‌هاي خودي را بالاتر اعلام كرد، و &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و كار خدا بود كه فرزند يكي از مقامات در ميان اين مردم باشد، و &lt;br /&gt;جوان بي‌گناه به خواري گرفتار گردد، و در آخر جنازه آش و لاش وي،   &lt;br /&gt;با اعمال انواع تحقيرها، تحويل خانواده داغ‌دارش شود. و   &lt;br /&gt;آن وقت معلوم شود جوان نگونبخت نه بر اثر مننژيت كه &lt;br /&gt;بر اثر اصابت جسم سخت به سر (چه تعبير آشنايي) جان‌باخته است.  &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;داشتم به &lt;a href="http://www.sociology.ed.ac.uk/research_students/kerr_laura"&gt;لورا &lt;/a&gt;دانشجوي دكتراي جامعه‌شناسي دانشگاه ادينبورو فكر مي‌كردم كه &lt;br /&gt;براي رساله دكترا بر روي نگرش‌ها درباره تجاوز به عنف تحقيق مي‌كند. &lt;br /&gt;يعني چقدر ممكن است اين موضوع مهم باشد كه &lt;br /&gt;كسي بخواهد براي رساله دكتراي جامعه‌شناسي روي آن كار كند؟ &lt;br /&gt;ديدم، نه، خيلي هم مهم است! &lt;br /&gt;بخصوص با اين بلائي كه دچار شده‌ايم، يعني  &lt;br /&gt;عده‌اي دختر و پسر قرباني تجاوز جنسي سازمان‌يافته شده‌اند كه &lt;br /&gt;شديدترين نوع آزار جسمي و روحي (شايد از مرگ بدتر) باشد. &lt;br /&gt;چرا بايد قرباني شرمنده باشد؟ &lt;br /&gt;چرا بايد از افشاي آزاري كه ديده، بيم داشته باشد؟ &lt;br /&gt;اين بيچارگي لابد ريشه در نگرش‌هاي ديگران دارد.&lt;br /&gt;شايد بهتر باشد اينگونه بپرسيم:  &lt;br /&gt;چرا ديگران نسبت به قرباني آزار جنسي، &lt;br /&gt;به ديده تحقير يا ترحم مي‌نگرند؟    &lt;br /&gt;...  &lt;br /&gt;و اين گونه بود كه &lt;br /&gt;نام بازداشتگاهي (كهريزك) بر سر زبان‌ها افتاد، &lt;br /&gt;و عذر بدتر از گناه كه  &lt;br /&gt;شرايط سخت اين بازداشتگاه غيرقانوني، &lt;br /&gt;ويژه اراذل و اوباش بوده است، و &lt;br /&gt;جاروجنجالي به راه افتاد كه &lt;br /&gt;ماموران خودسر (تعبير آشناي ديگري) محاكمه مي‌شوند، و &lt;br /&gt;مي‌دانيم انجام كار چيزي در حدود ريش‌تراشي خواهد بود كه &lt;br /&gt;سربازي بي‌نوا از كوي دانشگاه ربود. &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;-: متجاوزان، نه ماموران كه &lt;br /&gt;مجرمان جاني سابقه‌دار بودند! &lt;br /&gt;-: ... كه لابد مامور مجازات مردم شده بودند! &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9646350577"&gt;خاطرات شعبان جعفري (شعبان بي‌مخ) &lt;/a&gt;را اگر نخوانده‌ايد، بخوانيد. &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-8876532225739301900?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/8876532225739301900/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=8876532225739301900' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8876532225739301900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8876532225739301900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/10/3.html' title='...(3)'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-5254370464267298813</id><published>2009-09-30T16:12:00.000+01:00</published><updated>2009-09-30T16:36:52.068+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انتخابات رياست جمهوري، تقلب، جنبش سبز، احمدي نژاد،'/><title type='text'>يك چند...(2)</title><content type='html'>دوستان همگي نسبت به من لطف داشتند و &lt;br /&gt;از زاويه ديد خود، &lt;br /&gt;آنچه كه در اين مدت گذشته بود، &lt;br /&gt;بي كم و كاست، و با هيجان فراوان برايم شرح دادند: &lt;br /&gt;از روبرو شدن مدني طرفداران احمدي نژاد با طرفداران رقبا در &lt;br /&gt;خيابان ها و ميادين شهر در روزها و شب هاي قبل از روز راي گيري، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از فضاي باز بي نظيري كه در اين روزها و خاصه شب ها با  &lt;br /&gt;عدم مداخله انواع نيروهاي انتظامي براي آحاد مردم و &lt;br /&gt;به ويژه جوانان پيدا شده بود، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از به يكباره بسته شدن فضا در روز راي گيري، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خيل راي دهندگاني كه از صبح اول وقت تا اعلام پايان زمان راي گيري، &lt;br /&gt;جلوي شعب اخذ راي، صف كشيده بودند،   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تب و تاب و بي قراري شب شمارش آرا، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اينكه همه (اغلب) آمده بودند تا احمدي نژاد دوباره رئيس جمهوري نشود،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اينكه خود به احمدي نژاد راي نداده بودند ولي &lt;br /&gt;افرادي از بستگان شهرستاني يا روستائيان شريف مي شناختند كه &lt;br /&gt;به او راي داده بودند (يا فرد مورد اعتمادي داشتند كه &lt;br /&gt;به آنان اطمينان داده بود، &lt;br /&gt;در شمارش آرا تقلبي صورت نگرفته است)، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از صبح روزي كه با اعلام نتيجه شمارش آرا، &lt;br /&gt;احساس كردند انگيزه اي براي بيرون آمدن از رخت خواب ندارند، و &lt;br /&gt;خدا خدا مي كردند آنچه شنيدند كابوسي بيش نباشد، &lt;br /&gt;احساس كردند ناي راه رفتن ندارند، حال حرف زدن ندارند، و &lt;br /&gt;احساس كردند همه در خيابان، منگ و بهت زده، &lt;br /&gt;انگار با مشت كوبيده باشند در صورتشان، خرد شده اند، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از روزي كه انگار يكباره به خود آمدند، و &lt;br /&gt;يكباره خود را در ميان خيل جمعيتي ديدند، &lt;br /&gt;سراسر سبز و سرشار از فرياد سكوت كه &lt;br /&gt;از امام حسين به راه افتاده بود و &lt;br /&gt;تا آزادي موج مي زد، &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-5254370464267298813?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/5254370464267298813/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=5254370464267298813' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5254370464267298813'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5254370464267298813'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/09/2.html' title='يك چند...(2)'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-4965668115161472760</id><published>2009-09-28T09:49:00.003+01:00</published><updated>2009-09-28T09:53:31.917+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تابستان 88، اميد و نوميدي، نوشتن يا ننوشتن،'/><title type='text'>يك چند اين مثنوي تاخير شد(1)</title><content type='html'>از آخرين پست اين وبلاگ، &lt;br /&gt;تابستاني گذشته&lt;br /&gt;گرم، پرشور، طاقت‌فرسا، سوزان و &lt;br /&gt;حالا همه چيز چنان ديگرگون شده است كه نمي‌دانم &lt;br /&gt;از چه بنويسم؟ و از چه ننويسم؟ و &lt;br /&gt;اصلا بنويسم؟ يا ننويسم؟!  &lt;br /&gt;آخر نوشتن دل و دماغ مي خواهد؛ &lt;br /&gt;كه نيست!  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اين همه مگر مي توان به مراعات اين طبع لطيف، &lt;br /&gt;دل‌شكسته و پروبال بسته، &lt;br /&gt;دم فروبست و به كنجي خزيد و &lt;br /&gt;جهان و مافيها را به خود بازگذاشت، و &lt;br /&gt;نوميدانه به عالم هپروپ پرباز كرد؟  &lt;br /&gt;و «گر بدينسان زيست بايد پست&lt;br /&gt;من چه بي‌شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم&lt;br /&gt;بر بلند كاج خشك كوچه بن‌بست».&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-4965668115161472760?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/4965668115161472760/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=4965668115161472760' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/4965668115161472760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/4965668115161472760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/09/1.html' title='يك چند اين مثنوي تاخير شد(1)'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-2640408795157699801</id><published>2009-06-07T23:31:00.001+01:00</published><updated>2009-06-07T23:34:07.109+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انتخابات ریاست جمهوری ایران، میرحسین موسوی،'/><title type='text'>به کی رای می دهم؟</title><content type='html'>به کسی که به لحاظ فردی &lt;br /&gt;1- باهوش باشد [آنقدر خنگ نباشد که دیگران را احمق فرض کند]. &lt;br /&gt;2- عاقل باشد [خود را عقل کل نداند]. &lt;br /&gt;3- دارای تدبیر باشد [بی گدار به آب نزند]. &lt;br /&gt;4- آرام باشد [اهل جار و جنجال و هیاهو نباشد]. &lt;br /&gt;5- دوراندیش باشد [فقط اینجا و امروز را نبیند]. &lt;br /&gt;6- آرمان گرایی واقع بین باشد [در آرزوهایش زندگی نکند، برای آنها زندگی کند]. &lt;br /&gt;7- دروغگو نباشد [می دانم هر راست نشاید گفت، ولی جز راست هم نباید گفت!].&lt;br /&gt;9- بردبار باشد [عجول نباشد. راه صد ساله را یکشبه نخواهد برود]. &lt;br /&gt;10- تشنه قدرت نباشد [شیفته خدمت باشد]. &lt;br /&gt;و به لحاظ اجتماعی &lt;br /&gt;11- دارای تحصیلات دانشگاهی معتبر باشد.  &lt;br /&gt;12- کارنامه مدیریت دولتی قابل قبولی داشته باشد. &lt;br /&gt;13- از پیشینه و پشتوانه حزبی برخوردار باشد. &lt;br /&gt;14- از پیشینه، پشتوانه و آبروی فرهنگی ـ هنری برخوردار باشد. &lt;br /&gt;15- همسرش هم کمابیش این ویژگی ها را داشته باشد.  &lt;br /&gt;بنابراین، &lt;br /&gt;به &lt;strong&gt;میرحسین موسوی&lt;/strong&gt; رای می دهم. &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-2640408795157699801?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/2640408795157699801/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=2640408795157699801' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/2640408795157699801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/2640408795157699801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/06/blog-post_07.html' title='به کی رای می دهم؟'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-2830823640101162507</id><published>2009-06-06T02:21:00.002+01:00</published><updated>2009-06-06T12:07:01.920+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد، انتخابات ریاست جمهوری، اخلاق،'/><title type='text'>بعضیا داغشو دوست دارن! یا چه کسی از احمدی نژاد می ترسد؟</title><content type='html'>تب و تاب انتخابات ریاست جمهوری، مرز نمی شناسد و &lt;br /&gt;چنانکه می بینید گریبان ما را هم گرفته است. بنابراین، &lt;br /&gt;این چند نوشته را بر صاحب این صفحه کلید می بخشید! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بحث داغ این روزها، مناظره میرحسین است با احمدی نژاد. &lt;br /&gt;که الحق و الانصاف جای بحث هم فراوان دارد. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اول &lt;/strong&gt;از همه اینکه این مناظره را (هر چقدر هم ناخواسته، &lt;br /&gt;بدون برنامه ریزی و پیش بینی نشده) باید نشانه روشنی برای  &lt;br /&gt;بالا رفتن ظرفیت کلی نظام سیاسی در نتیجه &lt;br /&gt;پیگیری اصلاحات دانست که گفت و گوهای انتقادی را تاب می آورد. &lt;br /&gt;که به نظرم بسیار امیدوار کننده است (و احتمالا باید آن را &lt;br /&gt;در ادامه برنامه های تلویزیونی چالشی و در نتیجه پرمخاطبی چون &lt;br /&gt;«نود»، «صندلی داغ» و «شب شیشه ای» دانست که آن هم &lt;br /&gt;لابد ناشی از فشار فزاینده خواست عمومی برای شنیدن صدای خود، و &lt;br /&gt;افراد و گروه های منتقد، و البته رقبا بر تلویزیون دولتی باشد). &lt;br /&gt;چرا که نشانه آشکاری است بر تمایل نظام سیاسی به کنار گذاشتن &lt;br /&gt;سیاست لاپوشانی و جایگزینی آن با سیاست به رسمیت شناختن نقد که &lt;br /&gt;نخستین گام در مسیر اصلاحات محسوب می شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دومین &lt;/strong&gt;نکته به چالش کشیده شدن مشروعیت کلی نظام سیاسی است. &lt;br /&gt;یعنی حالا که همه چیز بی مهابا از پرده برون افتاده است، &lt;br /&gt;حکومت باید توان خود را در مدیریت افکار عمومی نشان دهد. &lt;br /&gt;اگر حکومت بتواند نسبت به اتهامات طرح شده علیه &lt;br /&gt;شخصیت حقوقی و حقیقی افراد (آن هم افرادی که &lt;br /&gt;استوانه های انقلاب و نظام تلقی می شوند)، &lt;br /&gt;واکنش مناسبی نشان بدهد [یعنی مثلا تلویزیون &lt;br /&gt;به سرعت امکان پاسخگویی و دفاع از خود در برابر &lt;br /&gt;اتهامات را برای متهمان فراهم آورد؛ و دادستان کل کشور (قوه &lt;br /&gt;قضائیه) علیه احمدی نژاد به خاطر تشویش اذهان عمومی، سوءاستفاده &lt;br /&gt;از قدرت و دخالت در قوه قضائیه، زدن تهمت و افترا به افراد، &lt;br /&gt;نقض مقررات مناظره های تلویزیونی (در صورت &lt;br /&gt;وجود صلاحیت رسیدگی)، و الخ طرح دعوا کند]، باید &lt;br /&gt;دوچندان به رونق ملک امید بست. چرا که &lt;br /&gt;گامی مهم و موثر در مسیر ترمیم اعتماد عمومی به &lt;br /&gt;هیات حاکمه (و در واقع، اصلاحات) محسوب می شود. &lt;br /&gt;بهر حال، سال هاست که سخنانی از این دست، &lt;br /&gt;در هر کوی و برزن گفته و شنیده شده و &lt;br /&gt;ذره ذره پایه های اعتماد اجتماعی را فرسوده است.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سوم &lt;/strong&gt;اینکه احمدی نژاد نشان داد آخر جسارت است و حرفی را که &lt;br /&gt;بسیاری درگوشی هم جرات نمی کنند بزنند، بی مهابا فریاد می زند. &lt;br /&gt;باید انصاف داشت. بخشی از سخنان وی را که &lt;br /&gt;درباره شیوع اشرافی گری، بخصوص در دوره هاشمی بود، &lt;br /&gt;حالا به هر علت یا دلیل، چگونه می توان انکار کرد؟ &lt;br /&gt;یا داستان آقازاده ها را؟ &lt;br /&gt;چه در دوره احمدی نژاد وضع بهتر شده باشد چه بدتر، &lt;br /&gt;دوره هاشمی را فراموش نکرده ایم و &lt;br /&gt;نوع انتقادات خودمان را هم از یاد نبرده ایم. &lt;br /&gt;صرف نظر از اینکه روش او را بپسندیم یا نه، و درست بدانیم یا نه، &lt;br /&gt;بدون تردید سخن او به مذاق قاطبه خوش خواهد آمد و   &lt;br /&gt;بخصوص برای مردم فرودست، دست کم ساعتی، اسباب تشفی خاطر و &lt;br /&gt;برای به ناحق فرادستان، دست کم برای لحظه ای، &lt;br /&gt;اسباب تشویش خاطر خواهد شد. &lt;br /&gt;آری، برای فرودستان، ساعتی، و &lt;br /&gt;برای فرادستان، لحظه ای! &lt;br /&gt;مگر اینکه حکومت گامی به پیش بگذارد و &lt;br /&gt;مانند قضیه پالیزدار به بوته فراموشی سپرده نشود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چهارم &lt;/strong&gt;اینکه برخی برای کوبیدن احمدی نژاد دفاعیاتی می کنند،  &lt;br /&gt;بی پایه، بی اساس، که یحتمل فقط بکار خود احمدی نژاد می آید! &lt;br /&gt;مدام تکرار می کنند: ای وای که حرمت استوانه های نظام را نگه نداشت! &lt;br /&gt;خوب نگه نداشت که نداشت! عرصه سیاست که &lt;br /&gt;جای خاله بازی نیست! نون و حلوا هم پخش نمی کنند! &lt;br /&gt;بازی است و سر شکستنک هم حتما دارد. &lt;br /&gt;استوانه و مربع و دایره هم بر نمی دارد. &lt;br /&gt;یا اصلا وارد این بازی نشوید، یا &lt;br /&gt;اگر شدید دیگر داد و فریادتان بلند نشود. &lt;br /&gt;بالاخره شیر بی یال و دم و اشکم که نمی شود، می شود؟ &lt;br /&gt;بعله، توصیه(های) اخلاقی، چیز(های) خوبی است(اند). ولی فقط همین! &lt;br /&gt;دیگر از این به بعدش را مشکل بتوان انتظاری از کسی داشت.  &lt;br /&gt;به علاوه، به قول امام خمینی «معیار، وضعیت حال افراد است.» &lt;br /&gt;این حرف، تاحدودی درست است! &lt;br /&gt;گیریم ایکس دوره شاه، سابقه فعالیت سیاسی علیه رژیم داشته است. &lt;br /&gt;یعنی دیگر معصوم است؟ یا هر خطایی کرد اشکالی ندارد؟  &lt;br /&gt;همین حرمت درست کردن هاست که کم کم &lt;br /&gt;امر را نه تنها برای مردم که &lt;br /&gt;بر خود فرد هم مشتبه می کند که &lt;br /&gt;هر غلطی خواست بکند و ککش هم نگزد.  &lt;br /&gt;حرمت یعنی چی؟ طرف بلند می شود به حضرت علی (خلیفه وقت، انگار &lt;br /&gt;ولی فقیه و مقام رهبری حالا) می گوید: اگر از راه راست منحرف شدی &lt;br /&gt;با همین شمشیر کج، راستت می کنم! یعنی سیاست، تعارف ندارد. &lt;br /&gt;و این اخلاقی را که شما می گویید، نمی شناسد. و گر نه که &lt;br /&gt;باید می ریختند سرش که چرا حرمت خلیفه را نگه نداشتی؛ ریختند؟ &lt;br /&gt;نریختند. اگر هم می خواستند بریزند خود حضرت علی نمی گذاشت.  &lt;br /&gt;یا اینکه هی می گویند دروغ می گوید (یا دروغ گفت). &lt;br /&gt;اصلا دروغ یعنی چی؟ باز هم پند اخلاقی؟ &lt;br /&gt;رقابت های انتخاباتی همیشه پر از ادعا و انتقاد است. &lt;br /&gt;چیزی که طبیعی هر رقابت است. &lt;br /&gt;بنابراین، نه جای تعجب است، و نه گله و شکایت. &lt;br /&gt;و وظیفه نامزدها و طرفدارانشان از سویی &lt;br /&gt;ارائه طرح ها و برنامه ها و شعارهای انتخاباتی مربوط و &lt;br /&gt;از سوی دیگر نقد طرح ها، برنامه ها و شعارهای انتخاباتی یکدیگر است؛ &lt;br /&gt;آن هم در نهایت خونسردی و متانت. &lt;br /&gt;و سپردن داوری نهایی به مردم! &lt;br /&gt;اینکه نامزدها از داده های مختلف استفاده کنند و یا &lt;br /&gt;از داده های یکسان نتایج دلخواه بگیرند، &lt;br /&gt;کاملا طبیعی است! &lt;br /&gt;و اینها هیچکدام (لزوما) دروغگویی نیست! &lt;br /&gt;بنابراین، لازم است نامزدها کار خود را بکنند و &lt;br /&gt;از تهمت زدن به یکدیگر بپرهیزند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پنجم &lt;/strong&gt;اینکه متاسفانه هیچکدام از دو طرف مناظره &lt;br /&gt;جانب انصاف را رعایت نکرد. مثلا میرحسین بگوید:  &lt;br /&gt;احمدی نژاد اگر این عیب را داشت، فلان نکته مثبت را هم داشت، &lt;br /&gt;که در ارزیابی سود و زیان به منافع ملی، تراز آن منفی بوده است.  &lt;br /&gt;یا برعکس، احمدی نژاد چنین موضع منصفانه ای نگرفت (البته &lt;br /&gt;اگر اصلا بشود از وی چنین انتظاری هم داشت!).  &lt;br /&gt;فکر می کنم اگر نامزدها چنین رویکردی می داشتند،  &lt;br /&gt;هم واقع بینانه تر می بود و هم بهتر بر مخاطب تاثیر می گذاشتند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ششم &lt;/strong&gt;اینکه این مناظره با همه جار و جنجال و هیاهویی که برانگیخت &lt;br /&gt;متاسفانه و با کمال تعجب آشکار ساخت میرحسین و احمدی نژاد &lt;br /&gt;آنقدرها هم تفاوت ماهوی معناداری با یکدیگر ندارند (و با &lt;br /&gt;کروبی و رضایی هم ندارند. و با اعوان و انصارشان هم ندارند)! &lt;br /&gt;خوب، بدیهی است. چرا که همگی در چارچوب کلی نظام قرار دارند و &lt;br /&gt;بطور اصولی خود را بدان پایبند می دانند و اگر تفاوتی هم وجود دارد، &lt;br /&gt;نه در اصول و حتی راهبردها که عمدتا در سطح تاکتیک هاست.   &lt;br /&gt;شاید در شرایط فعلی چاره ای هم جز این نباشد (انتظاری هم &lt;br /&gt;جز این نتوان داشت). [از این رو است که فکر می کنم &lt;br /&gt;پرداختن به سهم و پرسش از نقش این نامزدها در &lt;br /&gt;رویدادهای تلخ گذشته ـ اگر چه که حق مسلم مردم است و &lt;br /&gt;داوری آنان بر اساس نحو مواجهه هر نامزد &lt;br /&gt;با این پرسش ها شکل می گیرد ـ چندان راهگشا باشد. چرا که &lt;br /&gt;برای مثال پرداختن نامزدها به اعدام های سال 67 و &lt;br /&gt;تشریح سهم و نقش خود در آن فاجعه انسانی، &lt;br /&gt;اصولا فراتر رفتن از خطوط قرمز نظام و قرار گرفتن در &lt;br /&gt;موضع اپوزیسیون (و نه پوزیسیون) محسوب می شود و &lt;br /&gt;فرقی هم نمی کند که در آن فاجعه گناه کار بوده اند یا بی گناه. هر چند &lt;br /&gt;به نظرم همگی اشان کمابیش گناه کار بوده اند. شاید تنها کسی که &lt;br /&gt;شجاعت مخالفت داشت آقای منتظری بود. ولی در هر حال، &lt;br /&gt;طرح چنین چالشی، حتی از موضع اوپوزیسیون و با علم به اینکه &lt;br /&gt;از سوی نامزدها بدون پاسخ می ماند، خالی از فایده هم نیست. زیرا،  &lt;br /&gt;دست کم، آن فاجعه را از محو شدن در پستوی تاریخ نجات می دهد و &lt;br /&gt;با برجسته سازی، مردم را نسبت به آن حساس، کنجکاو و آگاه می سازد. تا &lt;br /&gt;کی شرایط مناسبی فراهم آید که بتوان به صراحت به تک تک رویدادهایی &lt;br /&gt;پرداخت که بر حافظه این مردم سنگینی می کند.]   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هفتم &lt;/strong&gt;اینکه مردم نومید و زیرفشار انواع بی عدالتی، &lt;br /&gt;بسیار بی تابند و به سرعت هیجان زده می شوند و &lt;br /&gt;افراد فرصت طلب عوام فریب هم با استفاده از &lt;br /&gt;همین نقطه ضعف اجتماعی، بر موج سوار می شوند و &lt;br /&gt;فاجعه ای همچون به قدرت رسیدن هیتلر رخ می دهد.   &lt;br /&gt;بنابراین، اگر لجن پراکنی احمدی نژاد سوت و کف مردم را &lt;br /&gt;به همراه دارد، یعنی اوضاع خیلی خراب است! &lt;br /&gt;یعنی مردم به تنگ آمده، تشنه گرفتن انتقام بدبختی های خویشند. &lt;br /&gt;و در این شرایط مشکل بتوان گوش شنوایی پیدا کرد.  &lt;br /&gt;تهی دستان به دنبال کس یا کسانی اند که  &lt;br /&gt;به زیر گیوتین بفرستند.  &lt;br /&gt;حال هر چقدر رقیب متین و آرام و اخلاق گرا باشد و &lt;br /&gt;بخواهد بطور علمی شرایط را تشریح کند، و &lt;br /&gt;طرح و برنامه داشته باشد. متاسفانه دیگر توفیری نخواهد داشت!   &lt;br /&gt;امیدوارم جامعه به چنین شرایطی نرسیده باشد!  &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-2830823640101162507?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/2830823640101162507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=2830823640101162507' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/2830823640101162507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/2830823640101162507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='بعضیا داغشو دوست دارن! یا چه کسی از احمدی نژاد می ترسد؟'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-3693228594032127257</id><published>2009-05-29T18:29:00.002+01:00</published><updated>2009-05-29T18:32:05.487+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انتخابات ریاست جمهوری، ایران، مشارکت اجتماعی، تغییر اجتماعی،'/><title type='text'>چرا در انتخابات شرکت می کنم؟</title><content type='html'>از آنجا که فکر می کنم &lt;br /&gt;1- شرایط کشورم نامطلوب است. &lt;br /&gt;[شرایطی که  &lt;br /&gt;1-1- معلول مشکلات ساختاری است، &lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;1-2- دارای تاریخی طولانی است، &lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;1-3- فقط هم اقتصادی ـ سیاسی نیست، &lt;br /&gt;که &lt;br /&gt;1-4- بیش و پیش از همه اجتماعی ـ فرهنگی است.]&lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;2- مدیریت کلان کشور  &lt;br /&gt;2-1- در اداره کشور ناتوان است. &lt;br /&gt;و در عین حال، &lt;br /&gt;2-2- یا خواهان حفظ این شرایط نامطلوب است، &lt;br /&gt;2-3- یا خواهان تغییر به شرایط نامطلوب(تر) دیگری است، &lt;br /&gt;و من &lt;br /&gt;3- خواهان تغییر این شرایط به شرایط مطلوب تری هستم. &lt;br /&gt;و من &lt;br /&gt;4- ضدانقلاب (مخالف تغییر سریع، غیرقانونی و خشونت بار این شرایط) هستم. &lt;br /&gt;و من  &lt;br /&gt;5- مخالف دخالت بیگانگان در امور داخلی کشورم هستم. &lt;br /&gt;و فکر می کنم &lt;br /&gt;6- تنها مسیر قانونی اعمال تغییر مورد نظرم شرکت در انتخابات است. &lt;br /&gt;و می دانم که &lt;br /&gt;7- تاثیر این انتخابات در مسیر آن تغییر چقدر کوچک است. &lt;br /&gt;[چرا که &lt;br /&gt;7-1- تغییر اجتماعی ـ فرهنگی بسیار کند و زمان بر است.  &lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;7-2- سهم ریاست جمهوری در مدیریت کلان کشور فقط ریاست قوه مجریه است. &lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;7-3- دوره ریاست جمهوری چهار سال است. &lt;br /&gt;و البته &lt;br /&gt;7-4- نیروهای ذینفع در شرایط موجود، مانع تغییر به شرایط مطلوب هستند.]   &lt;br /&gt;و بدین ترتیب، &lt;br /&gt;8- حصول شرایط مطلوب یک شبه ناممکن است. &lt;br /&gt;[و اصولا&lt;br /&gt;8-1- شرایط مطلوب هیچگاه دست یافتنی نیست! &lt;br /&gt;چرا که شرایط مطلوب چیزی نیست مگر   &lt;br /&gt;8-2- دگرگونی آهسته و پیوسته از شرایط موجود به شرایط بهتر. &lt;br /&gt;و بنابراین، &lt;br /&gt;8-3- نیازمند مشارکتی پیوسته و خستگی ناپذیر است. &lt;br /&gt;که &lt;br /&gt;8-4- به شرکت در انتخابات تقلیل پذیر نیست. &lt;br /&gt;اما با وجود این  &lt;br /&gt;8-5- شرکت در انتخابات از مهمترین اجزا آن است. &lt;br /&gt;8-6- مشارکتی که مشتمل است بر اموری چون  &lt;br /&gt;8-6-1- نامزد شدن برای تصدی امور، &lt;br /&gt;8-6-2- دادن مشاوره به نامزد مورد نظر، &lt;br /&gt;8-6-3- تبلیغ به نفع نامزد مورد نظر، &lt;br /&gt;8-6-4- نقد وضعیت موجود، &lt;br /&gt;8-6-5- نقد نامزدهای نامناسب، و در نهایت &lt;br /&gt;8-6-6- انداختن برگه رای به نفع نامزد مورد نظر.] &lt;br /&gt;در نتیجه از آنجا که &lt;br /&gt;9- خواهان مشارکت در تغییر شرایط کشورم هستم.  &lt;br /&gt;پس &lt;br /&gt;10- در انتخابات شرکت می کنم. &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-3693228594032127257?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/3693228594032127257/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=3693228594032127257' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3693228594032127257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3693228594032127257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='چرا در انتخابات شرکت می کنم؟'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-3441312682423712796</id><published>2009-05-18T18:13:00.001+01:00</published><updated>2009-05-18T18:15:04.010+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='الکل، سوء مصرف الکل، شراب، آبجو، ویسکی،'/><title type='text'>حکایت آن تلخ وش 1</title><content type='html'>شراب، می، باده، درد، &lt;br /&gt;خون رز (تاک)، آب آتشین (آتشین آب)،&lt;br /&gt;آب حیات، خمر، مسکر، سکر، &lt;br /&gt;آب شنگولی، شربت سینه، ضدیخ، &lt;br /&gt;آبکی، آبجو، مشروب، زهر ماری، &lt;br /&gt;عرق، عرق سگی، نجسی، و ... &lt;br /&gt;و پیاله، پیمانه، خم، سبو، جام، صراحی، &lt;br /&gt;ساغر، چتول، پنج سیری، پیک، گیلاس، و &lt;br /&gt;ساقی، می فروش، می کده، باده فروش، و &lt;br /&gt;باده پیمایی، شادخواری، می گساری، و &lt;br /&gt;مستی، مدهوشی، ناهشیاری، بی خبری، و ... &lt;br /&gt;اینها جزئی از واژگان غنی زبان فارسی است برای &lt;br /&gt;چیزی که شرعا و قانونا در ایران حرام و قدغن است. &lt;br /&gt;با این همه از دقت لازم برخوردار نیست. &lt;br /&gt;در این حوزه هم همچون دیگر حوزه ها، &lt;br /&gt;انضباطی درکار نیست و &lt;br /&gt;همه چیز خیلی کلی و مبهم برگزار شده است. &lt;br /&gt;که شاید در این مورد، یعنی برای چیزی که &lt;br /&gt;از اساس ممنوع است، طبیعی باشد! [شاید هم &lt;br /&gt;دقت دارد، من خبر ندارم!]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما برای مردم این ولایت که نوشیدن الکل برایشان از &lt;br /&gt;عادات و حتی افتخارات فرهنگی محسوب می شود، و &lt;br /&gt;در عین حال، شهره اند به دقت و اندازه گیری، بطور کلی &lt;br /&gt;سه نوع نوشیدنی الکلی (alcoholic beverages) وجود دارد &lt;br /&gt;[توجه! سایدر (cider) که در امریکا به آبمیوه ـ آب سیب ـ گفته &lt;br /&gt;می شود در اینجا به آبمیوه (آب سیب معمولا) الکلی می گویند]: &lt;br /&gt;آبجو (beers)، &lt;br /&gt;شراب (wines)، و &lt;br /&gt;اسپریت یا لیکور (spirits or liqueurs or liquors).&lt;br /&gt;دو دسته نخست (به علاوه سایدر) که درصد الکل پایین تری دارند &lt;br /&gt;از تخمیر قند و یا نشاسته بدست می آیند، در حالی که دسته آخری &lt;br /&gt;از تقطیر ماحصل تخمیر مواد قندی و یا نشاسته ای بدست می آید و&lt;br /&gt;پرواضح است که درصد الکل بالاتری هم دارد. یعنی در حالی که &lt;br /&gt;انواع آبجو (چه ale چه lager) و سایدر معمولا حداکثر 4% تا 5%، &lt;br /&gt;و انواع شراب حدودا 6% تا 9% الکل دارد، اسپریت یا لیکور (مثل &lt;br /&gt;ویسکی، جین، رام و ودکا) دست کم 20% الکل دارد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنانکه می توان انتظار داشت شادخواری ایشان، &lt;br /&gt;چندان هم بی مشکل نبوده و نیست و اینطور که &lt;br /&gt;خودشان هم اذعان دارند «سوء مصرف الکل» یا &lt;br /&gt;«مصرف غیرمسئولانه الکل»،  &lt;br /&gt;مهمترین مشکل اجتماعی این مردم است. &lt;br /&gt;البته ما که تا به حال حتی پاسی از شب گذشته، &lt;br /&gt;آنطور که می گویند موردی از نزاع و درگیری یا &lt;br /&gt;بدمستی و عربده کشی ندیده ایم (اگر چه که &lt;br /&gt;تلوتلوخوران زیاد دیده ایم). &lt;br /&gt;اما سر و صورت های زخمی، &lt;br /&gt;کم و بیش چرا دیده می شود و &lt;br /&gt;انگار ناشی از زمین و زار خوردن های &lt;br /&gt;مستی بعد از باده گساری (به قول خودشان &lt;br /&gt;binge drinking یعنی می نوشی به قصد &lt;br /&gt;مستی و حتی بدمستی) در مسیر بار به خانه باشد &lt;br /&gt;در شب های شنبه و بلکه یکشنبه! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مصرف الکل در اسکاتلند سابقه ای طولانی دارد و&lt;br /&gt;جزو رسوم و آداب فرهنگی این دیار محسوب می شود. &lt;br /&gt;کمااینکه یکی از مهمترین اقلام صادراتی اسکاتلند&lt;br /&gt;ویسکی است (حتما در فیلم ها هم دیده اید که&lt;br /&gt;وقتی فردی می خواهد خیلی خودش را باجنبه و &lt;br /&gt;خشن و کاردرست نشان دهد، یک گیلاس ویسکی اسکاچ&lt;br /&gt;یا همان ویسکی اسکاتلندی سفارش می دهد که &lt;br /&gt;خوردنش کار هر کسی نیست و البته با توجه به &lt;br /&gt;تنوعی که دارد سردرآوردن از اصل و فرع و &lt;br /&gt;کیفیتش هم خیلی تجربه و بلدی می خواهد) و  &lt;br /&gt;از تورهای سیاحتی و زیارتی خیلی معمول و&lt;br /&gt;برای توریست های اهل حال، بسیار پرطرفدار اینجا&lt;br /&gt;تور بازدید از کلکسیون بهترین ویسکی های اسکاتلند است &lt;br /&gt;همراه با امکان چشیدن مجانی انواع نمونه های آنها که &lt;br /&gt;در بسته بندی ها و بطری های بسیار متنوع و زیبا، &lt;br /&gt;برای بسیاری از توریست ها، &lt;br /&gt;بهترین سوغاتی محسوب می شود (انگار گلاب قمصر &lt;br /&gt;برای ما ایرانی ها!). &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر حال، این مردم، اینطور که دیوی (ادینبورویی حدودا &lt;br /&gt;پنجاه و چند ساله) می گوید، مصرف الکل شان با همه اروپا &lt;br /&gt;فرق می کند. حسب اظهارات حضرت ایشان، &lt;br /&gt;اسکاتلندی ها عادت دارند با شکم گرسنه الکل مصرف کنند &lt;br /&gt;تا به قول معروف اشتهایشان تحریک شود و خوب این امر &lt;br /&gt;باعث می شود که بالاترین میزان الکل جذب خونشان شود. &lt;br /&gt;الکلی که بنا به اظهار جنیفر (انگلیسی ساکن ادینبورو) &lt;br /&gt;نه از شراب و آبجو (با درصدهای پایین الکل) که&lt;br /&gt;از لیکور و اسپریت است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینطور که جیل (دیگر انگلیسی ساکن ادینبورو) می گوید &lt;br /&gt;شراب در ده بیست سال اخیر در اسکاتلند معمول شده است و&lt;br /&gt;مردم هنوز که هنوز است یا ویسکی را به آن ترجیح می دهند و یا &lt;br /&gt;آن را مثل ویسکی می نوشند. در حالی که &lt;br /&gt;در اغلب کشورهای اروپای غربی به خصوص فرانسه و اسپانیا، &lt;br /&gt;غالبا شراب می نوشند (و نه اسپریت)، آن هم با مراعات آداب آن! &lt;br /&gt;[نقل روسیه و اروپای شرقی، کلا جداست انگار!]&lt;br /&gt;دیگو (جوان اسپانیایی ساکن مادرید که علاقه ای به فوتبال ندارد و &lt;br /&gt;از اینکه همه تا او می گوید از مادرید آمده، از او احوال &lt;br /&gt;تیم فوتبال رئال مادرید را می پرسند، حالش گرفته است) &lt;br /&gt;ضمن تایید نظر دیگران، می گوید: اینجا همه انگار منتظرند &lt;br /&gt;ساعت کار تمام شود تا یک راست خودشان را به یک بار برسانند و &lt;br /&gt;آنجا پشت سر هم و یک کله گیلاس های ویسکی را بیندازند بالا تا &lt;br /&gt;خوب روشن شوند، تازه آنوقت است که شنگول می شوند و &lt;br /&gt;دیگران را پشت میز بار می بینند و با آنان گپ می زنند! &lt;br /&gt;این در حالی است که در اسپانیا، افراد پشت میز بار&lt;br /&gt;در حال نوشیدن مشروبشان با دیگران اختلاط می کنند و&lt;br /&gt;البته معمولا خیلی هم نمی نوشند که پاتیل پاتیل شوند.&lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-3441312682423712796?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/3441312682423712796/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=3441312682423712796' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3441312682423712796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3441312682423712796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/05/1_18.html' title='حکایت آن تلخ وش 1'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-207887394705669126</id><published>2009-05-11T14:58:00.002+01:00</published><updated>2009-05-11T14:59:11.602+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قدرت، تجربه گرایی، قیاس و استقرا،'/><title type='text'>لطفا دست بزنید 4</title><content type='html'>...&lt;br /&gt;دوست عزیزم ب. به نکته جالبی اشاره کرده و آن &lt;br /&gt;رابطه این تجربه گرایی با قدرت است. &lt;br /&gt;بنابر نظر تامل برانگیز وی، تجربه گرایی &lt;br /&gt;از آن رو در این دیار نهادینه شده [و در میهن ما نشده] که &lt;br /&gt;نهاد قدرت در اینجا انسان ـ مردم بنیاد است [و در آنجا &lt;br /&gt;خدا ـ نماینده خدابنیاد]. بنابراین، در اینجا قدرت &lt;br /&gt;خود را ملزم به برآوردن خواست مردم می بیند [و در آنجا &lt;br /&gt;مردم را موظف به خرسندی به آنچه قدرت تعبیه کرده است]. &lt;br /&gt;بنابراین، اگر مثلا مردم دوست دارند به چیزهای موزه دست بزنند، &lt;br /&gt;با آنها وربروند، و با آنها عکس یادگاری بگیرند، پس &lt;br /&gt;قدرت خود را موظف می داند که امکان آن را برای آنان فراهم آورد. &lt;br /&gt;کمااینکه در ایران، قدرت، مردم را موظف می داند که &lt;br /&gt;از آنچه که به صلاحشان دانسته شده، تبعیت کنند. &lt;br /&gt;در نتیجه شما آنجا پیوسته شاهد ستیزی پایان ناپذیر هستید میان:  &lt;br /&gt;مردمی که دوست دارند روی چمن راه بروند یا لم بدهند و &lt;br /&gt;باغبانانی که آنان را با عتاب و خطاب می تارانند، &lt;br /&gt;مردمی که می خواهند به هر شکلی که شده &lt;br /&gt;راه خود را به هر نحوی که مایلند، بروند (یا نروند) و &lt;br /&gt;پلیس راهنمایی و رانندگی که &lt;br /&gt;با چنگ و دندان می خواهد آنان را &lt;br /&gt;به تبعیت از مقررات (خواست قدرت) وادارد، و الخ.&lt;br /&gt;اما به نظر من این تحلیل، معلول را جای علت می نشاند. &lt;br /&gt;به این معنا که در پاسخ به پرسش از &lt;br /&gt;چرایی و چگونگی نهادینگی تجربه گرایی در این دیار و &lt;br /&gt;قیاس باوری(1) در ولایت ما، انگشت اشاره را به سوی &lt;br /&gt;نهاد قدرت می گیرد که &lt;br /&gt;خود متاثر از آن تجربه گرایی و یا این قیاس باوری است! &lt;br /&gt;در واقع، اگر چه می توان به سازگاری میان &lt;br /&gt;تجربه گرایی و قدرت انسان ـ مردم بنیاد یا &lt;br /&gt;قیاس باوری و قدرت خدا ـ نماینده خدابنیاد، اشاره کرد، &lt;br /&gt;ولیکن، مشکل بتوان میان آنها رابطه ای علی، &lt;br /&gt;مبتنی بر علیت قدرت نشان داد. اگر چه که &lt;br /&gt;شاید بتوان رابطه علی برعکس آن را موجه دانست.  &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;اما او با ظرافت به روی دیگر قضیه اشاره می کند و اینکه &lt;br /&gt;صرف نظر از علیت این یا آن عامل، &lt;br /&gt;اگر لمس کردن را نیازی انسانی بدانیم، &lt;br /&gt;آنگاه شیوه مدیریت این نیاز در دو جامعه موضوعیت خواهد یافت. &lt;br /&gt;به قسمی که در این دیار تلاش در ارضا هر چه بیشتر و آسان تر آن است و &lt;br /&gt;در آن دیار تلاش در اعمال نظارت هر چه بیشتر و سخت تر بر آن!   &lt;br /&gt;اما من فکر می کنم به این ترتیب، باز هم به پرسش علیت، پاسخ نداده ایم! &lt;br /&gt;بلکه این واقعیت ـ تفاوت اجتماعی دو جامعه از حیث گرایش نهادینه به &lt;br /&gt;تجربه گرایی در یکی و قیاس باوری در دیگری ـ را هم نادیده گرفته ایم. &lt;br /&gt;بدون تردید چنین تفاوتی مشهود است و &lt;br /&gt;این خود آشکار می سازد که اگر چه &lt;br /&gt;میل لمس کردن و تجربه گری از ویژگی های عام انسانی است، ولی &lt;br /&gt;نهادینگی این یا آن یک را در این یا آن جامعه، باید &lt;br /&gt;با عاملی (عواملی) غیرروانی و لزوما اجتماعی تبیین کرد.    &lt;br /&gt;هر چند که باید اعتراف کرد بدین ترتیب، &lt;br /&gt;سپردن نقشی عاملی به قدرت، پذیرفتی تر می نماید؛ &lt;br /&gt;چیزی مشابه پروژه فوکو شاید!       &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;(1) قیاس باوری واقعا در کفه دیگر ترازی مفهومی تجربه گرایی، &lt;br /&gt;نمی نشیند. در مقابل تجربه گرایی باید احتمالا از اخباری گرایی یا &lt;br /&gt;حجیت گرایی استفاده کرد. چرا که در حجیت گرایی، &lt;br /&gt;بجای رفتن سراغ محک تجربه، به حجیت افراد می پردازیم. مشابه  &lt;br /&gt;آن بحث بی حاصل بر سر تعداد دندان اسب و فراموش کردن اینکه &lt;br /&gt;می شود این مدعا را به محک تجربه سپرد. &lt;br /&gt;اما قیاس باوری که در مقابل استقرایی گرایی می نشیند هم &lt;br /&gt;در اینجا پر بی راه و بیگانه نیست. ایضا نظرگرایی یا بلکه &lt;br /&gt;نظربازی (با آن نظربازی که حافظ می گوید اشتباه نشود. منظورم &lt;br /&gt;وررفتن بیهوده و نشخوار آرا دیگران است) در مقابل عمل گرایی که &lt;br /&gt;آنها هم در اینجا مدخل دارند!   &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-207887394705669126?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/207887394705669126/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=207887394705669126' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/207887394705669126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/207887394705669126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/05/4.html' title='لطفا دست بزنید 4'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-5386101920076804358</id><published>2009-05-08T14:11:00.001+01:00</published><updated>2009-05-08T14:12:37.341+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه گرایی، نظریه پردازی، دانشگاه، استقراگرایی، قیاس گرایی،'/><title type='text'>لطفا دست بزنید 3</title><content type='html'>روحیه تجربی در دانشگاه هم بخوبی مشهود است. &lt;br /&gt;استادان ـ در حوزه علوم انسانی که &lt;br /&gt;من برخورد داشتم ـ خیلی نظری و یا نظریه پرداز نیستند! &lt;br /&gt;یعنی گرایش نظری دارند ولی تنها از پس یک عمر کار تجربی، &lt;br /&gt;به سمت کار نظری و نظریه پردازی می روند،  &lt;br /&gt;نه از روی باد هوا و فکر کردن درجا! &lt;br /&gt;دانشجوها هم بنابر همین تربیت، بسیار گرایش دارند به &lt;br /&gt;کار میدانی و تجربی و کمتر به سمت کار نظری صرف می روند.  &lt;br /&gt;وقتی درباره موضوعی ازشان می پرسی&lt;br /&gt;یا در آن موضوع کار میدانی کرده اند و &lt;br /&gt;بر داده ها و اطلاعات و دانش مربوط مسلطند یا &lt;br /&gt;در آن موضوع کار نکرده اند و بنابراین می گویند تخصص من نیست! &lt;br /&gt;این احتیاط علمی که ممکن است به نظر ما احمقانه برسد، سوای هر چیز دیگر &lt;br /&gt;به نظر من از نوعی نهادینه گی تجربه گرایی خبر می دهد و &lt;br /&gt;اصل بودن دانش تجربی استقرایی و &lt;br /&gt;بی اهمیت یا کم اهمیت بودن دانش نظری مبتنی بر خواندن آرا دیگران و &lt;br /&gt;قیاس گرفتن و بسط و تعمیم نظریات دیگران از حوزه تجربی مربوط به &lt;br /&gt;حوزه های دیگر (مربوط یا نامربوط) و این در حالی است که &lt;br /&gt;نه تنها دانشجویان ما که استادان ما و حتی مردم کوچه &lt;br /&gt;به راحتی درباره همه چیز به قیاس وارد یا ناوارد خود، &lt;br /&gt;داد سخن می دهند و خود را عالم و آگاه در آن امر می شمارند و &lt;br /&gt;مجاز به اظهار نظر در آن و البته بی نیاز از دیگران و &lt;br /&gt;کار تجربی و رفتن و جان کندن برای تحقیق عملی و &lt;br /&gt;خطر کردن های آن و عرق ریختن پای آن. &lt;br /&gt;این همه کتاب و مقاله می نویسند ولی &lt;br /&gt;همگی مبتنی است بر کارهای میدانی و تجربی &lt;br /&gt;و کسی به مخیله اش هم خطور نمی کند که &lt;br /&gt;بیاید در حوزه ای که کار میدانی و تجربی نکرده است &lt;br /&gt;نظر بدهد و به اصطلاح نظریه پردازی کند! &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;نهاد تجربه گرایی موجب می شود که این روحیه &lt;br /&gt;طی فرایند اجتماعی شدن از همان کودکی در افراد درونی شود. &lt;br /&gt;یک روز که کنار دریا قدم می زدیم &lt;br /&gt;توجهم به مادری جوان و بچه هایش جلب شد. &lt;br /&gt;بچه ها با فراغ بال مشغول ماسه بازی بودند و &lt;br /&gt;مادر هم دورادور مراقب آنها. &lt;br /&gt;این منظره، در اینجا منظره متعارفی است.  &lt;br /&gt;یعنی به جای اینکه نگران کثیف شدن دست و پا و لباس بچه ها باشند که &lt;br /&gt;به سادگی شسته می شود و می رود، می گذارند  &lt;br /&gt;بی خیال و بی دغدغه و بی نگرانی، خوب با چیزها وربروند. &lt;br /&gt;به روایت دیگر به بچه اجازه و جسارت تجربه کردن و &lt;br /&gt;حتی اشتباه کردن می دهند و بدین ترتیب، &lt;br /&gt;این روحیه را در بچه تشویق و تقویت می کنند. &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خلاصه که در اینجا غلبه با استقرا و تجربه گرایی است و &lt;br /&gt;ارزش چیزها تنها از پس تجربه های مکرر آشکار می شود. &lt;br /&gt;شاید برایتان جالب باشد که از ذکر اینکه &lt;br /&gt;فلانی چی گفت، بهمانی چی گفت، و &lt;br /&gt;ردیف کردن اسم آدم ها و بخصوص &lt;br /&gt;این اصطلاح پست مدرن و واژگان مربوط،  &lt;br /&gt;خیلی خوششان نمی آید! &lt;br /&gt;ترجیح می دهند ببینند خودت چه احساسی داری؟ و &lt;br /&gt;خودت به تجربه چی دستگیرت شده است؟ &lt;br /&gt;برای همین هم مثلا می بینی هنوز که هنوز است &lt;br /&gt;دست از سر نظریه هویت اجتماعی مرحوم تاجفل که &lt;br /&gt;در 1979 مطرح کرد، برنداشته اند و با حوصله و پشتکار &lt;br /&gt;به انباشت داده بر اساس آن ادامه می دهند. &lt;br /&gt;یعنی نظریه ای را که هنوز شواهد تجربی خوبی دارد، &lt;br /&gt;به همین سادگی و با آمدن نظریه(های) رقیب، &lt;br /&gt;حالا هر چقدر هم تر و تازه و وسوسه انگیز باشد، &lt;br /&gt;رها نمی کنند. &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-5386101920076804358?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/5386101920076804358/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=5386101920076804358' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5386101920076804358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5386101920076804358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/05/3.html' title='لطفا دست بزنید 3'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-5793530872443160273</id><published>2009-05-05T19:33:00.003+01:00</published><updated>2009-05-05T19:37:25.294+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه گری، خرید، فروش، ذائقه غذایی،'/><title type='text'>لطفا دست بزنید 2</title><content type='html'>...&lt;br /&gt;این فرهنگ دست زدن و لمس کردن چیزها، &lt;br /&gt;در فروشگاه ها هم کاملا به چشم می خورد. &lt;br /&gt;اینکه افرادی با هر سن و سال و از هر قشر و طبقه ای را &lt;br /&gt;در حال بالا و پایین و زیر و زبر کردن اجناس فروشگاه ببینید، &lt;br /&gt;در اینجا تقریبا منظره عادی محسوب می شود. &lt;br /&gt;جالب اصرار مغازه دارهاست که &lt;br /&gt;حتما همه جای مغازه را ببینی و &lt;br /&gt;اگر چیزی برایت جالب است، &lt;br /&gt;حتما بخواهی که برایت بیاورد تا از نزدیک با آن وربروی، و &lt;br /&gt;اگر نکته ای به نظرت می رسد از او بپرسی، و &lt;br /&gt;جالب اینکه وقتی می گویی قصد خرید نداری، &lt;br /&gt;باز هم از لطف و حسن سلوکشان کم نمی شود، &lt;br /&gt;انگار خستگی نداشته باشند. &lt;br /&gt;ملت هم مثل قوم مغول از یک طرف اجناس فروشگاه را &lt;br /&gt;انگار شخم می زنند و به هر سو می پراکنند و در هر کجا رها می کنند و &lt;br /&gt;این فروشنده ها هم پشت سرشان با خوش رویی تمام &lt;br /&gt;جمع می کنند، تا می کنند، مرتب می کنند، و &lt;br /&gt;دوباره روز از نو روزی از نو و &lt;br /&gt;این چرخه تمامی ندارد.&lt;br /&gt;مثلا برای لباس، هر مشتری می بینی هفت هشت دست پرو می کند و &lt;br /&gt;یکی دو سایز بالا و پایین تک تک آنها را از فروشنده می خواهد، &lt;br /&gt;آنها را هم پرو می کند و دست آخر هم &lt;br /&gt;خداحافظی کرده یا نکرده راهش را می کشد و می رود و &lt;br /&gt;من حیران که آخر تو که نمی خواهی بخری، مگر آزار داری؟ &lt;br /&gt;پشت ویترین فروشگاهی نوشته لطفا بفرمایید داخل و دیدن کنید! &lt;br /&gt;و وارد که می شوید به استقبالتان می آیند و &lt;br /&gt;از شما می خواهند که اگر بار اول است که &lt;br /&gt;از فروشگاه دیدن می کنید، در صورت تمایل &lt;br /&gt;بگذارید یک راهنمایی مختصر بکنند تا بتوانید خوب همه جا را ببینید و &lt;br /&gt;وقتی طرف یک گزارش اجمالی می دهد تازه دستت می آید که &lt;br /&gt;بابا اینجا را بخواهی ببینی یک صبح تا شب وقت می برد! &lt;br /&gt;شاید این لبخندها را باید عمدتا به حساب روحیه سرمایه داری و &lt;br /&gt;خوی سوداگرانه فروشندگان گذاشت [که در جای خود &lt;br /&gt;مقایسه آن با روحیه مغازه داری و دلالی در ایران &lt;br /&gt;بسیار می تواند آموزنده باشد و شاهد بسیار خوبی برای اینکه &lt;br /&gt;ما کجا و مدرن شدن کجا؟ ما کجا و روحیه سرمایه داری کجا؟] اما &lt;br /&gt;اخلاق خرید این مردم و عادت واره ای که در لمس و ورانداز کالا دارند، &lt;br /&gt;از یک سو و پذیرفته بودن آن به عنوان یک رویه اخلاقی از سوی فروشنده، &lt;br /&gt;از سوی دیگر، به گمانم ربط وثیقی دارد با همان روحیه تجربه گری و &lt;br /&gt;رضایت ندادن به خواندن صرف درباره چیزها و &lt;br /&gt;بسنده نکردن به شنیدن درباره آنها [و جالب آنکه با این تفاصیل &lt;br /&gt;به تجربه خود هم بیش اندازه بها نمی دهند و &lt;br /&gt;به سرعت و سهولت خط عوض نمی کنند و &lt;br /&gt;به یکباره مسیر و عادت ها و راه های آزموده و آموخته پیشین را &lt;br /&gt;به امان خدا رها نمی کنند که درباره این &lt;br /&gt;صفت باید بطور مستقل در جای دیگر مبسوط بنویسم فقط به  &lt;br /&gt;یک قلم مثال آن در ذائقه غذایی این مردم اشاره کنم: &lt;br /&gt;فردریک دوست فرانسوی هنرمندمان درباره غذا &lt;br /&gt;به نکته جالبی اشاره کرد و آن اینکه &lt;br /&gt;هر غذایی را باید چشید و &lt;br /&gt;به لذت خاص آن دست یافت! &lt;br /&gt;این را برای ما می گفت که &lt;br /&gt;با تعجب به چای ژاپنی بدمزه ای که می نوشید، نگاه می کردیم. &lt;br /&gt;در حالی که دوستان بریتانیایی کمتر از این ریسک ها می کنند. &lt;br /&gt;یعنی تجربه می کنند ولی ذائقه اشان را &lt;br /&gt;به سرعت عوض نمی کنند].&lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-5793530872443160273?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/5793530872443160273/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=5793530872443160273' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5793530872443160273'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5793530872443160273'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/05/2.html' title='لطفا دست بزنید 2'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-8474477899824563785</id><published>2009-05-03T21:41:00.004+01:00</published><updated>2009-05-03T22:22:46.489+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه گرایی، لمس کردن، موزه، باغ وحش، وویتک،'/><title type='text'>لطفا دست بزنید 1</title><content type='html'>[برای علی عزیز]&lt;br /&gt;در این دیار ارزش زیادی برای دست زدن و &lt;br /&gt;از نزدیک لمس کردن قائلند. &lt;br /&gt;این را هم در کتابخانه و موزه می بینید، &lt;br /&gt;هم در باغ وحش و هم در هر جای دیگر! &lt;br /&gt;در موزه ها، معمولا گوشه هر تالار و &lt;br /&gt;در کنار هر مجموعه از اقلام موزه ای، جایی در نظر گرفته اند &lt;br /&gt;با کلی اسباب و لوازم به نام محل تجربه که &lt;br /&gt;بخصوص بچه ها را به حضور و استفاده از آنها تشویق و ترغیب می کنند.&lt;br /&gt;در این نقاط، معمولا نمونه(هایی) کاملا مشابه از اقلام موزه ای مربوط  &lt;br /&gt;در اختیار بازیدکنندگان قرار دارد که &lt;br /&gt;آنها را لمس کنند، با آنها وربروند، با آنها بازی کنند و &lt;br /&gt;در آخر اگر دلشان خواست با آنها عکسی به یادگار بگیرند. &lt;br /&gt;فکرش را بکن در قسمتی از موزه نظامی واقع در قلعه معروف ادینبورو، &lt;br /&gt;می توانی انواع سلاح های گرم و سرد &lt;br /&gt;نمایش داده شده در ویترین ها را بدست بگیری و &lt;br /&gt;سیر تحول وزن (سنگینی ـ سبکی) و ارگونومی آنها را در طول تاریخ حس کنی. &lt;br /&gt;یا در &lt;a href="http://www.nms.ac.uk/our_museums/national_museum.aspx"&gt;موزه ملی اسکاتلند&lt;/a&gt;، می توانی خودت را جای تک تک آنانی بگذاری که &lt;br /&gt;زمانی با این ابزار و ادوات سروکار داشته اند و زندگی می کرده اند؛  &lt;br /&gt;می توانی ظروف خوراک پزی آنان را در دست بگیری، &lt;br /&gt;لباس های آنان را بپوشی، کلاه آنان را بر سر بگذاری و &lt;br /&gt;بخصوص بچه ها می توانند &lt;br /&gt;با اسباب بازی های مربوط ـ چه اسباب بازی های آنموقع، چه &lt;br /&gt;اسباب غیربازی بازسازی شده به صورت &lt;br /&gt;انواع اسباب تحنن (تحصیل + تفنن) ـ بازی کنند یا &lt;br /&gt;با کاغذ و مداد و مدادرنگی که در آنجا گذاشته اند نقاشی بکشند و &lt;br /&gt;در صورت تمایل بگذارند کنار نقاشی بقیه؛ &lt;br /&gt;نقاشی هایی درباره مشاهدات خود در موزه. &lt;br /&gt;البته ناگفته نماند که در سالن بزرگی هم در همان طبقه هم کف، &lt;br /&gt;کلی نمونه های مشابه اختراعات صنعتی برای بازی گذاشته اند تا &lt;br /&gt;ملت (نه فقط بچه ها) با آنها وربروند و &lt;br /&gt;چند و چون آنها را از نزدیک و شخصا تجربه کنند. &lt;br /&gt;و همه هم چه عطش و کنجکاوی دارند برای این تجربه شخصی! &lt;br /&gt;بزرگترها هم مثل کوچک ترها همه جا مشغول دست ورزی اند و &lt;br /&gt;از سر و کول این اسباب و وسایل بالا و پایین می روند و &lt;br /&gt;با آنها بازی می کنند. &lt;br /&gt;این در حالی است که همانطور که پیشتر اشاره کردم آموزش (همه جا، &lt;br /&gt;در همه مقاطع و برای همه) مترادف تجربه عملی و دست اول است و&lt;br /&gt;در مدارس، جدای از دروس کاملا تجربی ـ عملی که مثل آشپزی دارند، &lt;br /&gt;همه دروس همراه است با انواع وسائل دست ورزی و تجربی. &lt;br /&gt;اما باز هم می خواهند از نزدیک لمس کنند که مثلا &lt;br /&gt;قرقره ها چطور بالا بردن بار را آسان می کنند؟ یا &lt;br /&gt;اگر جای وزیر نیرو بودند، &lt;br /&gt;چگونه می توانستند میان اعتبار سیاسی خود (و حزب خود) و &lt;br /&gt;هزینه ها و سلامت محیط زیست و مسئله سوخت و تامین انرژی، &lt;br /&gt;طی دوره محدود مدیریت خود با &lt;br /&gt;ساخت انواع نیروگاه ها به نقطه بهینه برسند؟ یا &lt;br /&gt;می توانند در مسابقه هوش و حافظه از پس یک شانپانزه برآیند؟ یا &lt;br /&gt;از پشت شیشه لباس فضانوردان دنیا چه شکلی است؟ یا &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;در باغ وحش هم اوضاع از همین قرار بود. [راستش &lt;br /&gt;از باغ وحش اصولا خوشم نمی آید. از اینکه &lt;br /&gt;حیوانات را در قفس می گذارند برای تماشای خلق&lt;br /&gt;دور از محیط طبیعی که بدان تعلق دارند و &lt;br /&gt;می شود حدس زد که این کار چقدر عصبی یا افسرده اشان می کند. &lt;br /&gt;در هر حال آزادی چیز دیگری است که ما انسان های خودخواه &lt;br /&gt;از آنها سلب کرده ایم، &lt;br /&gt;به حریم و حدود آنها تجاوز کرده ایم و &lt;br /&gt;حالا آنها را در پشت نرده ها قرار داده ایم. &lt;br /&gt;اگر چه که در مواقعی واقعا چاره ای جز توسل به باغ وحش نیست و &lt;br /&gt;بلکه اگر باغ وحش نبود، کلی از گونه ها منقرض شده بود!]&lt;br /&gt;باری، سی نوامبر روز سن اندرو قدیس پاسدار اسکاتلند که &lt;br /&gt;بازدید از &lt;a href="http://www.edinburghzoo.org.uk/"&gt;باغ وحش ادینبورو&lt;/a&gt; ـ مثل خیلی از جاهای دیگر ـ رایگان بود، &lt;br /&gt;بیشتر از روی کنجکاوی درباره &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Wojtek_(soldier_bear)"&gt;وویتک &lt;/a&gt;(خرس ایرانی کهنه سرباز &lt;br /&gt;ارتش بریتانیا در جنگ جهانی دوم) راهی شدیم.  &lt;br /&gt;همان بدو ورود به باغ وحش، با تصور حیوانات بی گناهی که &lt;br /&gt;از محیط طبیعی خود کنده شده اند و مجبورند زندگی مصنوعی در &lt;br /&gt;این فضاهای بیگانه، بسته و نامانوس، و روزانه هزاران چشم فضول را &lt;br /&gt;تحمل کنند، باز غمی نشست به دلم که &lt;br /&gt;به سرعت با خیرمقدم و آرزوی روزی خوشی که &lt;br /&gt;از چند خانم بسیار «با شخصیت» و سرحال و خندان شنیدیم، زدوده شد و  &lt;br /&gt;جای خود را به نقشه و برنامه ای داد که &lt;br /&gt;آن پری رویان به دستمان دادند. &lt;br /&gt;حرکت از روی نقشه و طبق برنامه نه تنها تضمین می کرد که&lt;br /&gt;همه حیوانات باغ وحش را با کمترین مسیر تکراری ببینید، بلکه &lt;br /&gt;امکان استفاده از توضیحات کارشناسی و برنامه های آموزشی و نمایشی مربوط، و &lt;br /&gt;به علاوه، پیدا کردن تجربه منحصر بفردی از آن حیوانات را هم می داد که &lt;br /&gt;تمرکز مطلب من بر روی همین تجربه است یعنی برای مثال &lt;br /&gt;جلوی محل نگهداری کرگدن ها (همان حیوان ستبرپوست &lt;br /&gt;موضوع نمایشنامه ای به همین نام از اوژن یونسکو) بساطی هم به راه بود با  &lt;br /&gt;نمونه هایی از مثلا شاخ، سم، پوست و چیزهای دیگر کرگدن که &lt;br /&gt;در اختیار بازدیدکنندگان قرار می گرفت تا &lt;br /&gt;آنها را لمس کنند، سبک و سنگین کنند، بو کنند، و &lt;br /&gt;حتی اگر دوست داشتند بچشند!&lt;br /&gt;این جدای از فضای مستقل کارگاه ـ آزمایشگاه مانندی است که &lt;br /&gt;بطور ویژه برای تجربه دست اول از زندگی حیوانات تعبیه شده و &lt;br /&gt;همیشه برقرار است با کارشناسانی که مصرانه از شما می خواهند &lt;br /&gt;همه چیز را ببینید، لمس کنید، و بو کنید، و &lt;br /&gt;اگر پرسشی به ذهنتان می رسد حتما از آنان بپرسید.  &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-8474477899824563785?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/8474477899824563785/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=8474477899824563785' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8474477899824563785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8474477899824563785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/05/1.html' title='لطفا دست بزنید 1'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-290949635662493701</id><published>2009-04-27T17:36:00.000+01:00</published><updated>2009-04-27T17:37:50.315+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اسم مستعار، اسم ایرانی، زبان فارسی'/><title type='text'>من و دوست جدیدم پل 1</title><content type='html'>: اسم من پله!&lt;br /&gt;: پل!&lt;br /&gt;: اسم شما چیه؟&lt;br /&gt;: بهزاد!&lt;br /&gt;: چی؟ &lt;br /&gt;: به زاد! &lt;br /&gt;: بیزا؟ &lt;br /&gt;: نه! ب ه ز ا د!&lt;br /&gt;: بزا!&lt;br /&gt;: ...زاد. آخرش د داره!&lt;br /&gt;: بزاد! &lt;br /&gt;: آره، خوبه!&lt;br /&gt;: اسم مستعار (nick name) نداری؟&lt;br /&gt;: نه!&lt;br /&gt;: ناراحت نمی شی بن یا بنی صدات کنم؟&lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-290949635662493701?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/290949635662493701/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=290949635662493701' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/290949635662493701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/290949635662493701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/04/1.html' title='من و دوست جدیدم پل 1'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-1623450531315475957</id><published>2009-04-24T15:04:00.001+01:00</published><updated>2009-04-24T15:07:21.964+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتاب آسمانی، یهودی، مسیح، قرآن، برزیلی'/><title type='text'>در حاشیه مراسم ایستر</title><content type='html'>...میان جمعیت رفقای خون گرم برزیلی را دیدیم و &lt;br /&gt;تا انتهای مراسم با آنان همراه بودیم. &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;جاسی: تو این داستان [زندگی مسیح] را می دونستی؟ &lt;br /&gt;من: آره!&lt;br /&gt;: از کجا؟&lt;br /&gt;: خوب تو قرآن آمده! &lt;br /&gt;: ا؟ یعنی تو یهودی هستی؟ &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-1623450531315475957?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/1623450531315475957/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=1623450531315475957' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/1623450531315475957'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/1623450531315475957'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/04/blog-post_24.html' title='در حاشیه مراسم ایستر'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-5651195576356476714</id><published>2009-04-19T02:14:00.005+01:00</published><updated>2009-04-19T02:27:16.788+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جمعه نیک، عید پاک، شبیه گردانی، تعزیه، عزاداری، درون گرایی،'/><title type='text'>جمعه نیک و عید پاک (Good Friday and Easter Day)</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9L6r5slI/AAAAAAAAADc/KAfCF8mxNrU/s1600-h/easter1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9L6r5slI/AAAAAAAAADc/KAfCF8mxNrU/s320/easter1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326207153004458578" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9L2qp0bI/AAAAAAAAADU/dsVqGx6ROgY/s1600-h/easter2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9L2qp0bI/AAAAAAAAADU/dsVqGx6ROgY/s320/easter2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326207151925481906" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9LiUYx3I/AAAAAAAAADM/a2WYqvtLbv0/s1600-h/easter4.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9LiUYx3I/AAAAAAAAADM/a2WYqvtLbv0/s320/easter4.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326207146463381362" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9LvDi0vI/AAAAAAAAADE/vB06Pb2Wfzs/s1600-h/easter5.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9LvDi0vI/AAAAAAAAADE/vB06Pb2Wfzs/s320/easter5.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326207149882397426" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جمعه که گذشت (ده ایپریل)، جمعه نیک بود و &lt;br /&gt;یکشنبه ای که گذشت (دوازده ایپریل)، عید پاک یا همان ایستر.&lt;br /&gt;به اعتقاد مسیحیان، مسیح در یک چنین جمعه ای به صلیب کشیده شده و&lt;br /&gt;جان به جان آفرین تسلیم کرده است. [نیک بودن آن هم از آن رو است که &lt;br /&gt;مسیح خود را فدای تک تک انسان ها کرده و...] &lt;br /&gt;همان روز، کالبد وی را در مقبره ای گذاشته و &lt;br /&gt;در آن را هم با سنگ عظیمی مسدود کرده اند. &lt;br /&gt;سه روز بعد، وقتی مریم مجدلیه به محل مراجعه می کند، &lt;br /&gt;می بیند صخره کنار رفته است و از جسد مسیح هم خبری نیست، و... &lt;br /&gt;در هر حال، مسیحیان اعتقاد دارند که &lt;br /&gt;او را خداوند زنده کرده و به عرش و جوار خود برده است. &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;شنبه در شهر نمایشی در دو نوبت درباره این واقعه برپا شد؛ &lt;br /&gt;چیزی در مایه های شبیه خوانی و تعزیه گردانی. &lt;br /&gt;از دعوی پیغامبری مسیح ناصری شروع شد و &lt;br /&gt;حکایت غذا دادن خلق از سبدی کوچک [که  &lt;br /&gt;بازیگران در میان مردم تکه های نان توزیع کردند]، تا &lt;br /&gt;روانه شدن مسیح به اورشلیم که &lt;br /&gt;خلق با شاخه های نخل از او استقبال کردند، و  &lt;br /&gt;ماجرای معبد و برهم زدن بساط خرید و فروش در آن و &lt;br /&gt;درگیر شدن با روحانیان یهودی، و &lt;br /&gt;توطئه ایشان برای دستگیری او و &lt;br /&gt;حکایت شام آخر، و خیانت یهودا و دستگیری مسیح و &lt;br /&gt;بردن او به دربار نماینده امپراتور روم، و &lt;br /&gt;اکراه وی از سیاست کردن مسیح و &lt;br /&gt;اصرار روحانیان بر اجرای حکم و سرانجام &lt;br /&gt;به صلیب کشیده شدن و &lt;br /&gt;در آخر زنده شدن او. &lt;br /&gt;همه از پیر و جوان، و زن و مرد همراهی کردند و &lt;br /&gt;فقط در آن صحنه به صلیب کشیده شدن مسیح بود که &lt;br /&gt;متوجه شدم یکی از تماشاگران که &lt;br /&gt;مرد حدودا پنجاه و چند ساله ای بود، گریه می کند! &lt;br /&gt;وقتی از دوستمان هلن در این باره پرسیدم، &lt;br /&gt;گفت «ما خیلی عادت نداریم احساساتمان را بیرون بریزیم... &lt;br /&gt;بخصوص یک مرد... هر چند نسبت به گذشته خیلی چیزها عوض شده.» &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;این نمایش عمر زیادی ندارد، حدود چهار پنج سال. &lt;br /&gt;برخلاف اسپانیا (و ایتالیا احتمالا) که &lt;br /&gt;چنین نمایش هایی از سال های دور به راه است و &lt;br /&gt;کلی هم طرفدار و البته حواشی دارد.  &lt;br /&gt;این را گونزالو دوست اسپانیایی ام گفت. &lt;br /&gt;به قرار اظهارات ایشان، مراسمی که &lt;br /&gt;در اسپانیا برپا می شود، باید همچون ایران پرشور و حال، و &lt;br /&gt;همراه با ابراز احساسات ـ گریه و لابه ـ تماشاگران باشد. &lt;br /&gt;گویا در آنجا هم گرداندن چارچوب ها و نشان ها و &lt;br /&gt;نذر و نیاز مردم و گره زدن به این علامت ها و نشان ها، &lt;br /&gt;برقرار است. &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اما حکایت این جزیره با بقیه اروپا فرق می کند.&lt;br /&gt;این را باید همواره مدنظر داشت.&lt;br /&gt;جدای از اختلاف مذهبی که وجود دارد [اکثریت مردم اینجا &lt;br /&gt;یعنی حدود 40 درصد پروتستان هستند (همین حدود هم بی دین!)، و &lt;br /&gt;بقیه اروپا اکثرا کاتولیک] چیز دیگری هم در فرهنگ این مردم، &lt;br /&gt;به شکلی متمایز وجود دارد. &lt;br /&gt;نه اینکه رو باشد و آشکار، نه، &lt;br /&gt;از قضا خیلی هم زیرپوستی است ولی &lt;br /&gt;همه جا احساس می شود!  &lt;br /&gt;شاید بتوان در وهله اول، همانطور که هلن اشاره کرد، &lt;br /&gt;آن را نوعی درون گرایی و &lt;br /&gt;گرایش به کنترل احساسات و بروز ندادن آن قلمداد کرد. &lt;br /&gt;یا نوعی محافظه کاری مثلا. &lt;br /&gt;نمی دانم، این پرسش اصلی من در اینجاست، ولی &lt;br /&gt;همانطور که قبلا هم اشاره کردم، &lt;br /&gt;همیشه در نگاه اول یک لبخند مدنی بر لب دارند که &lt;br /&gt;بلافاصله (یا در برخورد بعدی) جای خود را به بی تفاوتی مدنی می دهد. &lt;br /&gt;برخی از خارجی ها آن لبخند مدنی در برخورد اول را تصنعی و سرد می دانند. &lt;br /&gt;من این برداشت را ندارم. &lt;br /&gt;بیشتر نوعی میل به حفظ فاصله و حریم فردی در آن است.  &lt;br /&gt;به علاوه، نوعی بازبودگی و آمادگی برای شنیدن و یا &lt;br /&gt;دست کم مخاطب واقع شدن در آن هست. &lt;br /&gt;همین ها آن را مدنی می کند و &lt;br /&gt;به نظر من و حسب تجربه اصلا هم تصنعی نیست.&lt;br /&gt;البته شاید کمی هم ماهیت بازاریابی و سیاستمداری در آن باشد که &lt;br /&gt;در این جامعه سرمایه داری و بازارمداری خیلی طبیعی است. &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;من: شما که تو این روز عزاتون هم انگار جشن می گیرید و &lt;br /&gt;به هم تبریک می گویید... ببینم اصلا روزی برای گریه و لابه ندارید؟  &lt;br /&gt;جنیفر (بعد از اندکی تامل): امممم... نه! &lt;br /&gt;من: جات خالی که ما فقط همین یک قلم را داریم!&lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-5651195576356476714?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/5651195576356476714/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=5651195576356476714' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5651195576356476714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5651195576356476714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/04/good-friday-and-easter-day.html' title='جمعه نیک و عید پاک (Good Friday and Easter Day)'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/Sep9L6r5slI/AAAAAAAAADc/KAfCF8mxNrU/s72-c/easter1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-693659139597326604</id><published>2009-04-07T14:02:00.009+01:00</published><updated>2009-04-07T14:34:08.860+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سعید حجاریان، پنج سوال از نامزدهای ریاست جمهوری، قانون اساسی'/><title type='text'>پنج سؤال از نامزدهاي رياست جمهوري ـ سعيد حجاريان</title><content type='html'>بدون کسب اجازه از سعید حجاریان و پایگاه اطلاع رسانی نوروز و&lt;br /&gt;با اندکی ویرایش!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامزدهاي دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري &lt;br /&gt;قطعا قبل از هر چيز قانون اساسي را مطالعه کرده و &lt;br /&gt;تکاليف و اختيارات رئيس جمهور را مورد مداقه قرار داده‌اند و &lt;br /&gt;لاجرم نسبت خود را با اصولي که به اين امر مربوط مي‌شود، تنظيم کرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگارنده بر آن است طی پنج سوال&lt;br /&gt;موضع آن بزرگواران را در این خصوص جويا شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين سؤال‌ها در دو دوره گذشته &lt;br /&gt;يعني انتخابات سال 80 و 84 نيز &lt;br /&gt;با نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري در ميان گذاشته شد،&lt;br /&gt;اما پاسخ درخوري دريافت نکرد و &lt;br /&gt;کماکان به نظر مي‌رسد سؤالاتي جدي در اين حوزه باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم که پاسخ پرسش‌هايم را &lt;br /&gt;دست کم ضمن برنامه ايشان پيدا کنم؛&lt;br /&gt;هر چند اگر به طور مستقيم به این سؤال ها پاسخ دهند &lt;br /&gt;در تنوير افکار عمومي مؤثرتر خواهد بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) در اصول مختلفي از قانون اساسي &lt;br /&gt;دو واژة رييس‌جمهور و رييس‌جمهوري به تفکيک آمده است &lt;br /&gt;معني تحت‌اللفظي اين دو چيست و مدلول هر يک از اين دو لفظ کيست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) آيا نظارت مذکور در اصل 57 بر قوه مجريه &lt;br /&gt;استصوابي است يا استطلاعي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) آيا امضاي حکم رياست‌جمهوري توسط رهبري &lt;br /&gt;به منزلة صحه گذاشتن به حسن انتخاب مردم است يا &lt;br /&gt;تفويض بخشي از اختيارات ايشان؟&lt;br /&gt;به عبارت ديگر اين امضاء جزء وظايف رهبري است يا &lt;br /&gt;از شمار اختيارات اين مقام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4) مطابق اصل 113 &lt;br /&gt;رئيس جمهور مسئوليت اجراي قانون اساسي را &lt;br /&gt;علاوه بر رياست قوه مجريه برعهده دارد. &lt;br /&gt;چه تعريفي از اين مسئوليت به دست مي‌دهيد و &lt;br /&gt;چه سازوکارهايي را براي ايفاي آن تعبيه مي‌کنيد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5) مطابق اصل 121 &lt;br /&gt;رئيس جمهور در مجلس شوراي اسلامي &lt;br /&gt;با حضور رئيس قوه قضائيه (لابد به قصد انشاء سوگند)&lt;br /&gt;سوگندی یاد مي‌کند که &lt;br /&gt;در بخشي از آن آمده است &lt;br /&gt;«از آزادي و حرمت اشخاص و &lt;br /&gt;حقوقي که قانون اساسي شناخته است، &lt;br /&gt;حمايت کند» &lt;br /&gt;به نظر شما &lt;br /&gt;رئيس جمهور چه سازوکار اجرايي را &lt;br /&gt;بايد براي ايفاي چنين سوگندي اتخاذ نمايد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصل مطلب را در &lt;a href="http://norooznews.ir/note&amp;article/note/11229.php"&gt;پایگاه اطلاع رسانی نوروز&lt;/a&gt; ببینید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-693659139597326604?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/693659139597326604/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=693659139597326604' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/693659139597326604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/693659139597326604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='پنج سؤال از نامزدهاي رياست جمهوري ـ سعيد حجاريان'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-8908695055553374921</id><published>2009-03-27T00:25:00.006Z</published><updated>2009-03-29T16:43:32.593+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گلاسگو، مدرن و مدرنیت، معماری،'/><title type='text'>سفر نوروزی به گلاسگو</title><content type='html'>صبح گاه روز اول سال نو با اتوبوس (یا همان coach) راهی گلاسگو شدیم. &lt;br /&gt;برخلاف دفعه قبل این بار راننده بسته بودن کمربندهای ایمنی مسافران را چک نکرد، &lt;br /&gt;البته همه هم نبسته بودند! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا یادم نرفته چندتا نکته عرض کنم: &lt;br /&gt;یکی اینکه اتوبوس ها طبق برنامه سالانه اشان حرکت می کنند، &lt;br /&gt;چه مسافر باشد، چه نباشد، یعنی حتی با صندلی های خالی.  &lt;br /&gt;این امر از اصول اساسی زندگی اینجاست که بر پایه اعتماد و ایجاد اعتماد استوار است.  &lt;br /&gt;دویم قیمت بلیط است. قیمت ها اینجا معمولا تابعی از زمان است. &lt;br /&gt;مثلا قیمت بلیط در فصول سال ـ های سیزن و لو سیزن ـ بالا پایین می رود، و&lt;br /&gt;یا اینکه به شکل هزلولی(؟) از دو سه ماه قبل از زمان مورد نظر، معمولا تا &lt;br /&gt;آخرین لحظه به شکل نمایی بالا می رود (البته شنیده ام این تابع &lt;br /&gt;برای بلیط ترن و هواپیما در نیم ساعت آخر سهمی(؟) می شود به این شکل که &lt;br /&gt;به یکباره به یک قیمت استثنایی ـ مثلا نصف قیمت ـ فروخته می شود). &lt;br /&gt;تابع قیمت اقلام مصرفی هم هزلولی است منتها بال قرینه هزلولی بالا، یعنی &lt;br /&gt;تا روز ماقبل تاریخ مجاز برای قرار گرفتن در قفسه فروشگاه، قیمت آن ثابت است ولی &lt;br /&gt;طی آن روز تا آخرین دقایق، به شکل نمایی قیمت آن پایین می آید [و دقیقا اینجاست که &lt;br /&gt;من سرمی رسم!].  &lt;br /&gt;و نکته آخر، از آنجا که روی بلیط شماره صندلی قید نمی شود، &lt;br /&gt;همیشه حق تقدم در صف (هنگام سوار شدن) با بیشترین حق انتخاب صندلی همراه است [قابل توجه &lt;br /&gt;اونایی که دوست دارند ردیف سه یا چهار کنار پنجره بشینن]. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله، آسمان ابری و مسیر سرسبز ادینبورو ـ گلاسگو &lt;br /&gt;جاده های شمال (ایران) را به یاد می آورد؛ &lt;br /&gt;اگر چه که من دلم بد جوری هوای بیابون های ایران را کرده بود که &lt;br /&gt;همیشه دم دمای عید، خروس خوون، تو گرگ و میش هوا، می زدیم به راه و&lt;br /&gt;آفتاب که می زد، نزدیکای پاکدشت یا تو اتوبان قم بودیم و &lt;br /&gt;راه بی پیر دراااز دراااز، بی انتها می رفت و می رفت، &lt;br /&gt;نه پیچی، نه تابی، و &lt;br /&gt;دو طرف تا چشم کار می کرد بیابون خدا بود، و &lt;br /&gt;آخ آخ آخ... &lt;br /&gt;ماشین های خورد و خمیر و خون و گریه و ناله و... که &lt;br /&gt;بعضی وقتا توی جاده می دیدیم و &lt;br /&gt;تا چند فرسخ و سی چهل دقیقه حالمون گرفته بود. &lt;br /&gt;اما دروغ چرا؟ تا قبر آآآ &lt;br /&gt;من هم پشت فرمان چرت زدم، و &lt;br /&gt;خداییش باید تا حالا هفت تا کفن پوسونده باشم! &lt;br /&gt;مسافرت طولانی (کم کمش هزار کیلومتر)، &lt;br /&gt;رانندگی پیوسته و بدون توقف (شاید به دلیل فقدان یا کمبود &lt;br /&gt;ایستگاه های جاده ای ترتمیز و مجهز و دلچسب)، و &lt;br /&gt;جاده دراز، راست، مستقیم، بی هیچ پیچ و خمی، و&lt;br /&gt;خاکی خیره کننده بیابان برهوت، و &lt;br /&gt;خستگی راننده و &lt;br /&gt;اصرار به اینکه بر این همه با فشار بیشتر بر پدال گاز غلبه کند و&lt;br /&gt;هجوم اوهام و افکار و خیالات، &lt;br /&gt;بخصوص «وقتی همه خوابند» یا هر کس در عالم خودش غوطه ور است، و  &lt;br /&gt;یک دفعه به خودت می آیی و می بینی ای دل غافل، &lt;br /&gt;توی خواب رانده ای و الان است که ماشین بیفتد توی شانه خاکی باند روبرو و&lt;br /&gt;شانس آورده ای که جاده یکطرفه بوده یا ماشینی از روبرو نمی آمده و &lt;br /&gt;خدایی است که هول نمی شوی و بر خودت مسلط می مانی و &lt;br /&gt;ماشین را به آرامی برمی گردانی در مسیر خودش و &lt;br /&gt;سرعت کم می کنی و کنار جاده می ایستی، &lt;br /&gt;پشتت عرق سردی احساس می کنی که شره می کند پایین، &lt;br /&gt;پیاده می شوی، &lt;br /&gt;باد خنک می خورد به صورتت، و نمی دانی که &lt;br /&gt;از خنکای این باد است که می لرزی یا از تصور فاجعه ای که ازسرگذرانده ای. &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;با این همه دلم تنگه بیابونه! &lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;خلاصه پنجاه دقیقه ای در راه بودیم که &lt;br /&gt;سواد شهر هویدا شد [فاصله دو شهر 68 کیلومتر است!]. &lt;br /&gt;شهری است که در همان نگاه اول، بخصوص برای آنکه در ادینبورو زندگی کرده، &lt;br /&gt;بزرگی و بلندمرتبه گی اش و آسمان مه/غبار/دودآلودش(؟) و &lt;br /&gt;تنوع معماری اش به چشم می آید.&lt;br /&gt;و با توجه به اینکه امروز شنبه و (نیمه)تعطیل است، شلوغ است. &lt;br /&gt;[جمعیت &lt;a href="http://www.glasgow.gov.uk/NR/rdonlyres/C11EAC94-AD42-4B7A-9693-9E157CCEF9E0/0/100yearsandkeyfactsaug07.pdf"&gt;گلاسگو &lt;/a&gt;حدودا 100 هزار نفر از &lt;a href="http://www.capitalreview.co.uk/pdf/research/EBN_Final.pdf"&gt;ادینبورو&lt;/a&gt; بیشتر است در حالی که &lt;br /&gt;مساحتش حدودا 100 کیلومتر مربع کمتر است!].&lt;br /&gt;البته ما هم چنانکه از گردشگران یکروزه انتظار می رود، &lt;br /&gt;در مناطق توریستی از قبل نشان کرده عمدتا مرکزی شهر گشتیم؛ &lt;br /&gt;یعنی &lt;a href="http://www.glasgowmuseums.com/venue/index.cfm?venueid=3"&gt;گالری هنر مدرن &lt;/a&gt;در رویال اکسچنج اسکور، &lt;a href="http://www.thelighthouse.co.uk/"&gt;لایت هاوس&lt;/a&gt;، و &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.gsa.ac.uk/"&gt;مدرسه هنر گلاسگو&lt;/a&gt; که اثر معمار و طراح نامی &lt;a href="http://www.crmsociety.com/"&gt;چالرز رنه مک اینتاش&lt;/a&gt; است، و &lt;br /&gt;از آنجا رفتیم کنار ریور کلاید &lt;br /&gt;نشستیم بر آفتاب و درباره معماری مدرن سی و سه پل اصفهان بحث کردیم. &lt;br /&gt;بحثی که تا ساختمان بی بی سی اسکاتلند، و &lt;br /&gt;مجموعه &lt;a href="http://www.glasgowsciencecentre.org/imax.aspx"&gt;آی مکس سینما&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.glasgowsciencecentre.org/"&gt;مرکز علوم گلاسگو&lt;/a&gt; و کنار &lt;a href="http://www.gsc.org.uk/FileAccess.aspx?id=676"&gt;برج &lt;/a&gt;معروف آن، و سپس&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.secc.co.uk/"&gt;مرکز همایش ها و نمایشگاه های اسکاتلند&lt;/a&gt; [که آدم را یاد &lt;a href="http://www.cultureandrecreation.gov.au/articles/sydneyoperahouse/"&gt;اپرا هاوس سیدنی &lt;/a&gt;می اندازد]،  &lt;br /&gt;جسته و گریخته ادامه پیدا کرد.&lt;br /&gt;ـ برج معروف؛ از آن رو که نخستین و شاید هم تنها سازه ایرودینامیک جهان است که &lt;br /&gt;360 درجه حول محورش می گردد! یعنی طراحی خاص آن به گونه ای است که &lt;br /&gt;با فشار باد، حول محور خود می چرخد. &lt;br /&gt;البته خیلی بخت با این سازه یار نبوده چرا که فقط چند ماه &lt;br /&gt;یعنی طی از جون یا جولای 2001 تا فوریه  2002 بر روی بازدیدکنندگان &lt;br /&gt;[برای بالا رفتن از آن] باز بوده و &lt;br /&gt;از آن تاریخ تاکنون برای تعمیرات &lt;br /&gt;[انگار طی این مدت 15 میلی متر نشست داشته!] بسته شده است. &lt;br /&gt;جالب اینکه طی همان مدت 44000 نفر از بالای آن گلاسگو را دید زدند. &lt;br /&gt;این برج با 127 متر ارتفاع، &lt;br /&gt;بلندترین سازه بدون حامی (free-standing structure) اسکاتلند محسوب می شود ـ &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;باری، بحث از آنجا شروع شد که &lt;br /&gt;دوست معمارمان امید، معماری سی و سه پل اصفهان را مدرن قلمداد کرد. &lt;br /&gt;استدلالش هم این بود که &lt;br /&gt;در آن ویژگی های معماری مدرن (یعنی شفافیت، عقلانیت، کارکردگرایی، &lt;br /&gt;حذف زواید، ...) را می شود به عینه دید. &lt;br /&gt;در حالی که به نظر من، مدرن بودن حالا با همان ویژگی هایی که &lt;br /&gt;امید برایش برمی شمارد محصول اجتماعی یک واقعه تاریخی در غرب است و &lt;br /&gt;مجاز نیستیم به صرف شباهت های صوری، فارغ از زمینه اجتماعی پیدایی شی، &lt;br /&gt;آن را مدرن بدانیم. &lt;br /&gt;کمااینکه در صورت نیافتن شباهت صوری، &lt;br /&gt;نمی توان امر مدرن را غیرمدرن انگاشت. هر چند &lt;br /&gt;برخی از علما از این قبیل شوخی ها کم نمی کنند و &lt;br /&gt;مثلا افزایش گرایش به دین در غرب را &lt;br /&gt;بازگشت به دین می گیرند. &lt;br /&gt;البته پرواضح است سخن بر سر اقتباس نیست چرا که &lt;br /&gt;دزدی به تعبیر پیکاسو ذات هنر [و بلکه ادبیات و حتی علم و البته تکنولوژی] است!  &lt;br /&gt;حرف من اما آنجا بود که بخواهیم تحلیل و بلکه تفهم کنیم.&lt;br /&gt;یعنی بخواهیم سی و سه پل را بفهمیم. &lt;br /&gt;آیا اگر فلان معمار و مستشرق نامی آن را مدرن فهمید، سی و سه پل مدرن می شود؟ و &lt;br /&gt;ما مجازیم آن را مدرن بدانیم؟ و &lt;br /&gt;می توانیم بگوییم آن را فهمیده ایم؟ به دیگر سخن، &lt;br /&gt;این فهم ما چقدر با فهم سازنده(گان) آن و استفاده کنندگان آن و &lt;br /&gt;خلاصه هم عصران آن تراز شده است؟ &lt;br /&gt;می خواهم بگویم اگر زبانی هم به قضیه نگاه کنیم &lt;br /&gt;باز هم مشکل بتوان واژه مدرن را &lt;br /&gt;که هزار و یک ارتباط دور و نزدیک دارد با &lt;br /&gt;واژه های دیگر در زبان(های) مادر و مولدش، &lt;br /&gt;آورد در یک زبان دیگر (در اینجا فارسی) و نشاند کنار هزار و یک واژه دیگر و&lt;br /&gt;از آن انتظار وفاداری و وجاهت و متانت داشت. نمی شود. &lt;br /&gt;چون اساسش بر خیانت و بی وفایی بوده است، &lt;br /&gt;جز کج تابی و بدفهمی هم از آن برنمی آید! &lt;br /&gt;فهم سی و سه پل &lt;br /&gt;نیازمند ذوب شدن در افق زبانی و ادراکی آدم های هم عصر آن است، &lt;br /&gt;نیازمند کنار گذاشتن یا به تعلیق درآوردن زبان و آگاهی امروز است، &lt;br /&gt;نیازمند قرار دادن خود در آن بستر زبانی و &lt;br /&gt;زمینه تاریخی و سپهر دانشی و فضای گفتمانی است،   &lt;br /&gt;نیازمند قرار دادن سی و سه پل در &lt;br /&gt;پیکره واژگانی خود ـ با تمام ارتباطات منطقی و &lt;br /&gt;غیرمنطقی درونی و بیرونی و هم زمانی و درزمانی آن ـ است.&lt;br /&gt;اینجاست که می بینیم کاری دشوار و به زعم برخی حتی ناممکن پیش رو داریم. &lt;br /&gt;...   &lt;br /&gt;به همین سیاق پیش خودم فکر می کنم فهم امر مدرن برای ما زائران دنیای مدرن، &lt;br /&gt;تا چه پایه می تواند سهل و ممتنع باشد و در عین حال، &lt;br /&gt;فکر می کنم چه بی محابا و افسار گسیخته گمان کرده ایم از خود خبر داریم، و &lt;br /&gt;حال آنکه بی خبریم! &lt;br /&gt;فکر می کنم خبر از خود، نیازمند بیرون آمدن از پوسته خود است، &lt;br /&gt;بریدن از خود و نگاه کردن به خود از بیرون، &lt;br /&gt;بیرون مکانی و زمانی، هر دو،&lt;br /&gt;یعنی همان قدر که باید آمد به دنیای مدرن و با آن و در آن زیست و &lt;br /&gt;از آن چشم انداز به خود نگریست، &lt;br /&gt;همان قدر هم باید رفت به اعماق گذشته و با آن و در آن زیست و &lt;br /&gt;از آن چشم انداز به خود نگریست، &lt;br /&gt;این هر دو به نظرم لازم است تا &lt;br /&gt;بشود به تفهمی امروزی از اکنون خود دست یافت. &lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-8908695055553374921?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/8908695055553374921/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=8908695055553374921' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8908695055553374921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8908695055553374921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/03/blog-post_27.html' title='سفر نوروزی به گلاسگو'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-864810527010993429</id><published>2009-03-19T11:07:00.002Z</published><updated>2009-03-19T11:11:48.290Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تبریک نوروز'/><title type='text'>هر روزتون نوروز، نوروزتون پیروز!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;دوست دارم در آستانه سال نو و نوروز به تک تک &lt;br /&gt;آنانی که به این وبلاگ سر می زنند،&lt;br /&gt;پست هایش را می خوانند،&lt;br /&gt;کامنت می گذارند، و&lt;br /&gt;آن را به بقیه معرفی می کنند، و حتی&lt;br /&gt;آنانی که به این وبلاگ سر نمی زنند،&lt;br /&gt;خوانندن پست هایش را اتلاف وقت می دانند،&lt;br /&gt;کامنت که «نگو»، و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;معرفی به بقیه؟ «عمرا»،&lt;br /&gt;بگویم: «هر روزتون نوروز، نوروزتون پیروز!»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-864810527010993429?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/864810527010993429/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=864810527010993429' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/864810527010993429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/864810527010993429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/03/blog-post_19.html' title='هر روزتون نوروز، نوروزتون پیروز!'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-3294618667759562151</id><published>2009-03-16T16:17:00.003Z</published><updated>2009-03-16T16:26:25.187Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوروز، کردها، ایرانی ها، چهارشنبه سوری،'/><title type='text'>نخستین جشن رسمی نوروز در لندن</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دیروز در خبرها می خواندم نخستین جشن رسمی نوروز&lt;br /&gt;به همت شهرداری لندن در میدان ترافالگار این شهر برگزار شد.&lt;br /&gt;و چنانکه از متن خبر و عکس های مربوط برمی آید&lt;br /&gt;عمده شرکت کنندگان کردهای ترکیه طرفدار اوجالان بوده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه در این جزیره فرصتی هم در اختیار ما قرار می گیرد تا&lt;br /&gt;گوشه(هایی) از میراث فرهنگی بشری که به رسم امانت به ما سپرده شده را&lt;br /&gt;به نمایش بگذاریم، اسباب خوش وقتی است و البته جای قدردانی بسیار دارد.&lt;br /&gt;اما چند نکته ناخوشایند هم در این میان آزاردهنده بود:&lt;br /&gt;کردها عمدتا در سه کشور ایران، عراق و ترکیه زندگی می کنند و&lt;br /&gt;از قضا چوب همین قرار گرفتن و مثله شدن در مرزهای این سه کشور را هم&lt;br /&gt;می خورند.&lt;br /&gt;این حاشیه نشینی جغرافیایی ناخواسته، از سویی، و&lt;br /&gt;مورد غفلت و بی توجهی دولت های مرکزی قرار گرفتن از سوی دیگر که&lt;br /&gt;موجبات حاشیه نشینی اقتصادی ـ سیاسی ـ اجتماعی ـ فرهنگی آنان را نیز&lt;br /&gt;فراهم آورده است که به مرور زمان منجر به&lt;br /&gt;نومیدی و روی گردانی آنان از مرکز و&lt;br /&gt;گرایش به اندیشه تشکیل دولت مستقلی برای خود شده، خود&lt;br /&gt;اسباب اعمال سیاست های سرکوب گرانه دولت های مرکزی گردیده است.&lt;br /&gt;و این چرخه معیوب، به طور تصاعدی&lt;br /&gt;بر بار بی عدالتی ها و عداوت ها افزوده است.&lt;br /&gt;و دولت ها هم انگار اسب های عصاری با چشم بندهای سیاه، فقط&lt;br /&gt;اهرم قدرت را می فشرند و سنگ آس را بر محور مرکز خود&lt;br /&gt;می چرخانند، تا مقاومت این مردم را بشکنند و آنان را&lt;br /&gt;در دیگ یکسان ساز فرهنگی خود حل و هضم کنند.&lt;br /&gt;بر این مردم نه تنها حرجی نیست اگر که&lt;br /&gt;تن به این تهی سازی از خود نمی دهند و&lt;br /&gt;در برابر ستمی که بر آنان می رود، داد می خواهند که&lt;br /&gt;بسیار هم ستودنی است که&lt;br /&gt;میراث فرهنگ بشری را فرونمی گذارند و&lt;br /&gt;از آن مهمتر، انسان را مراعات می کنند.&lt;br /&gt;ولی ما مسئولیم و باید به خود آییم که&lt;br /&gt;چرا در برابر سیاست های ضدانسانی دولت های مرکزی خود&lt;br /&gt;سکوت اختیار می کنیم؟&lt;br /&gt;اگر ما به انسان می اندیشیم باید دولت ها را به مراعات انسان&lt;br /&gt;فارغ از هر دین و آیین و قومیتی که دارد، واداریم.&lt;br /&gt;اگر آحاد ملت، خود را عضوی برابر احساس کنند&lt;br /&gt;دیگر چه نیازی خواهند داشت به سردادن ترانه جدایی؟&lt;br /&gt;بد نیست بدانیم مردم امریکا با بالاترین تنوع دینی و قومی در دنیا،&lt;br /&gt;از بالاترین میزان احساس هویت ملی نیز برخوردارند.&lt;br /&gt;این از نکته اول.&lt;br /&gt;اما نکته دوم.&lt;br /&gt;آمیختگی بی محابای ساحت های مختلف زندگی اجتماعی در یکدیگر&lt;br /&gt;به گمانم از ویژگی های مشترک ما مردم جهان سوم باشد.&lt;br /&gt;گویا ازمان برنمی آید اندازه نگه داریم.&lt;br /&gt;بنا بود «نوروز» را به این مردم معرفی کنیم؛ یعنی فعالیتی فرهنگی.&lt;br /&gt;اما تظاهراتی سیاسی را به نمایش گذاشتیم. به قسمی که&lt;br /&gt;بعید می دانم بزرگداشت آن در سال آینده رغبتی در کسی ایجاد کند.&lt;br /&gt;من که عرض کردم محنت این مردم، قبول. اینکه&lt;br /&gt;باید از هر فرصتی برای جلب توجه مردم به این درد انسانی استفاده کرد،&lt;br /&gt;آن هم قبول. [امور محض که نداریم. امر انسانی، به همان اندازه که&lt;br /&gt;سیاسی است، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی هم است]&lt;br /&gt;اما حرفم این است که&lt;br /&gt;اگر به نوروز پایبند می ماندیم و&lt;br /&gt;با مرکزیت و محوریت آن مراسم را برگزار می کردیم،&lt;br /&gt;به نظر من هم فلسفه مراسم لوث نمی شد و هم&lt;br /&gt;در ضمن آن، بطور غیرمستقیم،&lt;br /&gt;به نحو موثرتر و ماندگارتری می شد پیام را منتقل کرد.&lt;br /&gt;چرا که در صورت حاضر، ارزش پیام،&lt;br /&gt;نظر به آشکار و مستقیم بودن آن، پایین آمده است و...&lt;br /&gt;اینم نکته دوم.&lt;br /&gt;نکته سوم.&lt;br /&gt;من به اینکه اصل نوروز و ریشه نوروز به کجا می رسد&lt;br /&gt;کاری ندارم. چرا که سررشته ای در این زمینه ندارم.&lt;br /&gt;بحث آن بماند برای اهل فن.&lt;br /&gt;اما این نوروزی که در حال حاضر ما داریم،&lt;br /&gt;انگار علاوه بر ایرانی ها، برای مردم بسیاری از کشورها&lt;br /&gt;مثل افغانستان، تاجیکستان، آذربایجان و ترکیه که بطور مستقیم یا&lt;br /&gt;غیرمستقیم متاثر از فرهنگ و تمدن ایران باستان بوده اند،&lt;br /&gt;روزی فرخنده محسوب می شود، و از این رو&lt;br /&gt;پر واضح است که در مراسم نوروز هم&lt;br /&gt;هر کس بنا به آداب و رسوم و&lt;br /&gt;با زبان خود آن را روایت کند.&lt;br /&gt;اصلا زیبایی نوروز (و هر امر انسانی) در همین تنوع انسانی آن است که&lt;br /&gt;در عین حفظ آن، بر غنای آن هم می افزاید.&lt;br /&gt;منتها نکته ناخوشاید در مراسم «نوروز» لندن، وقتی توی ذوق می زند که&lt;br /&gt;متاسفانه باز هم انگار کس یا کسانی می خواهند همه این طیف هزاررنگ را&lt;br /&gt;به نام خود مصادره کنند و گویا حاضر نیستند&lt;br /&gt;جایی و جایگاهی برای دیگران بازکنند. فکرش بکنید&lt;br /&gt;هیچ کجا رد و اثری از ایران و ایرانی و زبان فارسی به چشم نمی خورد!&lt;br /&gt;و این جای تاسف دارد.&lt;br /&gt;رواداری، همیشه انسانی است.&lt;br /&gt;حرفم این است که&lt;br /&gt;اگر دیگران نیامدند، حتما ما چیزی کم داریم.&lt;br /&gt;بر ماست که از آنان دعوت کنیم و جا برایشان بازکنیم.&lt;br /&gt;اینم از نکته سوم.&lt;br /&gt;و نکته آخر.&lt;br /&gt;ایرانی های عزیز گوگوری مگوری،&lt;br /&gt;شمایی که همه عشق میهن دارید،&lt;br /&gt;نوروز در لندن برگزار شد بدون یک کلمه «نوروز»!&lt;br /&gt;غفلت کردید و «دیگران سیب را دزدیدند». [ترا به خدا به کسی&lt;br /&gt;برنخورد!]&lt;br /&gt;حالا مردم خبر نشدند، یا خبر شدند وتعلل کردند،&lt;br /&gt;اگر به کسی بخواهند جواب پس بدهند، خودشان است،&lt;br /&gt;طلبکاری ندارند. اما نمایندگان حقوق بگیر ملت کجا بودند؟&lt;br /&gt;هر چند بعید می دانم کسی از این حضرات گوشش به این حرفها بدهکار باشد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;اما دو مطلب دیگر&lt;br /&gt;مراسم چهارشنبه سوری به همت انجمن ایرانی های ادینبورو برگزار می شود که&lt;br /&gt;بلیط به ما نرسید و از آن در این شهر و دیار غریب محروم شدیم.&lt;br /&gt;ترا به خدا ما را موقع پریدن از روی آتش فراموش نکنید،&lt;br /&gt;چندتا ترقه هم به یاد ما درکنید،&lt;br /&gt;سهم آجیل ما را هم همان اول، وقت قاشق زنی از صاحب خانه جداگانه بخواهید،&lt;br /&gt;فال گوش هم از طرف ما فراموش نشود!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;شنبه چهارده مارچ هم مراسم جمع و جور و خودمانی&lt;br /&gt;توسط جمعی از ایرانی های ساکن ادینبورو&lt;br /&gt;در محل تشکیل کلاس های زبان فارسی برگزار شد.&lt;br /&gt;واقعا که دست مریزاد!&lt;br /&gt;سواد فارسی این بچه های نسل دوم&lt;br /&gt;خاصه اونهایی که از پدر یا مادر غیرایرانی هستند&lt;br /&gt;مدیون زحمات خانم معلم هایی بود که&lt;br /&gt;درباره اشان باید سر فرصت مفصل بنویسم.&lt;br /&gt;خلاصه هفت سین بود و&lt;br /&gt;کلی غذاهای ایرانی خانگی و&lt;br /&gt;عیدی اسکناس یک پوندی به بچه ها، آن هم از لای قرآن!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-3294618667759562151?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/3294618667759562151/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=3294618667759562151' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3294618667759562151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3294618667759562151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/03/blog-post_16.html' title='نخستین جشن رسمی نوروز در لندن'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-8039610016132462704</id><published>2009-03-12T16:31:00.001Z</published><updated>2009-03-12T16:35:45.997Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز زن و صلح، سودان، دارفور، البشیر، دین حداقلی، دین حداکثری،'/><title type='text'>روز «زن و صلح» مبارک باد!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;حیرانم چرا ما ایرانی ها همیشه می خواهیم ساز مخالف خودمان را بزنیم؟ و&lt;br /&gt;به هر قیمتی که شده خرج خود را از بقیه جدا کنیم؟&lt;br /&gt;این قضیه از کجا ناشی می شود؟&lt;br /&gt;نکند یکی از ویژگی های تاریخی ما باشد؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;روز هشتم مارچ (هجدهم اسفند) توسط سازمان ملل به عنوان&lt;br /&gt;روز «زن و صلح» نام گذاری شده است.&lt;br /&gt;بسیاری از کشورها هم این روز را در تقویم کشورشان وارد کرده و&lt;br /&gt;حتی برخی آن را تعطیل اعلام کرده اند.&lt;br /&gt;اما نمی دانم چرا ما آن را با مناسبتی مذهبی قاطی کرده ایم؟&lt;br /&gt;یعنی نمی شود در یک روز همراه با همه مردم جهان&lt;br /&gt;صرف نظر از هر دین و آیینی که دارند،&lt;br /&gt;«زن و صلح» را گرامی داشت؟ و&lt;br /&gt;به هر کس اجازه داد درباره مردان و زنان صلح جوی اسوه خود سخن براند؟ و&lt;br /&gt;بدین ترتیب، آرزوهای خود را برای روزهایی بهتر و انسانی تر بیان نماید؟&lt;br /&gt;به نظرم دیگر جدا وقت آن رسیده که&lt;br /&gt;برای این بیماری «دینی کردن همه چیز» فکری کنیم؛&lt;br /&gt;چیزی که باعث جدا سوایی بیهوده انسان ها و بدبینی به دین می شود.&lt;br /&gt;حرفم این است که خط کشی ها را حداقل کنیم تا&lt;br /&gt;با تعداد هر چه بیشتری از انسان ها همراه شویم.&lt;br /&gt;این امر نه تنها منافاتی با دینداری ندارد که عین دینداری است و&lt;br /&gt;از قضا این خط کشی های افراطی که ما کنیم،&lt;br /&gt;اگر خلاف دین نباشد، بعید می دانم اصلا ربطی به دین داشته باشد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;متاسفانه از این کج سلیقگی ها کم نداریم.&lt;br /&gt;فکرش را بکنید رئیس مجلس کشورمان&lt;br /&gt;نه می گذارد و نه برمی دارد و یه کاره عدل وقتی که&lt;br /&gt;همه دنیای داغ دار از فاجعه انسانی طولانی مدت دارفور سودان&lt;br /&gt;می خواهد با اعلام محکومیت البشیر توسط&lt;br /&gt;دادگاه رسیدگی به جنایات جنگی دمی بیاساید که&lt;br /&gt;فریادرسی هم هست و این همه جنایات بی عقوبت نمی ماند،&lt;br /&gt;میهمان جناب البشیر می شود!&lt;br /&gt;ترا بخدا معنی این حرکت در اذهان مردم دنیا چه می تواند باشد؟&lt;br /&gt;این برای ما در دنیا آبرو(؟) باقی می گذارد؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-8039610016132462704?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/8039610016132462704/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=8039610016132462704' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8039610016132462704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8039610016132462704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='روز «زن و صلح» مبارک باد!'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-769409555412080482</id><published>2009-03-07T16:56:00.003Z</published><updated>2009-03-07T17:12:25.308Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جابجایی، پیاده رو، خودرو، اتوبوس، تاکسی، دوچرخه، انسان، موتوسیکلت، حقوق اقلیت، ایمنی، هنجار اجتماعی،'/><title type='text'>جابجایی در ادینبورو 3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;جا و مکان مولفه دیگر جابجایی در ادینبورو است که&lt;br /&gt;در مقایسه با تهران، خیلی به چشم می آید.&lt;br /&gt;نخست، کوچکی این شهر است که&lt;br /&gt;جابجایی با پای پیاده و یا با دوچرخه را در آن میسر می سازد.&lt;br /&gt;حال اگر تمیزی هوا را هم به آن اضافه کنید که&lt;br /&gt;هم از صنعتی نبودن این شهر ناشی می شود و هم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;از درست کار کردن موتور خودروها نشات می گیرد و هم&lt;br /&gt;از باد همیشه وزان ادینبورو،&lt;br /&gt;به علاوه ی پیاده روهای «باز» [یعنی پیاده روهایی که&lt;br /&gt;به هیچ عنوان مسدود نیستند. چون نخاله ای در پیاده رو نمی ریزند!&lt;br /&gt;چرا که به قرار اطلاع، شهرداری خود بانکرهایی را به افرادی که&lt;br /&gt;کار ساختمانی دارند اجاره می دهد و خودش هم آنها را جمع آوری و&lt;br /&gt;در نمی دانم کجا سر به نیست می کند. بدون آنکه&lt;br /&gt;پیاده رو مسدود شود. فقط به اندازه خودرویی که&lt;br /&gt;کنار خیابان پارک شده باشد. و اگر کارگاه بزرگی باشد که&lt;br /&gt;حتما یا پیاده رو موقت ایجاد می کنند یا پیاده رو را&lt;br /&gt;با داربست هایی مسقف و ستون هایی دارای&lt;br /&gt;روپوش لاستیکی با رنگ های روشن و شب نما&lt;br /&gt;ایمن (و تزیین) می کنند.&lt;br /&gt;[شما مقایسه کنید با پیاده رو و بلکه سواره روها در تهران که&lt;br /&gt;چگونه بی پروا توسط کارگاه های کوچک و بزرگ ساختمانی&lt;br /&gt;در ساخت و سازی که تمامی ندارد&lt;br /&gt;اشغال شده اند و جز اینکه لذت جابجایی را سلب می کنند،&lt;br /&gt;چه خطراتی را برای رهگذران نمی آفرینند و&lt;br /&gt;هیچکس هم توجهی ندارد؛&lt;br /&gt;اگر من و تو باشیم و سر حال&lt;br /&gt;فحشی است که زیر لب نثار باعث و بانی اش می کنیم، اما&lt;br /&gt;اگر مامور رفع سد معبر و پلیس باشد،&lt;br /&gt;یکراست سراغ سرپرست کارگاه را می گیرد تا&lt;br /&gt;اگر پروژه دولتی نیست و به جایی(؟) هم مربوط نیست،&lt;br /&gt;شیتیل را نقد کند.&lt;br /&gt;حالا اگر شما از آن پیله هاش بودید و&lt;br /&gt;رفتید تا ته ماجرا، تازه دستگیرتان می شود که&lt;br /&gt;«جریمه»اش به شهرداری پرداخت شده است!&lt;br /&gt;مثل جریمه ورود به محدوده طرح ترافیک یا&lt;br /&gt;جریمه خلافی یا هزار جریمه دیگر که&lt;br /&gt;معنی آن چیزی نیست مگر&lt;br /&gt;معامله بر سر حق و حقوق انسانی من و شما].&lt;br /&gt;و «سنگ فرش» پیاده رو و خیابان و&lt;br /&gt;خانه های خاکستری چندصد ساله که&lt;br /&gt;آدم را می برد به «آرزوهای بزرگ» و «الیور تویست»،&lt;br /&gt;می بینید که دلتان می خواهد وجب به وجب آن را پیاده گز کنید.&lt;br /&gt;[راستی «تهران» ما را به کجا می برد؟ و چقدر دلتان می خواهد و&lt;br /&gt;البته انواع خطرات به شما اجازه می دهد که آن را پیاده گز کنید؟]&lt;br /&gt;گر چه خیابان ها در قسمت های نوساز شهر تقریبا همگی آسفالتند&lt;br /&gt;ولی خیابان های محلات قدیمی و پیاده روها در بسیاری جاها&lt;br /&gt;هنوز سنگ فرش هستند که حس خوبی می دهد.&lt;br /&gt;[هر چند فکر کنم برای لاستیک و کمک فنر خودروها و&lt;br /&gt;بطور قطع برای تخت و پاشنه کفش مضر باشد؛ به علاوه ی&lt;br /&gt;سروصدای آزاردهنده ای که عبور خودروها برپا می کنند!]&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در ادینبورو خودرو تصادفی نمی بینید (یا به ندرت اگر ببینید)؛&lt;br /&gt;همه سالم، هم به لحاظ بدنه، هم به لحاظ موتور.&lt;br /&gt;هیچ خودرو دودزایی ندیدم، حتی خودروهای سنگین!&lt;br /&gt;به قسمی که شک کردم نکند اینها همه گازسوزند؟&lt;br /&gt;که نیستند و همان بنزین و گازوئیل می سوزانند و&lt;br /&gt;عجیب آنکه دود و دمی هم ندارند.&lt;br /&gt;خودروهای مدل پایین،&lt;br /&gt;مال عهد بوق هم گه گاه رویت می شوند،&lt;br /&gt;آنها هم مثل عروس، سالم و بدون دود!&lt;br /&gt;برخلاف تهران که محال است خودرویی نمالیده بماند؛&lt;br /&gt;این حداقل را همه دارند. و از آن بدتر&lt;br /&gt;دودهای سیاهی که از اگزوز آنها خارج می شود.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;شاید برایتان جالب باشد اینجا برای پیاده روی و تفرج در شهر&lt;br /&gt;برنامه های متنوعی دارند؛ از پیاده روی های همگانی رایگان که&lt;br /&gt;در اماکن عمومی مثل کلیساها اعلام می شود و&lt;br /&gt;در آن مسیرها ـ معمولا دو یا سه مسیر&lt;br /&gt;برای افراد مختلف با توانایی و آمادگی های مختلف ـ مکان و&lt;br /&gt;زمان جمع شدن، شروع، توقف(ها) و پایان راه پیمایی(؟)&lt;br /&gt;مشخص شده است. تا پیاده روی هایی تخصصی که&lt;br /&gt;باید در دوره آموزشی آنها ثبت نام کرد و پول داد و&lt;br /&gt;بجز پیاده روی، کلاس و استاد و درس و مشق هم دارند!&lt;br /&gt;پیاده روی اینجا جدی است. به قسمی که&lt;br /&gt;در ساختمان های چند طبقه که آسانسور هم دارند&lt;br /&gt;بسیاری ترجیح می دهند از راه پله استفاده کنند.&lt;br /&gt;در مسیر راه پله، همه جا شعارهایی در تاثیر پله نوردی بر&lt;br /&gt;سلامتی و تناسب اندام با گرافیک عالی چشم نواز است.&lt;br /&gt;پیاده روی اخلاق خاص خود را هم ایجاد کرده است:&lt;br /&gt;اگر در ایران همه می خواهند نهایت احترام و مرام خود را&lt;br /&gt;هنگام رد شدن از چارچوب در به نمایش بگذارند، در این ولایت&lt;br /&gt;هر کس از در می گذرد، در را برای نفر بعدی ـ پشت سر یا&lt;br /&gt;پیش رو ـ نگه می دارد؛ حتی اگر فاصله ای باشد و&lt;br /&gt;نفر بعدی هم پا تند می کند تا خود را قرین لطف او کند و&lt;br /&gt;بدین ترتیب نگذارد وی کنف شود و&lt;br /&gt;برای قدردانی از او تشکر می کند.&lt;br /&gt;این را در همه جا دیده ام، چه در دانشگاه، چه در فروشگاه.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;جالب آنکه افراد ناتوان یا کم توان هیچگاه فراموش نمی شوند.&lt;br /&gt;آگهی ها همگی دارای نسخه های متنوعی هستند&lt;br /&gt;با اندازه قلم بزرگتر (برای کم بیناها)&lt;br /&gt;نسخه بریل یا شنیداری (برای نابینایان)&lt;br /&gt;چاپی برای آنانی که دسترسی به اینترنت ندارند&lt;br /&gt;به زبان های دیگر برای اقلیت های ساکن در ادینبورو&lt;br /&gt;تا همه شهروندان از حق آگاهی بر خدمات عمومی برخوردار گردند.&lt;br /&gt;برای رعایت حقوق مساوی شهروندان در استفاده از خدمات هم&lt;br /&gt;در برنامه ها خاطرنشان می گردد که مثلا&lt;br /&gt;مهد کودک برای نگهداری اطفال دارند یا نه؟&lt;br /&gt;آسانسور یا بالابر برای ویلچیر یا کالسکه بچه؟&lt;br /&gt;ماشین بریل؟ یا ضبط صوت؟ یا داشتن همراه؟ یا سگ راهنما؟&lt;br /&gt;و یا اگر کسی به امکانات ویژه ای نیاز دارد، درخواست شده است&lt;br /&gt;تماس بگیرند و اعلام کنند تا تعبیه شود.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;نمی دانم جایی خواندم یا از کسی شنیدم که&lt;br /&gt;اگر می خواهید بدانید اتباع هر کشور چقدر ارزش دارند،&lt;br /&gt;سری به زندان های آن کشور بزنید!&lt;br /&gt;حالا این توصیه متین، ولی فکر می کنم مراد اصلی آن توصیه&lt;br /&gt;توجه به وضعیت اجتماعی افراد بیرون از هنجارهای جامعه و&lt;br /&gt;به تعبیر بهتر نحو سلوک جامعه با نابهنجارها و بلکه&lt;br /&gt;منحرفان بوده است.&lt;br /&gt;یعنی توجه به میزان ملاحظه و رواداری در جامعه.&lt;br /&gt;به عبارت دیگر اگر در جامعه ای حقوق انسانی افراد «دیگرگونه»&lt;br /&gt;[منظورم در بالای هرم برخورداری اجتماعی نیست]&lt;br /&gt;محترم شمرده می شوند، می توان دریافت&lt;br /&gt;«انسان» در آن جامعه مراعات می شود.&lt;br /&gt;در هر حال، هنجار و ناهنجار، همیشگی نیستند، و&lt;br /&gt;تک تک ماها، بر روی مرز باریک آنها روزگار می گذرانیم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;باری، محل گذشتن از عرض خیابان در پیاده روها&lt;br /&gt;همه جا دارای موزاییک های قرمز رنگ آج داری است که&lt;br /&gt;برای افراد کم بینا یا نابینا تعبیه شده است&lt;br /&gt;که در عین حال شیب دار هستند تا افرادی که&lt;br /&gt;با صندلی چرخ دار یا کالسکه بچه تردد می کنند،&lt;br /&gt;دچار سختی نشوند.&lt;br /&gt;این ملاحظه در تاکسی ها و اتوبوس ها هم شده است.&lt;br /&gt;یعنی تاکسی های متعارف و متحدالشکل ادینبورو در قسمت مسافر&lt;br /&gt;[در قسمت جلو فقط راننده می نشیند که&lt;br /&gt;با جداری شیشه ای از قسمت عقب مخصوص مسافر جدا شده است]&lt;br /&gt;یک ردیف صندلی دارند و ردیف روبرو، صندلی تاشو نصب شده است&lt;br /&gt;تا افراد با صندلی چرخ دار یا با کالسکه به راحتی بتوانند سوار شوند.&lt;br /&gt;البته راننده زحمت کمک کردن و در صورت لزوم&lt;br /&gt;حتی بلند کردن این افراد را می کشد.&lt;br /&gt;در اتوبوس ها ـ چه درون شهری چه بین شهری که&lt;br /&gt;به آنها coach می گویند ـ هم همین امکانات تعبیه شده است.&lt;br /&gt;یعنی در اتوبوس های درون شهری، ارتفاع اتوبوس کم می شود و&lt;br /&gt;سطح شیب دار جمع شویی، از زیر رکاب اتوبوس،&lt;br /&gt;پیاده رو را به داخل اتوبوس متصل می کند و بدین وسیله،&lt;br /&gt;سوار و پیاده شدن را برای افراد سالمند یا بیمار یا&lt;br /&gt;با ویلچیر، چرخ خرید یا کالسکه را تسهیل می کند.&lt;br /&gt;این عملیات البته زمان بر است ولی دریغ از اینکه یک نفر&lt;br /&gt;حتی خم به ابرو بیاورد.&lt;br /&gt;ملت توی صف می ایستند تا فرد با صندلی چرخ دار&lt;br /&gt;یا با کالسکه بچه اش با احتیاط و بی شتاب سوار شود،&lt;br /&gt;تا نوبت به آنان برسد.&lt;br /&gt;توی اتوبوس هم ردیف های جلو برای افراد سالمند (seniors) و&lt;br /&gt;یا بچه به بغل یا ناتوان در نظر گرفته شده است که&lt;br /&gt;معمولا هیچکس آنها را اشغال نمی کند و اگر هم کسی&lt;br /&gt;آنجا نشست، به محض ورود این افراد، بلند می شود.&lt;br /&gt;قسمت جلوی اتوبوس به گونه ای است که می توان در آن&lt;br /&gt;صندلی چرخ دار یا کالسکه را پارک کرد.&lt;br /&gt;اتوبوس های بین شهری هم تسهیلاتی دارد ولی نه این همه؛&lt;br /&gt;بالابری دارند برای افراد با صندلی چرخ دار و&lt;br /&gt;ردیف اول تاشو است برای پارک کردن صندلی چرخ دار.&lt;br /&gt;البته همیشه از مشتری ـ مسافر درخواست می شود در صورت نیاز&lt;br /&gt;به امکانات خاص، حتما اطلاع دهند تا در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;این را هم عرض کنم که&lt;br /&gt;صندلی های اتوبوس های بین شهری&lt;br /&gt;همگی مجهز به کمربند ایمنی هستند و مسافران ملزم به بستن آن، و&lt;br /&gt;راننده پیش از حرکت این امر را چک می کند.&lt;br /&gt;اینجا ایمنی حرف اول را می زند.&lt;br /&gt;آنقدر که اعصاب آدم خرد می شود!&lt;br /&gt;فکرش را بکن مثلا می خواهند در جایی بار پیاده یا سوار کنند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;با این رانندگی با سرعت های سی چهل کیلومتر در ساعتی&lt;br /&gt;حتما سر کوچه و سر خیابان کسانی را می گمارند تا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;به رانندگان اطلاع دهد با پرچم و نشان و چه و چه.&lt;br /&gt;ایضا در ورودی کارگاه های ساختمانی&lt;br /&gt;همیشه کسی ایستاده است تا&lt;br /&gt;در صورت ورود یا خروج خودروهای سنگین یا سبک&lt;br /&gt;به آنها و رانندگان گذری کمک کند.&lt;br /&gt;همه هم با کلاه و کفش و لباس شب رنگ ایمنی، و&lt;br /&gt;همه خودروها هم با انواع چراغ های چشمکزن و آژیر و الخ.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;عرض کردم که همه جا برای افراد روی صندلی چرخ دار&lt;br /&gt;حتی زنگ و اف اف مخصوص در ارتفاع پایین نصب شده است؛&lt;br /&gt;همینطور زنگ هایی در ارتفاع پایین بر روی میله های اتوبوس.&lt;br /&gt;و در سطح شهر همه جا در کنار پله ها، مسیر شیب دار هم&lt;br /&gt;تعبیه شده است.&lt;br /&gt;در فروشگاه های بزرگ هم ماشین های برقی سبددار&lt;br /&gt;برای افراد سالمند و نیازمند وجود دارد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در خیابان های ادینبورو سه چیز به چشم نمی خورد که&lt;br /&gt;در خیابان های تهران فت و فراوان از آنها برخورداریم:&lt;br /&gt;اول از همه «درخت»! دوم، «جوی» یا «جوب» که&lt;br /&gt;پرواضح است وقتی درخت ندارند جوی هم ندارند، و&lt;br /&gt;سوم، انواع تظاهرات انواع خلق پیاده در انتظار انواع مسافرکش!&lt;br /&gt;اما در خیابان های ادینبورو [قابل توجه عباس آقا و&lt;br /&gt;محمدجواد عزیز] دو بلکه هم سه چیز وجود دارد که&lt;br /&gt;مشکل تو تهران بشود از آنها خبری گرفت:&lt;br /&gt;اول از همه اسفالت پر ماسه و ترک ترک و چاله چوله؛ که&lt;br /&gt;الحق و الانصاف، هر شهردار تازه، هیچ کاری نکند، دست کم&lt;br /&gt;یک لایه کلفت پر و پیمان کم ماسه که&lt;br /&gt;به اسفالت خیابان های تهران اضافه می کند، نمی کند؟&lt;br /&gt;دوم، ببخشید بی ادبی می شود گه سگ! جای آقای جنتی خالی،&lt;br /&gt;اینجا تقریبا سه چهارم مردم سگ دارند که&lt;br /&gt;با خود به همه جا می برند؛ حتی توی اتوبوس. [ما که&lt;br /&gt;همیشه مجبوریم عقب بایستیم نکند سگی ناغافل&lt;br /&gt;از آسانسور یا تو ساختمان بپرد بیرون (یا برعکس بپرد تو). و&lt;br /&gt;توی اتوبوس یا آسانسور چقدر خودمان را جمع و جور می کنیم&lt;br /&gt;که تماسی با این حیوان نداسته باشیم، بماند].&lt;br /&gt;سوم هم آشغال های ریز و درشتی است که&lt;br /&gt;حالا نه همه جا و خیلی زایع، ولی بهر حال، اینجا و آنجا&lt;br /&gt;توی پیاده رو به چشم می خورد که&lt;br /&gt;فکر کنم علت اصلی آن کمبود سطل زباله در سطح شهر باشد!&lt;br /&gt;باری، اینکه عرض کردم اینجا درخت وجود ندارد،&lt;br /&gt;شاید فکر کنید ادینبورو جایی است برهوت!&lt;br /&gt;نه اینطور نیست و شهر فضای سبز زیاد دارد.&lt;br /&gt;از فضاهای سبز کوچک محلی مشابه بوستان های محله تهران گرفته تا&lt;br /&gt;فضاهای سبز بزرگی مشابه پارک های تهران [البته بدون مغازه و ...] که&lt;br /&gt;به آنها meadow می گویند و فضاهای سبز طبیعی بسیار بزرگ مشابه&lt;br /&gt;پارک کوهستانی طالقانی مثلا یا چیتگر تهران، که&lt;br /&gt;به جز دادن چشم اندازهایی زیبا به شهر&lt;br /&gt;مکان هایی مناسب برای نشستن و استراحت و تماشا،&lt;br /&gt;دویدن، گرگم به هوا و کشتی گرفتن با رفقا یا&lt;br /&gt;بازی با سگ خانگی (ایییی!)،&lt;br /&gt;یا بازی فوتبال و رگبی که در اینجا به اندازه فوتبال طرفدار دارد&lt;br /&gt;و حتی گلف است.&lt;br /&gt;مسیرهایی هم برای دوچرخه در آنها علامت گذاری شده است.&lt;br /&gt;برغم هوای همیشه بارانی، دوچرخه در ادینبورو خیلی طرفدار دارد&lt;br /&gt;و نظر به این اقبال، همه جا مسیرها برای دوچرخه سواران&lt;br /&gt;علامت گذاری شده است.&lt;br /&gt;دوچرخه سواران هم همگی با کلاه ایمنی،&lt;br /&gt;لباس سبز فسفری شب نما، و&lt;br /&gt;چراغ های چشمک زن جلو و عقب تردد می کنند.&lt;br /&gt;موتوسیکلت، خیلی کم دیدم ولی&lt;br /&gt;همان هایی هم که دیدم خیلی مجهز تردد می کردند با&lt;br /&gt;کلاه ایمنی و دست کش و لباس یکسره ضد آب و چکمه؛&lt;br /&gt;البته موتورها همگی خیلی قوی بودند و&lt;br /&gt;از این موتورهای گازی یا 125 سی سی که&lt;br /&gt;در ایران همه جا دیده می شود در اینجا تا به حال ندیده ام.&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-769409555412080482?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/769409555412080482/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=769409555412080482' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/769409555412080482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/769409555412080482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/03/3.html' title='جابجایی در ادینبورو 3'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-1139413577417561346</id><published>2009-02-20T20:23:00.005Z</published><updated>2009-02-26T12:04:41.837Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انتخابات ریاست جمهوری، فستیوال ایرانی در ادینبورو، غزه، اسرائیل، نوازنده ساکسیفون،'/><title type='text'>اخبار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;[ادامه «جابجایی در ادینبورو» بماند برای بعد]&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک ـ غزه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم با این تیتر بر من نشورید که باز هم غزه؟!&lt;br /&gt;اما چاره چیست؟ می توان بر رنج انسان&lt;br /&gt;لحظه ای چشم بست و سکوت اختیار کرد؟&lt;br /&gt;زمانی که غوغاسالاران در هیاهو بودند،&lt;br /&gt;شاید سکوت نیکوتر بود ولی اکنون که آنان در سکوتند،&lt;br /&gt;قطعا سکوت شایسته نیست (&lt;/span&gt;&lt;a href="http://kazemia.persianblog.ir/post/210"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در باب سکوت&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;).&lt;br /&gt;از آن همه شورش و بلوا، امروز خبری نیست.&lt;br /&gt;دعوا نه بر سر نوع دوستی که&lt;br /&gt;در حمایت از گروهی سیاسی بود و بس.&lt;br /&gt;امری که احتمالا بر سیاستمداران حرجی نباشد (هر چند برای آنکه&lt;br /&gt;سیاست عین دیانت است، حتما حرجی هست)،&lt;br /&gt;اما برای کسی که به دور از بازی سیاست و سیاست بازی،&lt;br /&gt;دل در گرو انسان و انسانیت دارد چه؟&lt;br /&gt;غزه، امروز که اسرائیل یا اجازه رسیدن کمک های بشردوستانه را&lt;br /&gt;به این مردم نمی دهد، یا در آن تا می تواند سختگیری و کارشکنی می کند،&lt;br /&gt;بیش از همیشه نیازمند یاری است.&lt;br /&gt;اگر به انسان می اندیشید، به پا خیزید (و یا&lt;br /&gt;حال که به پا خاسته اید، از پا ننشینید).&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و اما خبر: دانشجویان دانشگاه ادینبورو که&lt;br /&gt;هم زمان با تهاجم اسرائیل به غزه از طریق جمع آوری کمک، و&lt;br /&gt;راه اندازی چندین نمایشگاه، گردهمایی و تظاهرات به&lt;br /&gt;ابراز تنفر از اسرائیل و هم دردی با مردم غزه پرداختند،&lt;br /&gt;هنوز از پا ننشسته اند و&lt;br /&gt;هفته گذشته دست به ابتکار تازه ای زدند:&lt;br /&gt;اشغال تالار سخنرانی دانشگاه ادینبورو در جورج اسکوور!&lt;br /&gt;جالب اینکه طی این پنج شش شبانه روز،&lt;br /&gt;نه تنها سرو کله پلیس آن دور و بر پیدا نشد که&lt;br /&gt;حراست دانشگاه هم ممانعتی از پیوستن به متحصنین نمی کرد و&lt;br /&gt;تنها با کنترل کارت دانشجویی،&lt;br /&gt;از ورود افراد غیردانشجو به محل تحصن جلوگیری می کرد، همین.&lt;br /&gt;(&lt;/span&gt;&lt;a href="http://edinburghunioccupation.wordpress.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سایت متحصنین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;).&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;با حسرت در ذهن مجسم می کنم که&lt;br /&gt;در ایران با گردهمایی های قانونی ـ مطابق&lt;br /&gt;نص صریح اصل 27 قانون اساسی ـ چگونه برخورد می شود.&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;به حسین درخشان فکر می کنم که&lt;br /&gt;هنوز کسی خبری از او ندارد.&lt;br /&gt;در حالی که طبق اصل 32 قانون اساسی&lt;br /&gt;بازداشت (بلافاصله) بدون تفهیم اتهام و بیش از بیست و چهار ساعت&lt;br /&gt;بدون تشکیل پرونده مقدماتی و ارسال آن به مراجع قضایی&lt;br /&gt;تخلف از قانون و مستوجب مجازات است.&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;در همین حیص و بیص در خبرها می خوانم که&lt;br /&gt;مردی در مقابل مجلس ـ خانه ملت ـ خودسوزی می کند و&lt;br /&gt;در عجبم که چرا کسی دم بر نمی آورد و&lt;br /&gt;عجیب تر اظهارات سیاسی دو نماینده سرشناس مجلس است که&lt;br /&gt;معلوم نیست حسب چه مصلحتی فرموده اند:&lt;br /&gt;فرد خودسوخته و جان باخته&lt;br /&gt;معتاد و دارای سابقه مجرمیت بوده است و حال آنکه&lt;br /&gt;بنابر نص صریح اصل 84 قانون اساسی «هر نماینده&lt;br /&gt;در برابر تمام ملت مسئول است». استثنا هم ندارد.&lt;br /&gt;[از قرار اطلاع یک انسان در مجلس پیدا شده که&lt;br /&gt;با شجاعت به این اظهارات موهن اعتراض کند و&lt;br /&gt;این واقعیت ساده و در عین حال هولناک را تذکر دهد که&lt;br /&gt;«او یکی از اجزای ملت» و از آن مهمتر «انسان بوده است»].&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ediranfest.co.uk/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فستیوال ایرانی ادینبورو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سی ژانویه تا هشت فوریه&lt;br /&gt;فستیوال ایرانی ادینبورو برقرار بود؛ مشتمل بر&lt;br /&gt;دوازده سیزده تا فیلم ایرانی با حضور رضا میرکریمی،&lt;br /&gt;سه چهار فقره سخنرانی،&lt;br /&gt;دو نشست با شهرنوش پارسی پور،&lt;br /&gt;یک نمایشگاه از عکس های تهران قدیم و&lt;br /&gt;یک نمایشگاه نقاشی از آثار مریم هاشمی،&lt;br /&gt;اجرای موسیقی،&lt;br /&gt;استندآپ کمدی، و&lt;br /&gt;لذت از غذای ایرانی. که&lt;br /&gt;اخبار تفصیلی و تحلیلی آن بماند برای بعد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه ـ نوازنده ساکسیفون&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همین الان که این مطلب را می نویسم،&lt;br /&gt;یعنی ساعت هفت و نیم شب چهارشنبه،&lt;br /&gt;پشت یکی از این میزهای داغ (hot desk) نشسته ام و&lt;br /&gt;مثل دو سه شب اخیر،&lt;br /&gt;از نوای پراحساس و غمگین ساکسیفونی که&lt;br /&gt;بیرون نواخته می شود، لذت می برم.&lt;br /&gt;نوازنده، جوان افلیج حدودا بیست و پنج شش ساله سیاه پوستی است که&lt;br /&gt;عصاهایش را کنار جعبه ساز می گذارد و&lt;br /&gt;در حالی که انگار با ساز یکی شده، پرسوز می نوازد و&lt;br /&gt;رهگذران این باریکه سنگفرش تا میدو (Meadow)&lt;br /&gt;بی اعتنا می گذرند.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چهار ـ انتخابات ریاست جمهوری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حکایت آن کفن دزد است که&lt;br /&gt;به پسرش وصیت کرده بود کاری کند که&lt;br /&gt;مردم برایش طلب آمرزش کنند، و می دانیم که&lt;br /&gt;او چگونه با تدبیر(؟) به نیکویی وصیت پدر را برآورده ساخت!&lt;br /&gt;شرح و تفصیل هم ندارد.&lt;br /&gt;والسلام.&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-1139413577417561346?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/1139413577417561346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=1139413577417561346' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/1139413577417561346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/1139413577417561346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/02/blog-post_20.html' title='اخبار'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-9184044694494050804</id><published>2009-02-13T19:58:00.004Z</published><updated>2009-02-17T17:42:24.152Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خنگی، هوش، بیکاری، اعتماد، بی اعتمادی، زرنگی، هیپی گری،'/><title type='text'>در باب بیکاری و خنگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;[در پاسخ به کامنت علی عزیز بر «جابجایی در ادینبورو 1»]&lt;br /&gt;... آیا اینها بیکارند؟ و این آهستگی از سر بیکاری است؟&lt;br /&gt;پاسخ آن دشوار است.&lt;br /&gt;در نگاه اول، پاسخ مثبت است!&lt;br /&gt;چون آن ساعتی که من معمولا گشت و گذارم را آغاز می کردم&lt;br /&gt;یعنی 10 یا 11 صبح ـ به عادت تهران، و&lt;br /&gt;به بهانه اینکه هنوز ساعت بیولوژیک من با زمان اینجا آداپته نشده و... ـ&lt;br /&gt;معمولا بازنشسته ها بیرون می زنند که&lt;br /&gt;هم سن و سالی ازشان گذشته و هم&lt;br /&gt;همانطور که از نامشان برمی آید بازنشسته اند و در نتیجه بی کار.&lt;br /&gt;به علاوه ی جوان ترهایی که&lt;br /&gt;علی القاعده باید بی کار (و حق بیکاری بگیر) باشند که&lt;br /&gt;در آن موقع روز در شهر می گردند.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;از آمد و شدهای غروب و سرشب هم مشکل بتوان سردر آورد&lt;br /&gt;این آسودگی و بی واهمه گی از سر بیکاری است، یا چیز دیگری.&lt;br /&gt;چرا که یحتمل از خستگی یک روز کاری،&lt;br /&gt;آن قدر بی حال و حوصله اند که&lt;br /&gt;فقط می خواهند خودشان را برسانند به نزدیکترین بار&lt;br /&gt;تا لبی تر کنند و دمی به خمره بزنند&lt;br /&gt;و شاید از این رو است که عجله ای ندارند (؟).&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ولی وقتی در ساعات پرتردد (rush hours) هم راهی شدم&lt;br /&gt;دیدم نه! اینهایی که سرکار می روند هم&lt;br /&gt;خیلی سرصبر، باحوصله و به آرامی جابجا می شوند و&lt;br /&gt;انگار هیچ عجله ای ندارند.&lt;br /&gt;یعنی بیکار نیستند (هر چند آمار بیکاری انگار بالا رفته)؛&lt;br /&gt;این دل گندگی را ـ اگر بشود این تعبیر را برای آن بکار برد ـ&lt;br /&gt;باید به حساب خلقیاتشان گذاشت.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;چیزها اینجا طور دیگری است.&lt;br /&gt;یعنی شما می بینید طرف کار نمی کند و&lt;br /&gt;به بیمه بیکاری حداقلی می سازد،&lt;br /&gt;در حالی که جوان است و چهار ستون بدنش سالم.&lt;br /&gt;تازه برخی که عزت نفس بیشتری دارند و&lt;br /&gt;حاضر نیستند خفت مواجب بگیری و&lt;br /&gt;رفتن زیر بار منت دولت یا خیریه ها را تحمل کنند،&lt;br /&gt;ترجیح می دهند کنار خیابان سرافرازانه گدایی کنند.&lt;br /&gt;یعنی این را انتخاب نوعی سبک زندگی می دانند.&lt;br /&gt;چیزی شبیه درویش های خودمان؛ که زمانی درویشی&lt;br /&gt;از مشاغل معمول و متداول تهران محسوب می شده و&lt;br /&gt;امروزه انگار، ورافتاده است.&lt;br /&gt;اگر چه دراویش ما، برای کشتن نفس و&lt;br /&gt;بلکه برای ثواب و اجر اخروی، گدایی می کردند، و این جوانان،&lt;br /&gt;در اعتراض به طمع، مادیات گرایی،&lt;br /&gt;مصرف گرایی و سرمایه داری نهادینه ای که&lt;br /&gt;پدر جامعه، محیط زیست و انسان را درمی آورد.&lt;br /&gt;شاید تفاوت عمده اش در این باشد که&lt;br /&gt;هر چقدر اخلاق درویشی مساعد و مناسب&lt;br /&gt;تثبیت وضع موجود بود و از این رو نه تنها تحمل می شد که&lt;br /&gt;تبلیغ و تشویق هم می شد [می گویند شاه عباس با لباس مبدل&lt;br /&gt;گدایی می کرده است تا از این ثواب بی بهره نماند]،&lt;br /&gt;اخلاق هیپی گری این روزها بی قدر شده، و از آنجا که&lt;br /&gt;شورش بر وضع موجود بوده&lt;br /&gt;توسط سرمایه داری به خوبی مصادره، از معنا تهی و&lt;br /&gt;علیه خود آن جنبش مترقی بکار گرفته شده است؛&lt;br /&gt;چندان که دیگر کمتر شور و شعفی برای همراهی&lt;br /&gt;در جوانان برمی انگیزد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در هر حال، منظورم این است که&lt;br /&gt;دیگر بیکاری و تظاهرات آن، لااقل بطور عمومی،&lt;br /&gt;واجد چنان معانی متعالی نیست، اما با وجود این،&lt;br /&gt;بی بهره از آن معانی هم نیست!&lt;br /&gt;صرف نظر از آن عده ای که به نظر من از حد گذرانده اند&lt;br /&gt;(با سوء مصرف مواد [عمدتا حشیش] و الکل)، دیگران&lt;br /&gt;نشانه های آشکاری از اشراف بر چنان آگاهی را&lt;br /&gt;در رفتارهای روزمره اشان دارند که&lt;br /&gt;شرح و بسط آن بماند برای فرصتی دیگر.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اما اینکه آیا خنگ تر از ما هستند؟ و&lt;br /&gt;این پرسش که آیا ما ایرانی ها باهوش ترینیم؟&lt;br /&gt;پاسخش ساده نیست!&lt;br /&gt;بستگی به این دارد که خنگی را چگونه تعریف کنیم؛&lt;br /&gt;اگر خنگی عبارت باشد از اینکه&lt;br /&gt;کسی در چارچوب هنجارهای اجتماعی عمل کند و&lt;br /&gt;از روزنه های خارج از کنترل بیرونی آن نگذرد&lt;br /&gt;آنها خنگ تر از ما ایرانی ها هستند.&lt;br /&gt;ولی اگر خنگی را صرف نظر کردن از عقل جمعی و&lt;br /&gt;پیروی از غریزه فردی تعریف کنیم&lt;br /&gt;متاسفانه ما ایرانی ها خیلی از آنان خنگ تریم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;حالا این خنگی ـ چه ما خنگ تر، چه آنها ـ از کجا ناشی می شود؟&lt;br /&gt;فکر می کنم سرمنشا آن را باید در&lt;br /&gt;فقدان آن اعتماد و اطمینان بنیادی به نهادهای اجتماعی در ما ایرانی ها و&lt;br /&gt;برعکس، درونی شدن آن در تک تک اینها و&lt;br /&gt;البته نهادینه شدن آن در جامعه اشان دانست.&lt;br /&gt;ایرانی، همواره فکر می کند این بار،&lt;br /&gt;بار آخر است؛ و دفعه دیگری در کار نیست.&lt;br /&gt;خودش را همیشه در حال اضطرار می بیند،&lt;br /&gt;در نگرانی دائمی نسبت به آینده نامعلوم و غیرقابل پیش بینی.&lt;br /&gt;کافی است نحوه سوار شدن به اتوبوس یا مترو را به خاطر آوریم&lt;br /&gt;یا سوار شدن تاکسی یا سواری مسافرکش یا&lt;br /&gt;خرید بلیط از باجه سینما، یا باجه استادیوم فوتبال، یا استخر شنا،&lt;br /&gt;یا جلوی باجه بانک، یا ... فرق نمی کند&lt;br /&gt;چه منظره ای پیش چشم مجسم می شود؟&lt;br /&gt;یک صف منظم به ستون یک؟ که به آرامی و با بردباری پیش می رود؟&lt;br /&gt;یا یک توده متراکم (مانند اربیتال اس) از&lt;br /&gt;افراد گردن کلفت و یا گردن نازک ولی بچه پررو جلوی باجه و&lt;br /&gt;یک صف بی نظم سه چهار نفره که&lt;br /&gt;در آن همه فریاد می زنند و از عصبانیت رگ های گردنشان بیرون زده و&lt;br /&gt;به زمین و زمان ناسزا می گویند؟&lt;br /&gt;چرا هر کس از گرد راه می رسد،&lt;br /&gt;یک راست به جلوی باجه می رود؟ و نه ته صف؟&lt;br /&gt;چرا آنانی که در درون صف ایستاده اند ببو (خنگ) خطاب می شوند؟ و&lt;br /&gt;صف زنان (بر وزن رهزنان) زرنگ (باهوش)؟&lt;br /&gt;عامل وقوع این واقعه اجتماعی، بی اعتمادی نهادینه است؛&lt;br /&gt;هیچ کس اطمینانی ندارد که دفعه بعدی در کار باشد، و&lt;br /&gt;از سوی دیگر، اطمینان ندارد که آدم آن سوی باجه،&lt;br /&gt;بر اساس ضوابط عمل کند (یا بر اساس روابط خونی و&lt;br /&gt;قبیله ای و ... عمل نکند). بلکه برعکس،&lt;br /&gt;مطمئن است که بر اساس روابط (و نه ضوابط) عمل خواهد کرد،&lt;br /&gt;و همین آگاهی عمیق، به نگرانی و بی قراری اش دامن می زند که&lt;br /&gt;برای احقاق حق و حقوقش کاری بکند،&lt;br /&gt;حتی شده با زیرپا گذاشتن حق و حقوق دیگرانی مثل خودش.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;این بلبشو زمانی رقت انگیزتر می شود که&lt;br /&gt;صحنه هجوم آدم های دارا، آبرومند، تحصیل کرده، و محترم را&lt;br /&gt;برای گرفتن ظرفی غذای نذری پیش چشم آورید که&lt;br /&gt;چگونه یکدیگر را با آرنج پس می زنند تا&lt;br /&gt;ظروف یکبار مصرف را از دستان هم چنگ بزنند&lt;br /&gt;[و نگویید که این حرص و هجوم از سر ایمانی صادقانه است و&lt;br /&gt;به برکت و شفای نامی برمی خیزد که غذا بدان نام پخته شده که&lt;br /&gt;بنا بر این بوده که این غذا، گرسنه ای را سیر کند...].&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;آیا آن اغتشاش از گرسنگی و کمبود امکانات در ایران ناشی می شود؟ و&lt;br /&gt;این نظم و انضباط از سیری و وفور امکانات در ادینبورو؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و این در حالی است که در مدارس ما با نظم پادگانی که دارند،&lt;br /&gt;دیگر نظام جمع و صف باید برای تک تک ما مردم ملکه شده باشد؛&lt;br /&gt;نشده باشد، در دوره خدمت نظام وظیفه عمومی باید ملکه شده باشد.&lt;br /&gt;که نشده است!&lt;br /&gt;چیزهایی که در اینجا، انگار خبری از آنها نیست؛&lt;br /&gt;نه «اجباری» دارند،&lt;br /&gt;نه در مدارس شان از صف و نظام جمع خبری هست.&lt;br /&gt;پس چرا اینها همه جا،&lt;br /&gt;هر جا که کارگزاری باشد و ارباب رجوعی&lt;br /&gt;بطور خودکار صف می بندند؟&lt;br /&gt;و در جامعه ما، به هیچ طریق (مگر با اهرم زور و جنباندن سلسله ترس)&lt;br /&gt;نمی توان افراد را واداشت تا صف ببندند؟&lt;br /&gt;چرا همه می خواهند آن جلو حاضر و ناظر باشند&lt;br /&gt;ـ حتی اگر شماره ای به آنها داده باشند و&lt;br /&gt;بر اساس شماره بخواهند کار آنها را راه بیندازند ـ&lt;br /&gt;باز هم همه آن جلو ازدحام می کنند؟&lt;br /&gt;چون «اعتماد» وجود ندارد. به دیگر سخن&lt;br /&gt;ما به جای «نهاد اجتماعی اعتماد»،&lt;br /&gt;«نهاد اجتماعی بی اعتمادی» داریم.&lt;br /&gt;بالاخره کسی که آن سوی میز نشسته، یکی از همین مردم است که&lt;br /&gt;می داند باید بر اساس روابط خونی و تباری و قبیله ای عمل کند و&lt;br /&gt;کاری به حق تقدم و ضوابط نداشته باشد؛&lt;br /&gt;«ضوابط» مال «غیرخودی ها»، «غریبه ها» و «دیگران» است.&lt;br /&gt;[انگار رسیدیم به بوروکرات و بوروکراسی،&lt;br /&gt;چیزهای دیگری که نداریم،&lt;br /&gt;اگر چه «به ظاهر» داریم.&lt;br /&gt;بوروکرات ما، همان دهقان و شبان شریف از روستا آمده است که&lt;br /&gt;رخت بوروکرات پوشیده که&lt;br /&gt;هم به تنش زار می زند و هم آزارش می دهد؛&lt;br /&gt;چون دست و پا گیر است و&lt;br /&gt;راه انداختن کار فک و فامیل را دشوار می کند].&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و بدین ترتیب، من و تو طبیعی است که&lt;br /&gt;اعتمادی به اینکه کارمان راه بیفتد، نداشته باشیم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;[اینجا همه چیز در دست خود مردم است و&lt;br /&gt;دولت خدمت گذار عبارتی بامعناست.&lt;br /&gt;یعنی مالیات می گیرد، تا برای مصارف عمومی خرج کند و&lt;br /&gt;البته تضمینی باشد بر مراعات قواعد بازی، همین.&lt;br /&gt;برای همین هم همه مشتری هستند، و هم فروشنده.&lt;br /&gt;و از قواعد بازی به خوبی آگاه که&lt;br /&gt;همیشه حق با مشتری است!&lt;br /&gt;پس، بهترین خدمات را به مشتری می دهند، و&lt;br /&gt;البته بازار رقابتی، چاره دیگری هم باقی نمی گذارد.&lt;br /&gt;و دولت هم در کنار بقیه، خدمت می دهد، و&lt;br /&gt;اگر نتواند رضایت مشتری را جلب کند&lt;br /&gt;وای به روزش! جایش را رقبا می گیرند، بی برو برگرد.&lt;br /&gt;و چه بازی منصفانه ای وقتی همه چیز آشکار و پیش روی مردم در جریان است&lt;br /&gt;و کسی را پستو و خلوتی نیست.&lt;br /&gt;یعنی نمی تواند باشد با این همه روزنامه نگار فضول].&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خنگی را جور دیگری هم می شود تعریف کرد&lt;br /&gt;آن هم توان تصمیم گیری در مواجهه با موارد غیرمترقبه است.&lt;br /&gt;این مردم از فرط پیچیدگی نظام ها و برنامه ریزی های مفصل که&lt;br /&gt;در آن تقریبا برای همه موارد، تدبیری اندیشیده شده است،&lt;br /&gt;بسیار ساده تر (خنگ تر) از ایرانی ها هستند!&lt;br /&gt;یعنی هر چقدر ایرانی ها مجبور شده اند خودشان برای همه موارد&lt;br /&gt;هر اندازه هم دور از ذهن و غیرمنطقی ـ مثل&lt;br /&gt;سررسیدن خودرویی از جهت ممنوع، هنگام&lt;br /&gt;گذشتن از عرض خیابانی یکطرفه یا&lt;br /&gt;شنیدن صدای وحشتناک یک موتوسیکلت از پشت سر&lt;br /&gt;هنگام قدم زدن در پیاده رو ـ&lt;br /&gt;آمادگی و حضور ذهن داشته باشند،&lt;br /&gt;انگار ادینبورویی ها همه چیز را سپرده اند به نظام ها و&lt;br /&gt;اصلا هشیاری، آمادگی و حضور ذهن و&lt;br /&gt;البته تر و فرزی (از فرط تمرین و ممارست) ما ایرانی ها را ندارند!&lt;br /&gt;فکرش را بکنید&lt;br /&gt;هم میهن ما با آب و تاب تعریف می کرد که&lt;br /&gt;چگونه با زرنگی بارکد کالایی را بر روی کالای دیگری زده و&lt;br /&gt;بی آنکه صندوق دار خنگ فروشگاه بفهمد کلی سود کرده، و یا&lt;br /&gt;دیگری از این زرنگی تعریف می کرد که&lt;br /&gt;چگونه هر شب شیک ترین لباس ها را می پوشد (چون فردایش&lt;br /&gt;آنها را پس می دهد و این خنگ ها هم با لبخند پس می گیرند) و&lt;br /&gt;حتما این لطیفه (؟) را هم شنیده اید که&lt;br /&gt;یکی از هم میهنان ساکن این ولایت&lt;br /&gt;هنگام رانندگی در اتوبان متوجه می شود که&lt;br /&gt;بریدگی مورد نظر را رد کرده است.&lt;br /&gt;نگاهی به اطراف می اندازد و&lt;br /&gt;وقتی مطمئن می شود در پوشش دوربین ها نیست، به عادت تهران،&lt;br /&gt;شروع می کند دنده عقب مسیر را برگشتن که&lt;br /&gt;مادرمرده از همه جا بی خبری با او تصادف می کند.&lt;br /&gt;هم وطن ما هم که خود را باخته و کار خود را ساخته می بیند،&lt;br /&gt;می نشیند تا مامور از راه برسد.&lt;br /&gt;خلاصه مامور می آید و هم وطن ما از توی آینه می بیند که&lt;br /&gt;پس از رد و بدل کردن چند جمله ای با راننده عقبی، به طرف او می آید.&lt;br /&gt;خود را جمع و جور می کند تا با عز و التماس و قیافه حق به جانب،&lt;br /&gt;اگر نه خود را برهاند، دست کم تخفیفی بگیرد که&lt;br /&gt;مامور می گوید: آقا، باید ببخشید اگر کمی معطل شدید!&lt;br /&gt;این آقا [اشاره به راننده بیگناه خودروی عقبی] آنقدر مست است که&lt;br /&gt;می گوید شما داشتید دنده عقب می آمدید!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-9184044694494050804?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/9184044694494050804/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=9184044694494050804' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/9184044694494050804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/9184044694494050804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='در باب بیکاری و خنگی'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-9168208432318747252</id><published>2009-02-05T18:55:00.005Z</published><updated>2009-02-06T13:25:14.998Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آهستگی، جابجایی، اعتماد، اطمینان، زمان، ساعت، نظم دیجیتال،'/><title type='text'>جابجایی در ادینبورو 2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;«آهستگی» که از آن به عنوان&lt;br /&gt;ویژگی برجسته «جابجایی» در ادینبورو یاد کردم، و&lt;br /&gt;به طور طبیعی آن را قرین «آرامش و طیب خاطر» مردم این دیار دانستم،&lt;br /&gt;[مطلبی که در پاسخ به پرسش هلن ـ صاحب خانه قبلی امان ـ مبنی بر اینکه&lt;br /&gt;«بزاد، زندگی در ادینبورو را چگونه یافتی؟» نیز بدان اشاره کرده بودم]،&lt;br /&gt;گویا برای خود ایشان، چندان واجد چنین معنایی نیست!&lt;br /&gt;دست کم، برای هلن سرد و گرم چشیده و دنیادیده، نبود!&lt;br /&gt;او معتقد است&lt;br /&gt;در پس این چهره های به زعم من&lt;br /&gt;«آرام و سرشار از آرامش و خرسندی» و&lt;br /&gt;به اعتقاد او «افسرده، غمناک، و نومید»،&lt;br /&gt;خشمی فروخورده و آماده فوران وجود دارد و در تایید سخن خود&lt;br /&gt;به آمار بالای خشونت و (سوء)مصرف الکل در این ولایت اشاره می کند.&lt;br /&gt;با این همه برغم ارزشمند بودن نظر هلن،&lt;br /&gt;به عنوان یک ادینبورویی بسیار عمیق و دقیق،&lt;br /&gt;به نظر من ملاحظاتی هم وجود دارد؛&lt;br /&gt;مثلا اینکه «آمادگی برای اعمال خشونت»،&lt;br /&gt;شاید در مقایسه با دیگر کشورهایی اروپایی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;به ویژه اسکاندیناویایی بیشتر باشد، ولی&lt;br /&gt;احتمالا در مقایسه با ایران و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;شاید کشورهای جهان سوم کمتر است. به علاوه،&lt;br /&gt;شهر به شهر هم فرق می کند.&lt;br /&gt;برای مثال،&lt;br /&gt;هر چه در این مدت از رفتارهای خشونت بار و جنایت های هولناک &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;در روزنامه ها درباره ادینبورو کمتر خواندیم (یا اصلا نخواندیم؟!)،&lt;br /&gt;در عوض درباره گلاسگو (به فاصله کمتر از 100 کیلومتر)&lt;br /&gt;به مراتب بزرگتر و پرجمعیت تر و صنعتی تر و البته مدرن تر(؟)&lt;br /&gt;بیشتر خواندیم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در هر حال، این قضیه (داشتن خلق و خوی آرام)&lt;br /&gt;این طور که مایک (انگلیسی ساکن ادینبورو) می گوید&lt;br /&gt;درباره اهالی شهرهای کوچک و سنتی تر شمال اسکاتلند&lt;br /&gt;(ساکنان مناطق مرتفع یا به قول خودشان Highlanders)&lt;br /&gt;نیز صادق است؛ حتی بیشتر از اهالی ادینبورو و&lt;br /&gt;البته به درستی آن را به میزان بزرگی و جمعیت شهرها نسبت می دهد و&lt;br /&gt;برای نشان دادن صحت ادعای خود، به روحیات اهالی لندن اشاره می کند.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دور نیفتم!&lt;br /&gt;[البته درباره (سوء)مصرف الکل هم ملاحظاتی دارم که بماند]&lt;br /&gt;از آهستگی می گفتم که &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;در انواع شیوه های جابجایی این دیار به چشم می خورد.&lt;br /&gt;یا درست تر آنکه خیلی به چشم من ایرانی (خاصه تهران نشین) آمده است.&lt;br /&gt;در واقع، آهستگی جابجایی در ادینبورو در مقایسه با تهران مدنظرم است؛&lt;br /&gt;به عنوان یک مادرشهر ـ به لحاظ کالبدی و جمعیتی ـ که خواه ناخواه&lt;br /&gt;برخی از ویژگی های زندگی مدرن را در خود دارد و&lt;br /&gt;در نتیجه قابل مقایسه محسوب می شود.&lt;br /&gt;و گرنه که با دیگر شهرهای ایران شاید اصلا قابل مقایسه نباشد؛&lt;br /&gt;آهستگی که از نوعی کشیدگی در درک زمان ناشی می شود و&lt;br /&gt;با بلندی و کوتاهی سایه ها بیشتر سازگاری دارد تا&lt;br /&gt;برش های قاطع شمارش گرهای دیجیتال.&lt;br /&gt;آهستگی که از بطن صیرورت بی قید و شرط مکرر طبیعت پیروی می کند و&lt;br /&gt;ایضا آدمی را هم به تبعیت وامی دارد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;آهستگی در ادینبورو، اما چیز دیگری است، و&lt;br /&gt;ـ این طور که من تاکنون درک کرده ام ـ&lt;br /&gt;در آن واحد خصلت زمانی دوگانه ای دارد:&lt;br /&gt;یعنی به لحاظ زمانی هم دارای کشیدگی و بلکه پیچ و تاب است، و&lt;br /&gt;هم تیز، بریده و دندانه دندانه! که انگار&lt;br /&gt;به نحو حیرت انگیزی در زندگی این مردم به تعادل رسیده است.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;توجه به «ساعت ها» شاید به درک این موضوع یاری کند:&lt;br /&gt;در تهران ساعت های زیادی نصب شده است&lt;br /&gt;[بگذریم که تقریبا اکثرشان&lt;br /&gt;یا اصلا کار نمی کنند یا درست کار نمی کنند و&lt;br /&gt;کسی هم ندیدم شکوه و گلایه ای از این بابت داشته باشد]&lt;br /&gt;که در شهرهای دیگر ایران، کمتر از آنها در خبری هست، ولی&lt;br /&gt;از منطق تیز و دقیق و بی بازگشت ساعت خبری نیست. در واقع،&lt;br /&gt;پیامدهای ناخوشایند ناخواسته ولی ناگزیر همراه آن منطق،&lt;br /&gt;به چشم می خورد، بی آنکه خود آن وجود داشته باشد!&lt;br /&gt;«ساعت ها» و «جداول زمانی» هر رویداد اجتماعی&lt;br /&gt;چه دائمی (مثل برنامه تشکیل کلاس ها، اکران فیلم ها، اجرای نمایش ها)،&lt;br /&gt;چه موقتی (مثل یک جلسه اداری یا یک گردهمایی عمومی)،&lt;br /&gt;در ورودی هر مکان عمومی&lt;br /&gt;از ادارات دولتی گرفته تا مغازه ها، و&lt;br /&gt;ایستگاه های اتوبوس شهری و پایانه های مسافری بین شهری، و&lt;br /&gt;ایستگاه های قطار شهری (مترو) بین شهری، و البته فرودگاه ها&lt;br /&gt;همه جا «خودنمایی» می کنند.&lt;br /&gt;ساعت هایی که یا اصلا کار نمی کنند، و یا درست کار نمی کنند، و&lt;br /&gt;جداول زمانی که بدون استثنا مراعات نمی شوند و اتفاقی هم نمی افتد&lt;br /&gt;اما همواره آدم ها، در مواجهه با این پس و پیش شدن های همیشگی&lt;br /&gt;طوری وانمود می کنند که انگار جاخورده اند و برایشان غیرمنتظره بوده و&lt;br /&gt;احساس می کنند باید احساس کلافه گی کنند و&lt;br /&gt;برخی دیگر هم در آن طرف چه میکروفن رادیو یا صفحه تلویزیون باشد&lt;br /&gt;چه گیشه، باجه، پیشخوان، یا میز، احساس می کنند&lt;br /&gt;باید چیزی بی معنی بگویند در این مایه ها&lt;br /&gt;«از تاخیر پیش آمده، پوزش می خواهیم!»&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در همان پست نخست درباره جابجایی هم اشاره کردم&lt;br /&gt;ریشه این آهستگی در جابجایی را باید در آرامشی جستجو کرد که&lt;br /&gt;از اطمینان برمی خیزد؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;اطمینانی ریشه ای به سازمان یافتگی اجتماعی این جامعه!&lt;br /&gt;یعنی در ناخودآگاه این مردم این اطمینان وجود دارد که&lt;br /&gt;همه چیز آنچنانکه برنامه ریزی شده، و قرار است پیش برود، پیش می رود.&lt;br /&gt;و البته این نظم دیجیتال تا به حال به آنان خیانت نکرده است.&lt;br /&gt;«جابجایی» بر اساس جداول زمانی از پیش تنظیم شده، انجام می پذیرد، و&lt;br /&gt;شما می توانید ساعت خود را با ورود و خروج اتوبوس ها به ایستگاه&lt;br /&gt;حتی ایستگاهی پرت و بین راهی، تنظیم کنید!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-9168208432318747252?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/9168208432318747252/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=9168208432318747252' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/9168208432318747252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/9168208432318747252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/02/2.html' title='جابجایی در ادینبورو 2'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-4864809840628046287</id><published>2009-01-16T16:33:00.006Z</published><updated>2009-02-05T19:12:31.465Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جابجایی، ترافیک، سرعت، آهستگی، رانندگی، سواره، پیاده،'/><title type='text'>جابجایی در ادینبورو 1</title><content type='html'>&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5291939103494961458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 274px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SXC-k6TQ-TI/AAAAAAAAACU/gpLZ77Ck4GM/s320/traffic2.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;همان پست اولی باید دستم را رو کرده باشد که در چه عوالمی سیر می کنم.&lt;br /&gt;تعجبی هم نباید داشته باشد (دست کم برای رضای عزیز).&lt;br /&gt;چرا که طی این چند سال اخیر، محور بحث های بی پایان ما&lt;br /&gt;پلیس بوده است و جابجایی و انحرافات اجتماعی.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;و جابجایی را عمدتا به جای ترافیک بکار می برم که&lt;br /&gt;در زبان فارسی غالبا معنای گره و گرفتگی&lt;br /&gt;در فرایند جابجایی از آن فهمیده می شود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;و منظورم از انحراف هر گونه&lt;br /&gt;شیوه فکر، احساس، عمل، و بودنی است که&lt;br /&gt;از هنجارهای اجتماع مربوط متفاوت باشد، و&lt;br /&gt;بنابراین، همواره حاوی مقادیری جسارت و نوآوری است، و&lt;br /&gt;لزوما هم مضر به حال اجتماع نیست&lt;br /&gt;ـ برای همین هم از بکارگیری کجروی پرهیز دارم ـ&lt;br /&gt;بلکه از قضا غالبا هم مفید است...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;* * *&lt;br /&gt;باری، درباره جابجایی سخن بسیار است، خاصه&lt;br /&gt;برای کسی که از تهران آمده؛ اما نخستین چیزی که&lt;br /&gt;در اینجا جلب توجه می کند «سرعت جابجایی» است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;شاید باور نکنید ولی&lt;br /&gt;سرعت جابجایی در ادینبورو نسبت به تهران بسیار پایین تر است!&lt;br /&gt;یعنی افراد در جاهای مختلف غالبا&lt;br /&gt;در کمال آرامش و بدون هر گونه عجله ای حرکت می کنند.&lt;br /&gt;انگار در اینجا هیچکس هرگز دیرش نمی شود!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;می دانم، باور کردنش بسیار دشوار است&lt;br /&gt;ولی فرض کنید از عرض خیابان می گذرید،&lt;br /&gt;ـ به رسم ما ایرانی ها، درست از جایی که میلمان می کشد و از قضا&lt;br /&gt;محل عبور عابر پیاده هم نیست ـ&lt;br /&gt;درست در وسط خیابان، ماشینی از راه می رسد،&lt;br /&gt;باز به رسم خودمان روی خط ممتد یا منقطع وسط خیابان می ایستیم،&lt;br /&gt;تا ماشین بگذرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;که غالبا هم نمی گذرد! چهار پنج متر مانده به شما می ایستد، و&lt;br /&gt;به شما که خشکت زده با حرکت دست اشاره می کند: بفرمایید!&lt;br /&gt;ـ بوق بزند؟ اصلا و ابدا! آقا ما تا همین دیروز فکر می کردیم&lt;br /&gt;اینها ماشین هاشان اصلا بوق ندارد! ـ&lt;br /&gt;و تا شما پای مبارک را بر پیاده رو نگذاشته اید، حرکت نمی کند!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ببینید چقدر آرام جابجا می شوند که حتی پرنده ها هم نمی پرند و&lt;br /&gt;فقط خرامان از سر راه شما کنار می روند!&lt;br /&gt;جل الخالق!&lt;br /&gt;ما تا یادمان می آید آدم ها ـ دست کم پسر بچه ها ـ اگر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;حیوانی می دیدند (گربه ای، سگی، گنجشکی، کبوتری، مثلا)،&lt;br /&gt;محال ممکن بود ویرشان نگیرد و سنگی یا چوبی حواله اش نکنند، و&lt;br /&gt;حال آنکه اینجا، بچه مدرسه ای می بینید&lt;br /&gt;بخدا نمی فهمید می رود یا بازمی گردد!&lt;br /&gt;شما مقایسه کنید با&lt;br /&gt;شیوه جابجایی بچه های ما سر صبح از توی رختخواب تا توی کلاس، و&lt;br /&gt;بعدازظهر پس از خوردن زنگ آخر از توی کلاس تا در خانه.&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;آقا وقتی می گویم آرام، فی الواقع&lt;br /&gt;همان آرام منظورم است نه چیز دیگری!&lt;br /&gt;سرعت ماشین ها در شهراگر باشد چهل پنجاه کیلومتر در ساعت؛ و&lt;br /&gt;در جاده های بین شهری، شصت هفتاد، و&lt;br /&gt;در اتوبان، هشتاد نود! و&lt;br /&gt;با چه فاصله ای از هم. انگار عروس می برند!&lt;br /&gt;برای من که معمولا سپر به سپر می رانم، و&lt;br /&gt;اگر راه باز باشد و پلیس هم نباشد، تا جایی که گاز بخورد ماشین را می دوانم،&lt;br /&gt;این طرز رانندگی خیلی عجیب است، ولی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;خدایی، سرشار از آرامشی است که برایم تازگی دارد.&lt;br /&gt;پیش خودم فکر می کنم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;در تهران از چه نعمت بزرگ و در عین حال&lt;br /&gt;پیش پاافتاده ای ما محرومیم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;...&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;و تازه می فهمم اعتماد در این زندگی مدرن یعنی چه.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اینجا علائم رانندگی برایم جان گرفته اند:&lt;br /&gt;وقتی چراغ برای سواره قرمز است،&lt;br /&gt;محال ممکن است سواره ای بگذرد&lt;br /&gt;( هر چند برعکس آن دیده ام که اتفاق افتاده است و&lt;br /&gt;در حالی که چراغ برای پیاده قرمز بود،&lt;br /&gt;پیاده ای گذشت!).&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;این آرامش در همه جا و همانطور که&lt;br /&gt;عرض کردم خاصه در جابجایی آشکارا حس می شود.&lt;br /&gt;افراد در پیاده روهای شلوغ حتی به آرامی و&lt;br /&gt;با تانی ـ به قول آقای عبدلی&lt;br /&gt;معلممان در مدرسه قلم مثل گاو ـ راه می روند و&lt;br /&gt;تنها کسی که خواسته از پیرزن یا پیرمرد رهگذر یا&lt;br /&gt;مادری که کالسکه فرزندش را هل می دهد،&lt;br /&gt;Sorry, Sorry! گویان بگذرد، گاس من بوده باشم!&lt;br /&gt;به قول دکتر ناطق پور «ما ایرانی ها عجولیم» و&lt;br /&gt;علتش را هم نیمی به طنز و نیمی به جد می گفت که بماند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;از خودم می پرسم:&lt;br /&gt;یعنی اینها کار و زندگی ندارند؟&lt;br /&gt;کار و زندگی اشان برایشان مهم نیست؟&lt;br /&gt;چرا هیچوقت دیرشان نمی شود؟ و از همه مهمتر&lt;br /&gt;از هیجان سرعت چیزی نمی دانند؟ و&lt;br /&gt;از رانندگی سریع خوششان نمی آید؟ یا&lt;br /&gt;چرا از ویراج دادن و لایی کشیدن خبری نیست؟&lt;br /&gt;چرا سر چهار راه، وقت گردش به چپ یا راست (که می شود راست و چپ ما!)،&lt;br /&gt;ماشین ها دو سه چهار لاینه گوله نمی شوند؟ و&lt;br /&gt;همه به ستون یک، صف می کشند؟ و&lt;br /&gt;یک وقت می بینی سه چهار تا چراغ صبر می کنند ولی&lt;br /&gt;از صف خارج نمی شوند؟&lt;br /&gt;یعنی از خنگی اشان است؟&lt;br /&gt;هم وطنان در پرواز از پکن به تهران، این قضیه را&lt;br /&gt;به خنگی چینی ها نسبت می دادند. آخر آنان هم&lt;br /&gt;سر چهار راه موقع گردش به راست یا چپ (چپ یا راست این انگلیسی ها!)،&lt;br /&gt;دنبال هم، به ستون یک، صف می بستند!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-4864809840628046287?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/4864809840628046287/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=4864809840628046287' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/4864809840628046287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/4864809840628046287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/01/1.html' title='جابجایی در ادینبورو 1'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SXC-k6TQ-TI/AAAAAAAAACU/gpLZ77Ck4GM/s72-c/traffic2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-5282824709660918444</id><published>2009-01-08T10:48:00.007Z</published><updated>2009-01-08T16:18:03.610Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روشنفکری، آزادگی، آزاداندیشی، دینداری، محرم، عزاداری، حسین درخشان، فلسطین'/><title type='text'>یک متن و چند حاشیه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;حسین درخشان، پدر وبلاگ فارسی،&lt;br /&gt;مدتی است که «جهت ادای پاره ای توضیحات»&lt;br /&gt;از خانه خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده است.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;می خواستم از محرم، تاسوعا و عاشورا، و امام حسین بنویسم،&lt;br /&gt;ناخودآگاه یاد حسین درخشان افتادم! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;...&lt;br /&gt;اینجا در ادینبورو خبری از نمایش های آیینی محرم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با هیات های عزاداری، علم و کتل، و صف های طویل عزاداران&lt;br /&gt;سینه زنان، زنجیرزنان، قفل زنان، قمه زنان، تیغ زنان، و &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چیزهای دیگرزنان نیست.&lt;br /&gt;ایضا خبری از خرج های اساسی نیست؛&lt;br /&gt;پلو خورشت قیمه (قیمه امام حسین)، پلو مرغ، آش گندم، شله، آش نخود و... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا شیعیان عزادار دلی از عزا درآوردند.&lt;br /&gt;صدا و سیمایی هم نیست که روی اعصاب آدم راه برود.&lt;br /&gt;هیچ کس سیاه نمی پوشد و هیچ جا را هم سیاه پوش نمی کنند.&lt;br /&gt;با این همه وقتی در وبلاگستان زبان فارسی پرسه می زدم،&lt;br /&gt;آنچه در وهله اول به چشمم آمد، همین تظاهرات محرم بود.&lt;br /&gt;و با چه عکس های احساساتی (؟) از زنان و دختران جوان و کودکان عزادار.&lt;br /&gt;واقعا هم این عکس ها و احساساتی که برمی انگیزند و&lt;br /&gt;انگیزه های عکاسان و منتشرکنندگان آنها جای بسی تحلیل دارد.&lt;br /&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می خواستم بنویسم که&lt;br /&gt;یادش به خیر(؟) ایام محرم، فقط در خیابان فرعی ما &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هفت هشت تا هیات برپا می شد و&lt;br /&gt;هر کدام هم با علم و کتل، دسته راه می انداخت و&lt;br /&gt;همگی هم حالا با هر عده و عده ای، مسلح به چند طبل و سنج و البته&lt;br /&gt;یک آمپلی فایر و چند بلندگوی خفن و&lt;br /&gt;تا می توانستند محکم تر می کوفتند و ولوم می دادند.&lt;br /&gt;جلوی مجتمع ما که می رسیدند،&lt;br /&gt;انگار می ایستادند و هی شدت ضربه ها را با ولوم دستگاه بیشتر می کردند،&lt;br /&gt;تا آنجا که به گمانم با آخرین توان شان می کوفتند و تا ته ولوم می دادند.&lt;br /&gt;و من که&lt;br /&gt;پشت درهای بسته تنها اتاق واحد رو به حیاط امان جلوی کامپیوتر نشسته بودم،&lt;br /&gt;هر آن مترصد بودم طاقت نوحه خوان هیات طاق شود و در راه پله ساختمان سردهد:&lt;br /&gt;«می دونیم تو اونجایی (2)،&lt;br /&gt;می دونیم قایم شدی (2)،&lt;br /&gt;میای بیرون یا بکشیمت بیرون؟»&lt;br /&gt;و من حیران که اینها با این خیل عزادار، چکار به کار من دارند؟&lt;br /&gt;نه! نه، اصلا! نمی شود! یعنی ما عزاداری کنیم و تو &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سرت به کار خودت گرم باشد؟&lt;br /&gt;مگر تو آدم نیستی؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مگر نشنیده ای امام حسین چه گفت؟&lt;br /&gt;و من مدام به همین گفته امام فکر می کنم که&lt;br /&gt;اگر فقط همین یک جمله را گفته بود، برای امامتش حجت تمام بود:&lt;br /&gt;«اگر دین ندارید، دست کم آزاده باشید!»&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در وبلاگستان خبر دیگری هم بود جگرسوز.&lt;br /&gt;خبری پر از اشک و آه، و نفرین و ناله و این بار هم&lt;br /&gt;همراه با انواع تظاهرات ملت همیشه در صحنه!&lt;br /&gt;فاجعه انسانی در غزه.&lt;br /&gt;پیش خودم فکر می کنم:&lt;br /&gt;این رسانه ها چه می کنند؟ و چکار که نمی کنند؟!&lt;br /&gt;از عارف و عامی، همه از ستمی می نویسند که بر آن بندگان خدا می رود و&lt;br /&gt;گویا هیچ فریادرسی هم نیست و&lt;br /&gt;البته واضح و بدیهی است که ما هم دین داریم و هم شکر خدا آزاده ایم و&lt;br /&gt;بنابراین، وظیفه دینی و بلکه انسانی ما حکم می کند که تظاهرات کنیم و&lt;br /&gt;اگر دستمان به رهبران کشورها نمی رسد&lt;br /&gt;به کارمندان دون پایه سفارت خانه هایشان که می رسد؟&lt;br /&gt;دست کم دق دلمان را سر آنان خالی می کنیم و&lt;br /&gt;اموالشان را غارت می کنیم، نشد نابود می کنیم.&lt;br /&gt;هیچی که نباشد و توفیری در حال و روز مظلومان آن دیار نکند،&lt;br /&gt;اسباب تشفی خاطر «ما» که می شود، نمی شود؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و من حیران ماندم از این همه غیرت خلق!&lt;br /&gt;فقط پرسان ماندم چرا وقتی مسلمانان چچن (یا نزدیکترش مسلمانان گرجی)&lt;br /&gt;توسط ارتش روسیه به خاک و خون کشیده شدند،&lt;br /&gt;کسی کفن پوش نشد و سفارت روسیه را به خاطر نیاورد؟ و یا&lt;br /&gt;برای نسل کشی توتسی ها در رواندا کسی ککش هم نگزید؟ و یا&lt;br /&gt;اینکه برای نسل کشی ارامنه در ترکیه عثمانی &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چرا کسی تره هم خرد نمی کند؟&lt;br /&gt;و چرا راه دور برویم،&lt;br /&gt;قتل های زنجیره ای را هنوز از یاد نبرده ایم،&lt;br /&gt;چرا برای آنان که مظلومانه و با سبوعیت تمام در خون خود تپیدند،&lt;br /&gt;برای پروانه و داریوش فروهر،&lt;br /&gt;برای مختاری و پاینده، و&lt;br /&gt;برای دیگرانی که می شناسیم و یا نمی شناسیم،&lt;br /&gt;ولی می دانیم اگر هم اتهامی داشته اند،&lt;br /&gt;تنها جرم(؟!)شان دگراندیشی اشان بوده،&lt;br /&gt;چرا کسی گریبان نمی درد؟&lt;br /&gt;نمی گویم دینداری، آزادگی این مردم کجا رفته؟&lt;br /&gt;حضرت علی می فرماید:&lt;br /&gt;اگر مرد مسلمانی بشنود در کشور اسلامی،&lt;br /&gt;خلخال از پای زن یهودی ربوده اند،&lt;br /&gt;و از غصه دق کند، حق دارد!&lt;br /&gt;نمی گوید در فرسنگ ها آنسوی مرزهای کشور اسلامی،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می گوید در همین کشور اسلامی خودتان.&lt;br /&gt;و ما که فکر می کنیم&lt;br /&gt;«ما نیز مردمانی هستیم»، کارمان برعکس است.&lt;br /&gt;بیخ گوشمان انسان ها بی هیچ اتهام روشنی زندانی می شوند،&lt;br /&gt;شکنجه می بینند و آزار می کشند،&lt;br /&gt;مثله می شوند،&lt;br /&gt;و کک کسی هم نمی گزد و&lt;br /&gt;آن وقت برای بعضی مردمان،&lt;br /&gt;در بعضی جاها،&lt;br /&gt;آن هم بعضی وقت ها،&lt;br /&gt;مثل عروسک خیمه شب بازی به شور و جنبش درمی آییم و&lt;br /&gt;انگار باد در ما نیستان خشک و سترون و عبوس پیچیده باشد،&lt;br /&gt;به خود می پیچیم و هیاهو می کنیم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;بحث کیستی و چیستی روشنفکری&lt;br /&gt;بحث داغ محافل روشنفکری (؟!) ماست و&lt;br /&gt;همه معترض به بی تفاوتی و سترونی روشنفکران ما.&lt;br /&gt;و حال آنکه روشنفکری&lt;br /&gt;آزادگی و آزاداندیشی می خواهد و&lt;br /&gt;اینها همه شجاعت می خواهد که&lt;br /&gt;هیچکدامش را نداریم.&lt;br /&gt;بله، ما نیز مرمانی هستیم، ولی&lt;br /&gt;مردمانی بزدل و ترسو که&lt;br /&gt;در سایه ترس خود&lt;br /&gt;چندین و چند طبقه زیرزمین&lt;br /&gt;شعر نمی گوییم، &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زندگی نمی کنیم، &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فقط زنده ایم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;یاد گنده لات ها افتادم که&lt;br /&gt;گیر گنده تر و لات تر از خودشان ـ یعنی دولتی مقتدر(؟) ـ افتادند و&lt;br /&gt;ماموران پلیس با شجاعت تمام در حالی که صورت هایشان را پوشانده بودند،&lt;br /&gt;آنان را به چه فضاحتی، کتک خوران و آفتابه به گردن،&lt;br /&gt;در شهر گرداندند و&lt;br /&gt;بدین ترتیب، عصاره ترس را که&lt;br /&gt;ممکن بود کسی گمان برد در دل این مردم خشکیده است،&lt;br /&gt;از نو در دل ها و نگاه هایشان چکاندند و&lt;br /&gt;من پیش خود فکر می کردم&lt;br /&gt;چرا کسی چیزی نمی گوید و&lt;br /&gt;بر این ظلم آشکار اعتراض نمی کند؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;باری، حسین درخشان، پدر وبلاگ فارسی،&lt;br /&gt;مدتی است که «جهت ادای پاره ای توضیحات»&lt;br /&gt;از خانه خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده است.&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-5282824709660918444?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/5282824709660918444/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=5282824709660918444' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5282824709660918444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/5282824709660918444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='یک متن و چند حاشیه'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-1518297076930101107</id><published>2008-12-31T23:26:00.011Z</published><updated>2009-01-01T17:55:24.858Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کریسمس، سال نو میلادی، دین، دینداری'/><title type='text'>کریسمس و سال نو میلادی</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286099815343360866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SVv_xmzMi2I/AAAAAAAAABM/CjPBCAlP6iQ/s320/Messiah1.jpg" border="0" /&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;مدتی که این مثنوی تاخیر شد، نگارنده &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;جای همه دوستان خالی، به سیر و سیاحت مشغول بود در&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;حال و هوای کریسمس و مراسم سال نو میلادی. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;از قضا دیدم ناصر عزیز هم با پیام های تبریکش &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;برای کریسمس و سال نو میلادی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;به نوعی درگیر همین امور شده است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;یعنی برخی گفته اند: «آقا! از شما قبیح است! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;کریسمس و سال نو میلادی به من و شما چه؟» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;نیلز بوهر نقل می کند: در همسایگی ما، مردی زندگی می کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;تحصیلکرده و باکمالات. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;روزی دیدم نعل اسبی را برسردر خانه اش می کوبد! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;پرسیدم: «یعنی شما هم فکر می کنید نعل اسب شانس می آورد؟» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;در پاسخ گفت: «نه، من به این خرافات اعتقادی ندارم، ولی... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;ـ و با قیافه حق بجانبی ادامه داد ـ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;ولی می گویند برای آنانی که اعتقاد ندارند هم شانس می آورد!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;مناسک میلاد مسیح و مراسم سال نو میلادی برای اهالی این دیار&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;اگر نگوییم بیشتر از ولادت پیامبر اسلام (یا نیمه شعبان) و نوروز برای ما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;از ارج و قرب برخوردارست، دست کم به همان اندازه ارزش و اهمیت دارد و&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;نمی توان در میان آنان بود و نسبت به این شور و حال احساس بی تفاوتی کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;گر چه خیلی هاشان اصلا با فلسفه و معانی این آداب و رسوم بیگانه اند &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;ـ همچون قاطبه مسلمانان (یا شیعیان) و ایرانیان ـ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;ولی این دلیل نمی شود که ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;از قضا بهانه خوبی که می شود برای شاد بودن و شاد کردن! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;خیلی وقت پیش، بی بی سی مستندی ساخته بود درباره &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;حال و هوای کریسمس و سال نو مسیحی در میان &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;خانواده های مهاجر ایرانی در لندن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;جالب این که بسیاری از هم وطنان (؟) اظهار می داشتند:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;«بخاطر شور و شوق بچه ها ... ما هم همراهی می کنیم».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;اما داستان به همین جا خاتمه نمی یابد که این تنها یک روی سکه است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;جیسن (امریکایی، دانشجوی دکترا) در حالی که روی میز بار یله داده بود و &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;با گیلاس انگشتونه ای ویسکی اش بازی می کرد، گفت: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;«از هر چی دینه متنفرم!» بعد هم یه نفس همه را رفت بالا و با اخم ادامه داد: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;«آخه به جز نفرت، اینا چی برای مردم آوردن؟»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;این را از خیلی از دوستان هم وطن هم شنیده بودم و&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;بهشان حق می دادم که تجربه تلخی را از سر می گذراندند ولی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;این بابای امریکایی چه دل پری داشت؟! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;چه می توان گفت؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;آیا باید دل به این عبارت همیشه صادق خوش داشت که&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;«اسلام (یا هر دینی) به خودی خود ندارد هیچ عیبی، &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;عیبی اگر هم هست ز مسلمانی (یا دینداری) ماست»؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;یا اینکه مسئولانه و در عین حال، جسورانه تیغ بر دمل ها کشید و&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;آسیب ها را زدود و سطوح صیقلی را برابر آفتاب گذاشت و &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;آنگاه بانگ برآورد: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;خواهران! برادران! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;دین، همه یکی است و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;آن هم برای و در خدمت انسان &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;(نه انسان برای و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;در خدمت آن) که &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;از یاد نبرد «&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;انسان» است و &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;دین تنها &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;انتظاری که از انسان دارد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;ـ اگر اصلا چنین حقی برای آن قائل باشیم ـ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;«انسان» بودن است و یا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;به تعبیر زنده یاد احمد شاملو «مراعات انسان».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;باری، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;حيات ايده ها &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;چنانکه هگل می گويد با آزاد ساختن ما آغاز می شود ولی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;کم کم چنان متصلب می شوند که ما را اسير خود می سازند. پس &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;حاشا که واژه ها نفريبندمان که در پس هر واژه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;به تعبیر نیچه پيشداوری (هایی) نهفته است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;سخن به درازا کشید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;من نیز همچون رفیق شفیقم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;ترجیح می دهم هیچ فرصتی را &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;برای تبریک گفتن از دست ندهم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;خاصه که مناسبت آن زادروز پیامبر صلح باشد و &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;نو شدن سال که&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;برای آن واقعا هم یکبار کم است و &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;من هم ذائقه ام با چندبار در سال سازگارتر! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;پس میلاد عیسی مسیح و &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;نو شدن سال میلادی بر همه انسان ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;مبارک!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286130531050931586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SVwbtfujRYI/AAAAAAAAABc/NgNzNWDcYh8/s320/Hogmanay1.jpg" border="0" /&gt; &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.edinburghschristmas.com/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;کریسمس در ادینبورو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.edinburghshogmanay.org/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;برنامه های سال نو ادینبورو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-1518297076930101107?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/1518297076930101107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=1518297076930101107' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/1518297076930101107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/1518297076930101107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html' title='کریسمس و سال نو میلادی'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SVv_xmzMi2I/AAAAAAAAABM/CjPBCAlP6iQ/s72-c/Messiah1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-8065402698128332716</id><published>2008-12-18T21:41:00.004Z</published><updated>2008-12-18T21:48:42.198Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رضا کلاهی، محمد فاضلی، فردین علی خواه، محمد رضایی، عباس کاظمی، نعمت اله فاضلی، پلیس ادینبورو'/><title type='text'>دو مطلب</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;با سپاس از همه دوستان و آشنایان، و&lt;br /&gt;اقوام دور و نزدیک، بستگان سببی و نسبی، که&lt;br /&gt;قدم رنجه می کنند و به این وبلاگ سر می زنند و&lt;br /&gt;زبانا و کی بردا نگارنده را مورد لطف قرار می دهند و&lt;br /&gt;خاصه با کامنت های خود&lt;br /&gt;نمی گذارند چراغ این خانه خاموش بماند،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو مطلب به نظرم آمد، عرض کنم&lt;br /&gt;(نمی دانم چرا یاد خطبه های نماز جمعه تهران افتادم و&lt;br /&gt;یادش بخیر جمعه ها با تئاتر!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست اینکه&lt;br /&gt;یکی، دو هفته پس از انتشار نخستین پست این وبلاگ که&lt;br /&gt;با این عبارت آغاز می شد: ادینبورو پلیس ندارد، ...&lt;br /&gt;در روزنامه خواندم مقام مسئولی نظر به&lt;br /&gt;اظهار نگرانی شهروندان از اینکه&lt;br /&gt;چرا در خیابان های شهر پلیس مشاهده نمی شود (؟!)،&lt;br /&gt;فرموده بودند تعداد گشت های پلیس&lt;br /&gt;با هماهنگی شورای شهر افزایش خواهد یافت.&lt;br /&gt;و یافت! یعنی ما از آن تاریخ،&lt;br /&gt;تک و توک، گشت های پلیس هم می بینیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویما؛ دیروز که پس از مدتها&lt;br /&gt;یک وبلاگ گردی اساسی کردیم،&lt;br /&gt;دیدیم اوووه، بابا اینجا چه خبره!&lt;br /&gt;رضا کلاهی یه طرف قیل و قالی راه انداخته که&lt;br /&gt;فریاد می کشم، پس هستم (چشم دکارت روشن)!&lt;br /&gt;و یه طرف دیگه&lt;br /&gt;محمد رضایی با قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره&lt;br /&gt;(و خلاصه هر چه دم دستش بوده) خواسته&lt;br /&gt;یه جوری قائله رو ختم به خیر کنه.&lt;br /&gt;دوست عزیز و نادیده ام فردین علی خواه&lt;br /&gt;وبنوشت هایی دارد درباره خودمان و دیگران که&lt;br /&gt;چقدر به دل می نشیند؛ همینطور سفر به دیگری&lt;br /&gt;محمد فاضلی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چقدر دلم برای همه اشان تنگ شده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینطوری بود که آدرس شان را&lt;br /&gt;بی کسب اجازه، اضافه کردم کنار&lt;br /&gt;جامعه شناسی و زندگی روزمره عباس کاظمی و&lt;br /&gt;فرهنگ شناسی نعمت اله فاضلی.&lt;br /&gt;باشد که دیگران هم بخوانند و روشن شوند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-8065402698128332716?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/8065402698128332716/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=8065402698128332716' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8065402698128332716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8065402698128332716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2008/12/blog-post_18.html' title='دو مطلب'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-3452728042161988778</id><published>2008-12-10T23:48:00.013Z</published><updated>2008-12-18T21:41:27.157Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتاب زنده، کتابخانه زنده، گروه های اقلیت اجتماعی، پیش داوری، تصورات قالبی، تبعیض، خشونت'/><title type='text'>کتابخانه های ادینبورو (3)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5278642396601587714" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 214px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SUGBStHBGAI/AAAAAAAAABE/yHg10LbQLKw/s320/living+library1.jpg" border="0" /&gt; &lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;خدمت علی عزیز عرض کنم که&lt;br /&gt;اشاره شما (در کامنت پست قبلی) به &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;تجربه «کتاب های زنده» در ایران کاملا بجاست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;انگار هنوز هم راه حل های طبیعی،&lt;br /&gt;بهترین راه حل ها محسوب می شود و&lt;br /&gt;مهمترین دستاورد بشر را در بهترین حالت، باید&lt;br /&gt;تقلید از طبیعت دانست!&lt;br /&gt;به این معنی که ما نیز در زندگی روزمره،&lt;br /&gt;بسیار بسیار بیشتر از آنکه&lt;br /&gt;بر آموخته های رسمی، مدرسه ای و کتابی خود تکیه کنیم،&lt;br /&gt;در ساحت های مختلف&lt;br /&gt;از کاری و حرفه ای گرفته تا تفریح و سرگرمی،&lt;br /&gt;ناخودآگاه از آموخته هایی یاری می گیریم که&lt;br /&gt;غالبا بطور ضمنی و غیررسمی،&lt;br /&gt;طی زندگی روزمره،&lt;br /&gt;از دیگران نزدیک و دور خود یادگرفته ایم!&lt;br /&gt;انگار «تجربه زندگی» آنهایی را که&lt;br /&gt;«دوتا پیراهن بیشتر پاره کرده اند» بکار گرفته باشیم!&lt;br /&gt;بهر حال، بخش عمده ای از دانش بشری که&lt;br /&gt;در تجربیات و دریافت های شخصی افراد نهفته است،&lt;br /&gt;همواره، بی آنکه جایی ثبت و ضبط شود و&lt;br /&gt;بر غنای میراث فرهنگی جهان بیفزاید،&lt;br /&gt;از دست می رود! و از این رو&lt;br /&gt;طرح ها و برنامه هایی از این دست را باید&lt;br /&gt;به عنوان گام هایی هر چند کوچک ولی مهم،&lt;br /&gt;در مسیر پاسداری از این منابع اصیل و منحصربفرد انسانی،&lt;br /&gt;قدر دانست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;لیکن، با این همه&lt;br /&gt;مطمئنم این طرح نیز همچون بسیاری از طرح های دیگر،&lt;br /&gt;برغم شباهت های ظاهری که&lt;br /&gt;با نمونه های مشابه خود در ممالک مدرن توسعه یافته دارد،&lt;br /&gt;خوب که در آن تامل می کنی می بینی از اساس،&lt;br /&gt;دارای جوهره، ذات و روح متفاوتی است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;همیشه بطور تمثیلی (تمثیل پیچ یا فنر) فکر می کنم&lt;br /&gt;این شباهت های ظاهری از&lt;br /&gt;انطباق موقتی مختصات طولی (x) و عرضی (y)&lt;br /&gt;جوامع ماقبل مدرن و مابعدمدرن ناشی شده است که&lt;br /&gt;میان آنها به لحاظ زمانی (z)&lt;br /&gt;فاصله ای به اندازه آغاز تا انجام مدرنیته در غرب است!&lt;br /&gt;بگذریم؛ منظورم این است که&lt;br /&gt;وقتی بنا باشد انسان رعایت شود،&lt;br /&gt;این دیگر انسان را شامل می شود، و&lt;br /&gt;اگر بنا باشد تبعیضی هم قائل شود،&lt;br /&gt;از قضا به نفع آن عده ای است که&lt;br /&gt;از حداقل شرایط برای رعایت انسان،&lt;br /&gt;به هر علت و یا دلیلی محرومند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;بنابراین، همانطور که به درستی اشاره کردی&lt;br /&gt;دعوت از برخی از قهرمانان جنگ&lt;br /&gt;برای بیان برخی از خاطرات و تجربیات خود&lt;br /&gt;در بهترین حالت،&lt;br /&gt;به راه انداختن سازوکاری موثر ولی&lt;br /&gt;با بردی بسیار محدود&lt;br /&gt;(محدود به سرسپردگانی که&lt;br /&gt;این روایت ها را از برند)&lt;br /&gt;در بسیج سیاسی است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;و حال آنکه این نقض غرض است!&lt;br /&gt;چرا که این برخی&lt;br /&gt;برای انتقال آن قسمت مجاز تجربیات خود&lt;br /&gt;همواره به انواع رسانه ها دسترسی داشته اند، و&lt;br /&gt;چشم و گوش مخاطب چنان پر است که&lt;br /&gt;اگر زدگی در آنان ایجاد نکند،&lt;br /&gt;شوری هم در آنان برنمی انگیزد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری، این طرح انقلابی و جسورانه&lt;br /&gt;(کتاب زنده یا کتابخانه زنده) که&lt;br /&gt;در این ولایت محافظه کار&lt;br /&gt;برغم حدودا یک دهه سابقه اجرا&lt;br /&gt;(چنانکه در پست قبلی هم اشاره کردم)&lt;br /&gt;هنوز بطور آزمایشی اجرا می شود&lt;br /&gt;(آن هم در حد و حدود یک روز اجرای نمایشگاهی)&lt;br /&gt;در درجه اول،&lt;br /&gt;برای فراهم آوردن امکان دسترسی آحاد جامعه به&lt;br /&gt;تجربیات گروه های اقلیت منزوی و غالبا&lt;br /&gt;مورد انواع پیش داوری ها و تصورات قالبی و&lt;br /&gt;معمولا هم محروم از هر رسانه رسمی است، تا&lt;br /&gt;بدین ترتیب، نگرش های نادرست قاطبه درباره&lt;br /&gt;اعضای این گروه ها، اگر نه تصحیح،&lt;br /&gt;دست کم تعدیل شود و بدینوسیله از&lt;br /&gt;خشونت های هولناک و کوری که&lt;br /&gt;معمولا نسبت به این گروه ها&lt;br /&gt;هر از چند گاه بروز پیدا می کند،&lt;br /&gt;کاسته شود.&lt;br /&gt;چون اگر خلق اله بدانند این بابای مثلا&lt;br /&gt;افغان پناهنده دیوار به دیوار آنان،&lt;br /&gt;لولو خورخوره نیست! فی الواقع،&lt;br /&gt;او هم معقول آدمی است&lt;br /&gt;مثل خودشان که تفاوتش فقط&lt;br /&gt;در شیوه های زندگی است،&lt;br /&gt;همین شناخت نزدیک،&lt;br /&gt;زمینه اعمال خشونت را تضعیف می کند!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در درجه دوم،&lt;br /&gt;برای مصادر امور دسترسی لازم و ضروری&lt;br /&gt;ایجاد می کند به آن گروه هایی که&lt;br /&gt;نیازمند حمایتند؛&lt;br /&gt;دسترسی به احساسات و عواطف این افراد.&lt;br /&gt;و در درجه بعد،&lt;br /&gt;برای خود این افراد هم دسترسی مناسبی است تا&lt;br /&gt;بر نگرش های ملت نسبت به خودشان تاثیر بگذارند، و&lt;br /&gt;برای تحقق این منظور، اگر چه اساس این طرح بر&lt;br /&gt;داوطلبانه بودن افراد ـ کتب استوار است، ولی&lt;br /&gt;برای تشویق و تضمین دسترسی افراد واقعا ناتوان،&lt;br /&gt;بودجه هایی در نظر گرفته می شود&lt;br /&gt;(در حد هزینه های ایاب و ذهاب).&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;بهر حال، حرف و سخن فراوان است و&lt;br /&gt;بحث بیشتر را واگذار می کنم به فرصتی دیگر و&lt;br /&gt;بازخورد(های) دیگر.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;برای اطلاعات بیشتر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://living-library.org/"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;سازمان شبکه کتابخانه زنده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/bradford/content/articles/2008/05/19/living_book_bradford_feature.shtml"&gt;گزارش بی بی سی از کتابخانه زنده در برادفورد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;font-size:130%;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-3452728042161988778?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/3452728042161988778/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=3452728042161988778' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3452728042161988778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3452728042161988778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2008/12/blog-post_10.html' title='کتابخانه های ادینبورو (3)'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SUGBStHBGAI/AAAAAAAAABE/yHg10LbQLKw/s72-c/living+library1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-7848074345436444410</id><published>2008-12-04T19:41:00.007Z</published><updated>2008-12-11T20:40:17.826Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتابخانه های دانشگاهی، کتابخانه دانشگاه ادینبورو، کتابخانه زنده، کتاب زنده،'/><title type='text'>کتابخانه های ادینبورو (2)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابخانه های دانشگاهی گویا حکمشان فرق می کند و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به سادگی کتابخانه های عمومی که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پیشتر درباره اشان نوشتم، سهل الوصول نیستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صرف نظر از کتابخانه کالج هنر ادینبورو که &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای مطالعه در محل لااقل، خیلی تشریفاتی نداشت،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابخانه های دانشگاه های ادینبورو و سن اندرو چنین امکانی نداشتند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در هر حال، کتابخانه مرکزی دانشگاه ادینبورو در ساختمانی معظم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ـ در شش طبقه ـ در قلب دانشگاه قرار دارد، و&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدمات طبقات مختلف آن به شرح زیر است:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طبقه اول، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میز راهنما (مشتمل بر کتابدارانی برای راهنمایی مراجعین، یا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انجام تشریفات دادن، تمدید، و یا پس دادن مواد)، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستگاه خودکار امانت گرفتن، تمدید، و پس دادن مواد، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فه تریا، مجموعه کتاب های پرمراجعه، و ژورنال های جاری؛&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طبقه دوم،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرکز منابع نرم افزاری و امور یادگیری کامپیوتر، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مجموعه مواد دیداری و شنیداری، و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میز خدمات مربوط؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طبقه سوم،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ژورنال های دوره شده، و کتاب های امانتی قدیمی تر &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(رده های زوج شامل هنرها، علوم انسانی، و ...)؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طبقه چهارم،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب های جاری امانتی (همه موضوعات از A-Z)، و&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب های امانتی قدیمی تر (رده های فرد شامل علوم و علوم اجتماعی)؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طبقه پنجم،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سالن مطالعه؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طبقه ششم،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مجموعه های خاص.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در همه طبقات (به جز طبقه شش) کامپیوترهایی برای &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دسترسی به فهرست کتابخانه، دستگاه های خودپرداخت فتوکپی، و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دسترسی بی سیم به اینترنت فراهم است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تعداد زیادی هم کامپیوتر متصل به اینترنت در دسترس است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(البته فقط در طبقات یک تا چهار).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سیستم کتابخانه هم باز است (البته دروغ چرا؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز طبقه شش نرفتم).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابخانه مرکزی دانشگاه سن اندرو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسب آن دوری که در آن زدم، خیلی جمع و جورتر است ولی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سیستم دسترسی آن، برای مراجعان مشابه است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما چند تجربه جالب از جشنواره کتابخانه های ادینبورو که &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاید خواندنش خالی از لطف نباشد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قسمتی بود به نام Living Library &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یا «کتابخانه زنده» و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زیرش هم چنین نوشته بود:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Borrow a Real Book (کتابی واقعی امانت بگیرید)!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پ&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یش خودمان فکر کردیم: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یعنی هرچی کتاب تا حالا امانت گرفتیم، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه غیرواقعی بوده؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و بر پوستری بازدیدکنندگان را دعوت می کردند که&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بشتابید و یک کتاب زنده (Living Book) را &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای نیم ساعت امانت بگیرید&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و جماعتی بودند با تی شرت های سیاه رنگ متحدالشکل که &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی آن با قلمی فانتزی و به رنگ سفید نوشته بود: کتاب زنده! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و گله به گله مردم دور این کتاب ها(!) جمع شده بودند و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یا شنونده بودند، یا در حال گفت و گو.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خانم کتابدار میز امانات (!) این بخش در توضیح فرمودند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این افراد، داوطلبانی هستند که با دعوت (و تشویق) من، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قبول کرده اند تا تجربیات و احساسات شخصی خود را &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موضوعاتی که &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خودشان اظهار داشته اند مایلند با دیگران در میان بگذاردند،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اینجا درمیان بگذارند، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و همانطور که می بینید، طیف &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متنوعی را دربرمی گیرند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زن، مرد؛ پیر، جوان؛ از اقوام اقلیت، و از قاطبه ملت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وی سپس افزود: &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چرا خودتان کتابی امانت نمی گیرید؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و ما شروع کردیم به مرور ورقه های روی برد که &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برخوردیم به این کتاب Goth &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داشتیم فکر می کردیم موضوع چی می تونه باشه؟ که&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خانم کتابدار فرمود: چرا از خودش نمی پرسید؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این هم حرفی بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب را که جوانکی 16-15 ساله بود، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امانت گرفتیم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(البته برای استفاده در محل!) &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرسیدیم قضیه چیه؟ جوانک هم همانطور که &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی صندلی ـ فی الواقع ـ وارفته بود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(نشستن عمق مطلب را نمی رساند)، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اشاره ای به سرتاپای خود کرد که یعنی این!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5278633425873733714" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 248px; CURSOR: hand; HEIGHT: 263px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SUF5Iii1CFI/AAAAAAAAAA0/oUkaQjlf01E/s320/goth.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا نه عین این بابا (که خودش هم گفته خیلی گته) ولی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو همین مایه ها. و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینطوریا بود که ما فهمیدیم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این تریپ هایی که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جوونا می زنن، به خرده فرهنگی بازمی گردد که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اوایل دهه هشتاد میلادی بر اساس نوعی موسیقی راک &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(راک گوتیک یا پست پانک) &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میان جوانان باب شد و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چنانکه از عکس بالا نیز برمی آید، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در آرایش و پیرایش و پوشش متاثر از &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادبیات گوتیک قرن نوزدهم هستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;القصه پرس و جوی ما از جوان که تمام شد،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خانم کتابدار هم فرم پرسشنامه ای داد دست ما که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حاوی پرسش هایی بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای ارزیابی امانت گیرنده از کتاب امانتی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بهرحال تجربه جالبی بود که با کمال تعجب &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسب اظهار خانم کتابدار سابقه آن &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;8-7 سال پیش و کشور دانمارک (؟) می رسد، ولی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اسکاتلند برای اولین بار بود که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اجرا می شد (البته اجرای آزمایشی).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به نظرم پتانسیل بسیار بالایی دارد که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بحث در آن را می گذارم برای جای دیگر...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تشکیلاتی بود به نام منابع اطلاعاتی و یادگیری، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وابسته به شورای شهر ادینبورو (بخش کودکان و خانواده ها) و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کارشان ارائه خدمات کمک آموزشی به بچه ها (18-3 سال) با &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تمرکز بر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توسعه خواندن و سواد اطلاعاتی. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متصدی های باحال این قسمت که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند تا خانم سن و سال دار بودن، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمی دونین با چه آب و تاب و حس و حالی از &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فعالیت هاشون تعریف می کردند که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای هر گروه سنی و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متناسب با برنامه آموزشی مربوط &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه اسباب و تجهیزات بخصوصی که نداریم و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;البته همگی به همراه کلی بازی هیجان انگیز و متنوع.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.nas.gov.uk/"&gt;آرشیو ملی اسکاتلند &lt;/a&gt;هم سوای معرفی خدماتش &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برنامه جالبی را معرفی می کرد به نام «تاریخ خانواده».&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طی این برنامه افراد را دعوت می کنند تا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رگ و ریشه های خونی و خویشاوندی اشان را جست و جو کنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و آنقدر این ریشه کاوی ها برایشان جدی است که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کلی برای آن تبلیغ هم می کنند مثل خدمات دولتی زیر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.scotlandspeoplehub.gov.uk/"&gt;مردم اسکاتلند&lt;/a&gt; که در همان آرشیو ملی ارائه می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;4&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.napier.ac.uk/warpoets/"&gt;مجموعه اشعار جنگ کتابخانه دانشگاه ناپیر &lt;/a&gt;هم جالب بود و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همانطور که از اسمش پیداس، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مجموعه اشعار سروده شده توسط سربازان است، منتهی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سربازان مجروح و بستری در بیمارستان «کریگ لاک هارت».&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-7848074345436444410?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/7848074345436444410/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=7848074345436444410' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/7848074345436444410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/7848074345436444410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='کتابخانه های ادینبورو (2)'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SUF5Iii1CFI/AAAAAAAAAA0/oUkaQjlf01E/s72-c/goth.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-3041254068871917115</id><published>2008-11-29T18:07:00.011Z</published><updated>2008-12-11T20:41:26.725Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتابخانه، کتابداری، اطلاع رسانی، کتابخوانی، کتابخانه ملی اسکاتلند، کتابخانه مرکزی ادینبورو'/><title type='text'>کتابخانه های ادینبورو (1)</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/STGzSieriUI/AAAAAAAAAAk/p7phD5JLakI/s1600-h/Edinburgh+Libraries+Festival2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5274193769702066498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/STGzSieriUI/AAAAAAAAAAk/p7phD5JLakI/s320/Edinburgh+Libraries+Festival2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوست عزیزم محمد خواسته بود از &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;«کتابخانه، کتابداری و اطلاع رسانی» در این دیار بنویسم؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدینه گفتی و کردی کبابم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پیش از هر چیز یک خبر سوخته بدهم: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://sites.google.com/site/festivaloflibraries/Home"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;فستیوال کتابخانه های ادینبورو &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دو هفته پیش برگزار شد (عکس بالا)!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به این مناسبت، مراکز اطلاع رسانی و اسناد و کتابخانه های شهر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اعم از عمومی و تخصصی، طی یک هفته &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برنامه های متنوعی برای معرفی خود و خدماتشان اجرا کردند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جالب اینکه وجه مشترک همه این برنامه ها، دو چیز بود:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همراه بودنشان با بازی، بازیگوشی، و سرگرمی، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سوی دیگر رقابت برای جلب خلق اله &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به منظور استفاده هر بیشتر از خدماتشان!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقا اگر بگویم این ملت هلاک خدمتند، اغراق نکردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و این مختص کتابدار و اطلاع رسانان اشان نیست، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه دارای چنین خلق حسنی هستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می خواهی سوار اتوبوس بشوی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطمئن نیستی: آیا این همان خط است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قبل از سوار شدن و دادن پول بلیط (یا زدن کارت)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از راننده می پرسی؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا پشت سرت ملت به صف منتظر که سوارشوی، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دو طبقه مسافر هم توی اتوبوس،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و راننده با حوصله از مقصد نهایی ات می پرسد، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو برای اطمینان، سوالات دیگری می کنی، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راننده آنقدر توضیح می دهد که اظهار کفایت مذاکرات کنی؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یا اینکه توی فروشگاهی عظیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از فروشنده سوالی می کنی،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا مطمئنش نکنی که پاسخت را گرفته ای، رهایت نمی کند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می بینید؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا مقایسه کنید با «اخلاق اطلاع رسانی» هم ولایتی ها در ایران عزیز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(درباره بردباری اهالی این دیار که پیشتر عرض کرده بودم).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما از تجربه شخصی خودم از کتابخانه های اینجا بنویسم که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حکایتی به غایت گفتنی و بس شیرین و شنیدنی است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;بدو ورود، رفتیم «&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.nls.uk/"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;کتابخانه ملی اسکاتلند&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;» که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابخانه مفصلی است واقع در مرکز شهر. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای استفاده، کارت شناسایی می خواستند و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای اتباع بیگانه، ارائه نامه تصدیق آدرس الزامی بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرا برگرداندند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه! مگه به همین سادگی رهایت می کنند؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به چه مصیبت مردم را می کشانند به کتابخانه، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا که یکی به پای خودش آمده، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذارند از چنگشان دربرود؟ هرگز!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همان پاسپورت را روئیت کردند، و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فی المجلس کارتی موقت (برای سه روز)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صادر کردند و دادند دستمان که بفرمایید!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و ما ماندیم در رودروایستی. پیش خودمان گفتیم: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذار حالا یک گشتی می زنیم؛ و گشتی زدیما!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقا مگه اینطور مدرک دارند؟ مدرک دارند به قصد کشت!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خلاصه پس از پرسه زنی برخط در فهرست مدارک کتابخانه،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فی المجلس دو سه عنوان کتاب تخصصی سفارش دادیم، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همان جا خاطرنشان کردیم کجا جلوس کرده ایم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(حسب شماره روی پشتی صندلی)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و دقایقی بعد، کتاب ها را با کمال احترام برایمان آوردند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بماند که ما &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که از این دقایق انتظار حوصله مبارکمان سررفته بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(امان از این ناشکیبی ما ملت)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سروقت کتابداران حاضر در ورودی سالن رفتیم و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اظهار ناخرسندی نمودیم، که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با پیگیری ایشان کاشف به عمل آمد که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب های سفارشی بنده را باید از ساختمانی دیگر بیاورند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(مطلبی که البته در حاشیه سایت جستجو خاطرنشان شده بود).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینکه عرض کردیم با نهایت احترام، بی حکمت نبود، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فی الواقع «با نهایت احترام» آوردند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابدار مربوط کتاب ها را طوری گرفته بود و می آورد، که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا به ما نرسیده بود فکر می کردیم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;«کلید ادینبورو (یا به قول خودشان امبرا) است که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می خواهند به کسی اهدا کنند؛ و پیش خود آرزو کردیم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن شخص ما باشیم!» &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;البته بعدا ملتفت شدیم این روش حمل کتاب در چند جا آگهی شده است تا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همگان بدانند و آگاه باشند کتاب، اگر از کلید طلایی شهر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ارزش بیشتری نداشته باشد، قطعا ارزشش کمتر نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و این متولیان، چه عالی حرمت امام زاده را نگه می داشتند که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تاثیر آن از صدتا آگهی و جلسه توجیهی و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بلکه توپ و تشر و تهدید و ارعاب به تنبیه و داغ و درفش بیشتر است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حکما این هم به «اخلاق کتاب داری» بازمی گردد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باری، در آن محیط آرام و ملکوتی که حتی می ترسیدی نفس بکشی، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر گه گاه فین هایی رعدآسا، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنای سنگی عظیم کتابخانه را به لرزه درنمی آورد، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فکر می کردی در میان اموات نشسته ای، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به زودی طاقتمان طاق شد &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(ما که عرض کردیم امان از این ملت ناشکیب، نکردیم؟) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و گفتیم مطالعه را بگذاریم برای بعد، و فعلا بهتر است پی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینترنت بگردیم که خدایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی دلمان برای میل های با مزه دوستان و همکاران شوخ و با مرام تنگ شده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و در همین اثنا متوجه دو نکته شدیم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول اینکه از اینجا نمی توانیم میل های همایونی را چک بفرماییم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(نفهمیدیم اینها با این همه ید بیضا که دارند &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چطور در این قلم خدمت پیش پاافتاده و ناچیز &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ولی ضروری و لازم، عاجزند؟)، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دویم آنکه اگر بخواهیم کتاب(ها) را &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای مراجعه بعدی، دم دست می گذارند؛ که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;البته ما هم خواستیم و آنها هم گذاشتند! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;القصه از آنجا دلالت شدیم به ساختمانی با همان عظمت در &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوی دیگر خیابان «جرج فورث بریج» که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.edinburgh.gov.uk/internet/Leisure/Libraries/Your_nearest_library/Central%20Library"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;کتابخانه مرکزی ادینبورو &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقا آنجا از این یکی، سهل تر بود:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با رویت کارت شناسایی ما، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ورقه ای با اعتبار دو ماه برایمان صادر کرد که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا دو نوبت هم قابل تمدید بود &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(یعنی می کنه به عبارتی شش ماه) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و بدین ترتیب، ما یک ساعتی دلی از عزا درآوردیم،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از عزا درآوردیما! سرعت نگو، هلو! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انگار از هارد سیستم می خونه! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فیلتر؟ حتما شوخی می کنی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همین جا، خاطره ای را باید برایتان نقل کنم، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عجیب، ولی واقعی، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;کور شوم اگر دروغ بگویم!&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقا ما هر روز اطلاعیه نمایشگاه های جورواجور را &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی در و دیوار کتابخانه می دیدیم، و فکر می کردیم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منظور همین نمایشگاه پشت ویترین توی پاگرد راه پله کتابخانه است که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر هفته به موضوعی اختصاص دارد، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو نگو اینها حکم ستاد تبلیغاتی را دارد و ما غافلیم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک روز که برای نمایشگاه عکسی در &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سالن مجموعه مدارک تخصصی هنر آگهی کرده بودند و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما هر چه در آن نمایشگاه ویترینی جستیم، عکسی ندیدیم، پی بردیم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماجرا باید چیز دیگری باشد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از این رو کار و کاسبی یومیه امان ـ اینترنت گردی ـ را موقتا رها کردیم و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پوآروـوار افتادیم دنبال سرنخ، و بالاخره هم به کمک سلول های خاکستری،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معما را حل کردیم و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همچون آلیس در سرزمین عجایب، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به یکباره خودمان را هاج و واج پای عکس های نصب شده بر روی پانل هایی دیدیم که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به صورت یک در میان بر یک روی قفسه های کتاب نصب شده بودند و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این همه در حالی بود که ارباب رجوع این بخش، پشت میزهایی که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در وسط و یا در لابلای قفسه ها چیده شده بود، غرق مطالعه بودند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;* * *&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;القصه چند روز بعد که برای گرفتن دز روزانه اینترنت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قدم زنان از خانه به طرف کتابخانه مرکزی می رفتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.edinburgh.gov.uk/internet/leisure/libraries/your_nearest_library/CEC_leith_library"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;کتابخانه محلمان &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;را کشف کردم. که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در ساختمانی بزرگ در تقاطع دو خیابان اصلی قرار دارد و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لابد از آنجا که در این محله تعداد سکنه مهاجر قابل توجه است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در ورودی کتابخانه به پنج شش زبان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(از جمله فارسی) خیرمقدم گفته اند و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در سالن اصلی آن، چیزی در حدود نصف فضا را به &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب های غیرانگلیسی اختصاص داده اند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در این کتابخانه، فقط کارت شناسایی امان را رویت کردند و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اسممان را در فهرست، جلوی شماره ماشینی که خالی بود، نوشتند، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما جای همگی برادران و خواهران ایمانی خالی یک ساعتی به &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرسه زنی در فضای سایبر اینترنت سپری کردیم، و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چنان از خود بی خود و در این عالم غرقه بودیم که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر کاربر بعدی یادآوری نکرده بود نوبت ایشان است، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدا عالم است تا کی در آن حال می ماندیم! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این همه که گفتم این نکته مهم را نگفتم که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابخانه اینجا جزو زندگی است؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فضایی زنده و پویا برای همه اقشار جامعه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همینقدر بگویم که کتابخانه خلوت و یا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به عبارت دیگر سوت و کور و بی کتابخوان ندیدم؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابخانه مرده و بی روح، یعنی جایی مثل انبار متروکه کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنطور که در ایران معمولا داریم، هم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ندیدم؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ایضا کتابدار بی انگیزه و بی حال که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از بدحادثه سر از کتابخانه درآورده باشد، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فقط منتظر باشد وقت اداری تمام شود، و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جایگاه خود را در حد آفتابه دار مسجد شاه پایین آورده باشد که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخواهد خلق اله را امر و نهی کند، هم ایضا ندیدم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;البته اگر جز این بود عجیب بود؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی اینجا مردم عادی اش منتظرند ازشان سوال کنی، تا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کار و زندگی اشان را بگذارند و راهنمایی ات کنند،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معلوم است آنکه شغل کتابداری را «انتخاب» کرده، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چگونه خود را وقف پرسش تو (و در واقع تو) می کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;و از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.lib.ed.ac.uk/"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;کتابخانه دانشگاه ادینبورو &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(که خداست) یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.st-andrews.ac.uk/library/"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;کتابخانه دانشگاه سن اندرو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که باید سرفرصت برایتان بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-3041254068871917115?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/3041254068871917115/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=3041254068871917115' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3041254068871917115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/3041254068871917115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2008/11/blog-post_29.html' title='کتابخانه های ادینبورو (1)'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/STGzSieriUI/AAAAAAAAAAk/p7phD5JLakI/s72-c/Edinburgh+Libraries+Festival2.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5081947272881478832.post-8341059250652216315</id><published>2008-11-24T16:31:00.006Z</published><updated>2008-12-05T17:32:32.238Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادینبورو، پلیس، اتوبوس، امنیت، ناامنی، زنان، نظارت، سراسربین'/><title type='text'>ادینبورو؛ امنیت، سراسربین، و پلیس</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SSxywOujhsI/AAAAAAAAAAc/y3Pr-A2K3ts/s1600-h/in-Bus.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5272715436656658114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SSxywOujhsI/AAAAAAAAAAc/y3Pr-A2K3ts/s320/in-Bus.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SSwVSZzh7aI/AAAAAAAAAAU/sTfS-ZezcG4/s1600-h/Edinburgh2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;ا&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;دینبورو پلیس ندارد، حتی در مقر پلیس.&lt;br /&gt;در عین حال، احساس ناامنی نمی کنید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب های بلند و سرد ادینبورو،&lt;br /&gt;سبک زندگی خاصی را پدید آورده است.&lt;br /&gt;مغازه ها زود می بندند، و مردم به بارها پناه می برند.&lt;br /&gt;بنابراین، مشاهده زنان و دختران&lt;br /&gt;با لباس هایی به غایت سبک که من متعجبم&lt;br /&gt;چگونه در این باد و باران و سرما می پوشند،&lt;br /&gt;پاسی از نیمه شب گذشته&lt;br /&gt;در کوچه و خیابان امر عادی تلقی می شود.&lt;br /&gt;ایضا تعداد زنانی که می دوند و یا رکاب می زنند،&lt;br /&gt;کم نیست.&lt;br /&gt;و به اینها اضافه کنید&lt;br /&gt;خیل افرادی را که ساکشان را در جای مخصوص می گذارند و&lt;br /&gt;خود به طبقه بالای اتوبوس می روند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشتر نقد فوکو را بر سراسربین (یا panopticon) خوانده بودم که&lt;br /&gt;به جامعه نظارتی (یا surveillance society) منتهی می شود و&lt;br /&gt;نقدهای آن را مبنی بر اینکه آزادی افراد و شهروندان بدین ترتیب،&lt;br /&gt;نادیده گرفته می شود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادینبورو پلیس ندارد ولی تا دلت بخواهد دوربین دارد و با این همه&lt;br /&gt;کسی احساس نمی کند آزادی و حقوق شهروندی اش سلب شده، یا اینکه&lt;br /&gt;به او اهانت شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید به این دلیل که بطور کافی و وافی به اطلاع همه رسانده اند&lt;br /&gt;کجا دوربین نصب شده، و چرا نصب شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا در اتوبوس، تا از احتمال بروز رفتارهای ضداجتماعی کاسته شود، و&lt;br /&gt;در صورت بروز، بدین ترتیب، خسارت وارده، به لحاظ قانونی قابل پیگیری، و&lt;br /&gt;مبلغ جریمه آن، توسط مجرم قابل جبران باشد.&lt;br /&gt;از این رو، هم من مسافر احساس امنیت می کنم که&lt;br /&gt;اگر کسی متعرضم شد، از طریق قانون و مراجع قانونی قابل پیگیری است، و&lt;br /&gt;نیازی به حمل چاقو و پنجه بکس برای دفاع شخصی نیست، و&lt;br /&gt;هم راننده احساس امنیت می کند و مطمئن است هر ننه قمری که از راه برسد&lt;br /&gt;او را تحقیر نمی کند و به او توهین نمی کند، و&lt;br /&gt;البته شرکت اتوبوسرانی هم مطمئن است که در صورت تحمل خسارت،&lt;br /&gt;خسارت وارده از طریق قانون جبران می شود.&lt;br /&gt;بنابراین، اتوبوس و صندلی خراب و یا کثیف اصلا رویت نمی شود؛&lt;br /&gt;راننده ها مودب و متین، صبورانه انجام وظیفه می کنند؛&lt;br /&gt;مسافران، با حوصله و به نوبت سوار می شوند، بلیط می دهند، و&lt;br /&gt;موقع پیاده شدن، از راننده تشکر می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهران، پلیس دارد، خیلی. در عین حال، احساس امنیت نمی کنید.&lt;br /&gt;تهران، دوربین ندارد (یا خیلی کم دارد) و با وجود این&lt;br /&gt;همه احساس می کنند آزادی و حقوق شهروندی اشان سلب شده، و به علاوه&lt;br /&gt;به آنان اهانت می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;1) رابطه نظارت و رعایت قانون چگونه است؟ آیا این درست است که برخی اظهار می دارند:&lt;br /&gt;«وجود دوربین ها و نظارت است که افراد را به مراعات قانون واداشته است». یا اینکه&lt;br /&gt;سررشته را در جای دیگری باید جست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) احساس امنیت، از کجا ناشی می شود؟ از دوربین ها و نظارت؟&lt;br /&gt;3) چرا ادینبورو پلیس ندارد، ولی با این حال افراد در آن احساس امنیت می کنند؟ ولی&lt;br /&gt;در تهران با این همه پلیس، باز هم افراد احساس ناامنی می کنند؟ رابطه پلیس و امنیت چگونه است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4) رابطه تمیز و سالم بودن اتوبوس با مراعات قانون، احساس امنیت، احترام و شهروندی چگونه است؟&lt;br /&gt;5) چرا راننده های اتوبوس در ادینبورو مودب و متین هستند و در تهران...؟&lt;br /&gt;آیا پوشیدن یونیفرم های تمیز و زدن کراوات آنان را این اندازه نسبت به مسافران مسئول گردانده است؟&lt;br /&gt;یا اتوبوس های مرتب و تمیز موجب چنین پدیده ای شده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6) چرا مسافران در ادینبورو یکدیگر را هل نمی دهند ولی در تهران هل می دهند؟&lt;br /&gt;آیا چون تهرانی ها می خواهند سریع تر به کارشان برسند و عجله دارند، یکدیگر را هل می دهند؟ و&lt;br /&gt;ادینبورویی ها چون نسبت به کارشان احساس مسئولیت نمی کنند، این اندازه حوصله دارند؟ یا اینکه&lt;br /&gt;چون اتوبوس پشت سر هم می آید و اینها خیالشان راحت است، عجله ای ندارند؟ (هر چند این ملت&lt;br /&gt;همیشه و همه جا به صف، همه جا همینطور بردبارند!).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7) چرا برای زنان در ادینبورو ماشینی بوق نمی زند؟ ولی در تهران همه می خواهند آنان را برسانند؟&lt;br /&gt;یعنی ادینبورویی ها برای زنان ـ چون آنان حجاب اسلامی را رعایت نمی کنند ـ ارزشی قائل نیستند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8) چرا اصلا قابل تصور هم نیست که در تهران، زنان دوچرخه سوار شوند؟ یا&lt;br /&gt;بدوند و ورزش کنند؟ یا خدای نکرده با لباس سبک بگردند؟ ولی&lt;br /&gt;در ادینبورو می شوند و می کنند و می گردند، آب از آب هم تکان نمی خورد؟&lt;br /&gt;یعنی اینها به قول دوستم فرزین، خواهر و مادر ندارند؟ یا نگران خواهر و مادر دیگران نیستند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9) اگر زنی را نصف شب توی خیابان دیدید، بالاغیرتا چه فکری درباره اش می کنید؟&lt;br /&gt;10) جرات می کنید ساکتان را جلوی اتوبوس بگذارید و خودتان با خیال راحت عقب اتوبوس بشینید تا مقصد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5081947272881478832-8341059250652216315?l=behzadview.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://behzadview.blogspot.com/feeds/8341059250652216315/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5081947272881478832&amp;postID=8341059250652216315' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8341059250652216315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5081947272881478832/posts/default/8341059250652216315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://behzadview.blogspot.com/2008/11/blog-post_24.html' title='ادینبورو؛ امنیت، سراسربین، و پلیس'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14080522824223712030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_MHuBGuul_Vo/SSxywOujhsI/AAAAAAAAAAc/y3Pr-A2K3ts/s72-c/in-Bus.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry></feed>
