پنجشنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۱۱

اصغر فرهادي (1389) جدايي نادر از سيمين

خلاصه داستان فيلم
سيمين تصميم دارد از كشور مهاجرت كند.
او براي واداشتن نادر به همراهي،
از دادگاه درخواست طلاق كرده است.
نادر كه حاضر نيست
پدر پير و از كارافتاده‌اش را تنها بگذارد،
حاضر است سيمين را طلاق بدهد.
در فاصله قهر مصلحتي سيمين از خانه
نادر براي نگهداري پدرش پرستار استخدام مي‌كند...
* * *
يك ـ چرا جدايي نادر از سيمين «فيلم» خوبي نيست؟
«جدايي نادر از سيمين» برغم همه ويژگي‌هاي مثبتي كه دارد
ـ از محتواي قابل تامل و بحث‌برانگيزش گرفته تا
ضرب‌آهنگ نفس‌گير و در عين حال كنترل‌شده آن،
از فيلم‌نامه‌اش گرفته تا انتخاب بازيگر و بازي‌ها، و
از فيلمبرداري گرفته تا تدوين، و
در نهايت كارگرداني عالي ـ
«فيلم» خوبي نيست!

«فيلم» خوبي نيست چرا كه از سويي،
از چگالي «تنوع احساسي» پاييني برخوردار است.
و از سوي ديگر فاقد بالانس احساسي و
در موازنه احساسي منفي است.
بدين ترتيب، نه تنها «لذتبخش» نيست كه
بسيار هم «آزاردهنده» است!

[مضمون اثر مي‌تواند تلخ و سياه باشد اما
در عين حال، خود اثر لذتبخش هم باشد.
به عبارت ديگر، لزومي ندارد براي نشان دادن كسالت،
اثري كسالت‌بار ساخت.]

منظورم از چگالي «تنوع احساسي»
تنوع احساسات موجود در كل و در هر لحظه اثر است.
يعني ميزاني كه در آن واحد، احساسات مختلف و متنوع ـ به ويژه
احساسات مخالف ـ در مخاطب برانگيخته مي‌شود.

به نظرم اثري هنري‌تر و در نتيجه ارزشمندتر و
در نهايت ماندگارتر و البته لذتبخش‌تر است كه
به لحاظ چگالي «تنوع احساسي» غني‌تر باشد.

منظورم از بالانس يا موازنه احساسي هم
اين است كه اثر به لحاظ حس‌آميزي
در تعادل باشد.
يعني ميان احساسات متناقضي چون غم و شادي
يا اميدواري و نوميدي،
و پرخاشگري و مهرورزي،
تعادلي نسبي برقرار باشد.
به قسمي كه مشكل بتوان به لحاظ احساسي
مشخص كرد كه كدام حس غلبه دارد.

هر چقدر اين تصميم‌گيري دشوارتر باشد،
به نظرم اثر به لحاظ احساسي متعادل‌تر و
به لحاظ هنري، هنري‌تر و
در نتيجه ارزشمندتر و
در نهايت ماندگارتر است.

در آخر آنچه كه در «جدايي نادر از سيمين» موج مي‌زند،
خشونت، تندي و عصبيتي است كه
با تلخي پيري و از كار افتادگي و در نهايت مرگ پدر،
بيكاري،
بي‌پولي،
طلاق،
مرگ فرزند،
قتل(؟)،
جنگ و دعوا،
داد و فرياد،
خشم و غضب،
پليس و دادگاه و زندان،
تهمت،
دروغ،
تهديد و ارعاب،
اشك و آه،
ترس و لرز،
ياس و استيصال،
بر تماشاگر آوار مي‌شود،
به شكلي خفقان‌آور بر او فشار مي‌آورد، و
او را نوميد و از زندگي بيزار مي‌سازد.

در واقع، موازنه احساسي كه
بطور معمول در آثار سينمايي ميان خشونت و
مهرورزي (و اغلب به سادگي، سكس)
برقرار مي‌شود و بدين ترتيب،
آزاردهندگي اعمال خشونت و صحنه‌هاي خشن را كاهش مي‌دهند و
تماشاي اثر را براي مخاطب نه تنها تحمل‌پذير كه
تجربه‌اي مطبوع و لذتبخش مي‌سازند،
در اين فيلم وجود ندارد.

چه بسا اگر فرهادي گوشه‌هايي از
روابط عاشقانه زوج‌هاي داستان را
نيز به تصوير مي‌كشيد،
نه تنها با ايجاد كنتراست،
خشونت جاري در روابط آدم‌هاي داستان
هر چه بيشتر به چشم مي‌آمد، بلكه
تجربه تماشاي فيلم براي تماشاگر
از تجربه‌اي آزارنده به
تجربه‌اي لذتبخش بدل مي‌شد.

دو ـ در مذمت خلقيات ما ايرانيان
ما ايراني‌ها مردماني هستيم
پنهان‌كار، سهل‌انگار، اهل لاپوشاني و در نهايت دروغ‌گو.
اين چيزي است كه
از فيلم برمي‌آيد.
اگر چه همه واقعيت نيست،
ولي پربي‌راه هم نيست.

در واقع،
داستان فيلم مبتني بر واقعيت‌هاي زندگي ما ايرانيان است:
- جان‌مايه روابط اجتماعي ما ايرانيان ترس است (مونتسكيو).
- ناموازنه قدرت در ايران هميشه به غايت قطبي است. به اين معني كه
يك نفر در راس، از قدرت بي‌حد و حصر برخوردار است، و
ديگران در بدنه از هيچ قدرتي برخوردار نيستند!
- خداي ما داراي قدرتي بي‌چون و چرا و بي‌حد و حصر است.
- خداي ما نسبت به قدرتش غيرمسئول است (پاسخگو نيست). و
از اين رو
- خداباوري ما ايرانيان هم از سر ترس است.
با اين همه
- خدا مسئول همه چيز است (مسئوليت همه چيز با خداست). و
بدين ترتيب، ما ايراني‌ها مسئوليت همه چيز را به گردن او مي‌اندازيم و
از خود سلب مي‌كنيم.
پس حال كه
- قدرت در راس غيرمسئول (غيرپاسخ‌گو) است.
اگر در قدرت باشيم
- مردماني مسئوليت‌ناپذير(غيرمسئول)يم. و
اگر بيرون از قدرت باشيم
- مردماني ترسوييم.
و در هر دو حال،
- مردماني سهل‌انگاريم.
[- سهل‌انگاري كنشي غيرمسئولانه است.]
[- كنش سهل‌انگارانه معمولا خسارت‌بار است.]
[- دروغ‌گويي ساده‌ترين روش براي
فرار از مسئوليت خسارت ناشي از
كنش سهل‌انگارانه است.]
و بنابراين،
- مردماني دروغ‌گوييم.

اينها شمه‌اي از ويژگي‌هاي جامعه پيشامدرن ماست.

جامعه‌اي كه هنوز در آن قدرت تحديد نشده ـ بيش از
يك قرن از انقلاب مشروطه مي‌گذرد، ولي هنوز
قدرت مشروطه دور از دسترس به نظر مي‌رسد ـ
فرديت و فردگرايي در آن جايي ندارد ـ كماكان،
توده‌اي از رعايا كه «ديگري» برايشان دشمني خوني، و
«خود» موجودي مثالي و در بهترين حالت،
عبد عبيد هيچ و پوچ متافيزيك قدرقدرت ـ و
عقلانيت از سر حد چرتكه انداختن منافع فردي فراتر نمي‌رود.
...

«راضيه مي‌داند شوهرش با كار كردن او مخالفت خواهد كرد،
بنابراين، اين موضوع را از وي مخفي مي‌كند.»

راضيه نمي‌تواند ميزان خشم شوهرش را
نسبت به نافرماني خود پيش‌بيني كند و يا
آن را بسيار ويرانگر پيش‌بيني مي‌كند،
بنابراين، از او مي‌ترسد (يا دائما در هراس است).
در نتيجه به جاي مطرح ساختن تصميم خود با شوهرش،
تصميم مي‌گيرد در خفا (بدون اطلاع شوهرش) كار كند.
[جالب آنكه
- راضيه متدين است. و
بنا بر آموزه‌هاي ديني
- خروج از منزل بدون آگاهي و اجازه شوهر مجاز نيست.
بنابراين،
- راضيه گناه‌كار است. و مي‌توان نتيجه گرفت
- راضيه متدين نيست(؟).]

«راضيه حامله است.»

حاملگي راضيه را چه چيز بايد ناميد؟
با داشتن يك بچه مدرسه‌رو، در حالي كه
شوهر بي‌كار و بي‌پول است و
در حدفاصل وعده‌هاي زندان
زن و فرزند را مي‌بيند، آيا مي‌توان
حاملگي راضيه را چيزي جز
كنشي سهل‌انگاري و
غيرمسئولانه و
حتي كودك‌آزاري(؟) دانست كه
لابد مسئوليتش را در نهايت خدا
ـ خداي غيرمسئول مسئوليت‌پذير! ـ
بايد برعهده بگيرد؟ چرا كه
ما ايراني‌ها معتقديم
هر آنكس كه دندان دهد،
نان دهد!

«راضيه، نادر را از حاملگي خود آگاه نمي‌سازد.»

راضيه به اين كار و درآمد آن نياز دارد، ولي
مي‌داند اگر نادر (صاحب كار او) بداند او حامله است،
مسئوليت سنگين اين كار سخت و براي او زيان‌بار را
به او نخواهد سپرد. بنابراين،
خطر كرده (توجه داريد كه
ريسك نمي‌كند، خطر مي‌كند) و
بدون در نظر گرفتن نتايج خسارت‌بار اين پنهان‌كاري،
حاملگي خود را از نادر مخفي مي‌كند.

«نادر تظاهر مي‌كند از حاملگي راضيه خبر ندارد.»

نادر به اين پرستار نياز دارد، ولي
از آنجا كه مي‌داند اگر زن حامله باشد،
به سادگي از پس اين مسئوليت برنمي‌آيد (و يا
اگر هم برآيد ممكن است برايش زيان‌بار باشد)،
و اين آگاهي براي او مسئوليت‌آور است، به قسمي كه
بايد از استخدام او چشم‌پوشي كند، و
پيدا كردن پرستار ديگري هم
به اين سرعت و سهولت برايش ميسر نيست،
بنابراين، ترجيح مي‌دهد سهل‌انگارانه
حاملگي راضيه را نشنيده بگيرد.
فاجعه زماني اتفاق مي‌افتد كه
او بدون در نظر گرفتن حاملگي راضيه
طي رفتاري احساساتي از سر خشم و
در نتيجه كاملا غيرمسئولانه
با او درگير شده، او را هل مي‌دهد. و
براي فرار از مسئوليت خسارت به بار آمده
در اثر كنش غيرمسئولانه خود،
از روي ترس، دروغ مي‌گويد.

...
اين واقعيت‌ها (واقعيت‌هاي داستاني و در عين حال،
واقعيت‌هاي زندگي اجتماعي ما ايراني‌ها) را
مي‌توان به همين ترتيب برشمرد و
جز به جز تحليل كرد.

سه ـ فراروي از داستان
زن غالبا نماد زايش و زايندگي،
حركت و پويايي، و فردا و آينده است.

در اينجا سيمين، مادري است كه
تصميم به رفتن دارد (رفتن به غرب كه
نماد نوآوري، توليد، وفور، و
در يك كلمه نماد دنياي مدرن است). و
مهمترين بهانه‌اش هم تامين آتيه دختر نوجوانش است.

به علاوه، سيمين و دخترش ترمه، هر دو مشغول تعليم و تعلم ند.
يعني كه در حال رشدند و رو به تعالي دارند.

[راضيه (ديگر شخصيت اصلي زن فيلم) نيز حامله است، ولي
يك حاملگي بي‌سرانجام (بدفرجام) كه
گويا در اين منجلاب سرنوشتي به جز مرگ و نابودي ندارد.
با اين همه، اين او است كه
ابتكار عمل را به دست مي‌گيرد، و
به جاي نظاره‌گري، حركت مي‌كند و دست به عمل مي‌زند.]

در مقابل، نادر، آشكارا نماد بي‌عملي و گرايش به
گذشته‌اي رو به نابودي و اضمهلال است.
بهانه او براي بي‌عملي‌اش، نگهداري از
پدري پير، از كارافتاده، فاقد قدرت تميز و صامت است كه
خودش را خراب كرده و بوي گندش بلند شده.

با اين همه، اگر چه كه
فرهادي مسئوليت گرفتن تصميم‌ها را بر دوش زنان فيلم گذاشته، اما
بدين ترتيب، از ارزش و اهميت مضموني تصميم آنان كاسته است.
چرا كه معاني ضمني زن و زنانگي،
با امور بي‌اهميت و يا كم‌اهميت گره خورده، و
قرار دادن زنان در جايگاه تصميم‌گيري،
اگر چه به ظاهر براي آنان جايگاهي محوري مي‌آفريند، ولي
در باطن، از آن موضوع و آن تصميم اهميت‌زدايي مي‌كند.
به عبارت ديگر
فرهادي، با انتخاب سيمين (و نه نادر) به عنوان كسي كه
تصميم به متاركه و مهاجرت گرفته،
هم طلاق را و هم مهاجرت به غرب را زير سوال مي‌برد، و
هم تصميم آنان را براي متركه و مهاجرت!

ديگر مضموني كه فرهادي در فيلم بر روي آن
به شكلي معيوب، خيلي تصنعي، رو و آشكار، و
در نتيجه بطور ناچسبي پافشاري مي‌كند،
تضاد طبقاتي دو زوج است.
مضموني كه به سبب ضعف اجرا
در حد و اندازه خود نيز ارزش اشاره ندارد.

چهار ـ اشاره‌اي فرامتني
شايد بايد به فرهادي حق داد كه
هر فيلمش نسبت به فيلم قبل،
سياه‌تر، خفقان‌آورتر، و خشن‌تر باشد، و
بي‌پرده و دلير شعار دهد، و
نوميدانه به ايستادگي فرابخواند.

آيا در جامعه بدين پايه فاسد،
اين اندازه منحط، و
اينچنين پرشتاب در سراشيب قهقرا،
مي‌توان ديگرگونه بود؟

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

اشغال خرمشهر، 8 سال جنگ و خيلي جنگ‌زده

روزها‌يي كه گذشت مصادف بود با سالروز آغاز جنگ و بخصوص
اشغال خرمشهر توسط عراق كه اتفاقا من هم همه فكر و ذهنم
درگير آن روزها و شب‌هاي بلند سخت و طاقت‌فرسا شده بود.
اولش با «سفر به گراي 270 درجه» احمد دهقان (تهران: سوره مهر، 1378)،
و اين روزهاي آخري هم با «دا: خاطرات سيده‌زهرا حسيني» به اهتمام
اعظم حسيني (تهران: سوره مهر، 1378).
هر چند هيچكدام چندان واجد جذابيت‌هاي متني و
خاصه دومي ارزش استنادي نبود، ولي
باز هم مرا با خود بردند به حال و هواي جبهه و جنگ.
[در عجبم چرا پس از اين همه سال (الان بيش از بيست سال از
پايان جنگ مي‌گذرد) هنوز نه رمان درست و حسابي از اين رويداد
پيچيده اجتماعي با تاثيرات فراگير و عميق داريم،
نه حتي بلديم چطور يك كتاب خاطره را بايد تهيه و تنظيم كرد!
«شطرنج با ماشين قيامت» حبيب احمدزاده (تهران: سوره مهر، 1378) را
خيلي پيشتر خوانده بودم صد رحمت به آن. باز يك كششي داشت.
«دا» هم سرشار از احساساتي كنترل‌نشده است كه
البته به خودي خود، حرجي بر آن نيست!
شايد بايد آن را اقتضاي زنانگي راوي (و محقق نويسنده!) خاطرات دانست.
بي‌دقتي در نقل خاطرات هم طبيعي است چرا كه
خاطرات نه بر اساس ثبت به موقع و روزانه رويدادها كه
از پس گذشت ساليان، بر مبناي حافظه راوي به رشته تحرير درآمده.
اما اينكه مثلا فصل‌بندي كتاب به ترتيب شماره است(!)، و
نه بر اساس سير تاريخي حوادث و يا موقعيت جغرافياي راوي، و يا
اينكه نقشه‌اي(هايي) از محل وقوع حوادث همراه نشده است، را
بايد به چه حساب گذاشت؟ آن هم براي اثري با هفده چاپ!
دوستان سوره! بد نيست «خاطرات شعبان جعفري» را يك ورقي بزنيد!]

ياد بچه‌هاي به اصطلاح آن روزها، جنگ‌زده‌اي افتادم كه
در همان ايام (دقيقا كي بود؟) شدند همسايه ما و از قضا شديم رفقاي جِنگ!
فرزاد (علي)، بهروز، حميد، و مازيار (كه دوستي‌امان به اقتضاي دانشگاه بود و
در نتيجه دو سه سالي ديرتر).
براي همين خاطرات را كه مي‌خوانم، آدم‌ها برايم آشنا هستند.
يعني همه خانواده‌هاي خون‌گرم و محنت‌كشيده خوزستاني كه
خاطرات بي‌نظيري ازشان دارم.
آنقدر با اين دوست‌هاي تازه دم‌خور شده بودم كه
همه فكر مي‌كردند من هم جنگ‌زده‌ام؛ و
چقدر اين حس برايم عجيب بود!
از طرفي اصرار داشتم كه جنگ‌زده نيستم (كه در واقع هم نبودم!) و
از طرفي هم عاشق مرام و گرمي روابطشان شده بودم (يعني آنچه كه
در نوع روابط كه تا آن زمان شناخته بودم، كمتر نشاني از آنها بود!).
مطمئن نيستم ولي شايد هم آن اصرار ريشه در نوعي رفع اتهام داشت، تا
پافشاري صرف بر راست‌گويي! چون الان كه فكر مي‌كنم، و
خاطرات خاك‌گرفته آن روزها را مرور مي‌كنم، مي‌بينم
با كمال تاسف با جنگ‌زده‌ها خوب برخورد نمي‌شد! و
مي‌توان حدس زد كه چقدر برايشان اين نگاه ـ نگاه بيگانه، غريبه و
مزاحم ـ تلخ و ناگوار بوده است.
ناخواسته درگير جنگي بشوي كه هيچ انتظارش را نداشته‌اي و
يكباره شاهد در خون غلتيدن عزيزترين كسانت باشي و
با دلي پردرد و ناباورانه از خانه و زندگي‌ات به اجبار دست بكشي و
آواره غربت شوي و بشوي ميمهان‌ناخوانده مردم سرد و نامهرباني كه
به چشم مزاحم به تو مي‌نگرند.
چرا؟ چرا بايد سرنوشت من نوعي اينگونه رقم بخورد؟
در جنگي خانمان‌سوز كه ديگرانش به راه انداختند؟ و
تفاوت من و تو چه بود؟ جز جبري جغرافيايي؟ كه
مرا مرزنشين و تو را ساكن پايتخت كرد؟ و
مرا روستايي حاشيه‌نشين مركز و ترا شهري مركزنشين كرد؟ و
مرا آواره افغان و ترا شهروند ايراني كرد؟ و
مرا پناهنده ايراني و ترا شهروند اروپايي كرد؟ واقعا
اين مرزها از كجا آمده‌اند؟ چه كسي آنها را كشيده است؟ و چرا؟
چرا بايد زندگي و سرنوشت انسان‌ها را مشتي
خط و مرز مصنوعي بي‌معنا تعيين بكند؟ و
مشتي ديوانه با پس و پيش كردن آنها، مردم بي‌گناه را
به خاك و خون بكشند و آواره و زابراه كنند؟

ياد خانم مسني افتادم كه در يك روز سرد زمستاني
تك و تنها در پرينسس استريت جلوي نيشنال آرت گالري
داشت اعتراض مي‌كرد.
پرسيدم چكار مي‌كنيد؟
گفت اعتراض مي‌كنم!
: به چه؟
: به جنگ!
: مي‌شود من هم اعتراض كنم؟
: چرا نمي‌شود! سر اين پرده را بگير!
و به اين ترتيب، ما دو ساعت نسبت به جنگ اعتراض كرديم!
مي‌دانيد فلسفه او چه بود؟ اينكه
«در صلح منفعتي نيست! اگر سودي هست، در جنگ است!»

باري، هنوز هم بهترين خاطراتم از آن بچه‌هاي باحال و بي‌رياست.
ته لهجه‌اي هم كه انگار گرفته‌ام
مرا همه جا خوزستاني معرفي مي‌كند و
من دوست دارم با نام بردن از مطبوع‌ترين غذاهاي عمرم ـ قليه ميگو (ماهي)،
خورشت باميه، دال عدس، رنگينك ـ به اين پندار دامن بزنم!
...

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

درباره علوم جديد 1

بنياد علوم جديد، اعم از انساني و طبيعي،
بر شك است؛ شك سازمان‌يافته.
[كمااينكه اين علوم را به درستي ظني يا گماني معرفي مي‌كنند].
از اين رو، همواره بر فراز هر جزميت و قاعده‌اي مي‌ايستد و
كمترين ايماني را هم برنمي‌تابد.

تاريخ علم هم نشان داده است كه تاكنون،
برنده نهايي در دعاوي اقامه شده توسط مومنان عليه اين علوم،
نه ايمان‌هاي راسخ كه ادله موجه عقلي و شواهد پذيرفتني تجربي بوده.
[و هيچ كس هم، نه تنها داعيه‌اي براي ازلي و ابدي بودن آن دلايل و شواهد نداشته كه
همه پذيرفته‌اند سهم انسان محدود، دانشي محدود، موقتي و گماني است!].

به علاوه، دستاوردهاي تكنولوژيك علوم جديد را هم
مي‌توان شاهدي گرفت بر حقانيت اين علوم؛ زيرا،
هر چقدر اهل ايمان در برآوردن
ادعاهاي بي‌حد و حصر و وعده‌وعيدهاي گشاده‌دستانه خود در
سعادت دنيا و آخرت مومنان،
شكست خورده و ناكام گشته‌اند، در عوض،
اهل علم در تامين خوشبختي‌هاي كوچك و محدودي كه
نويد آنها را داده‌اند و براي همه انسان‌ها هم خواسته‌اند ـ بي‌آنكه
از ايمانشان بپرسند ـ بسي توفيق داشته‌اند.

بنابراين، بنياد علوم جديد بر ساختارشكني و بر نقد است؛ و
بر عدم‌تعهد به هر ساختار و شالوده‌اي. و حال آنكه
هر ساختي بستري مي‌شود براي بهره‌مندي عده‌اي و
محروميت عده بيشتري. و جالب آنكه
داوم و بقاي هر ساخت،
وابسته ايمان هر دو گروه است! و از اين رو،
وقتي شك اهل علم، لرزه بر اين ساخت مي‌افكند،
اهل ايمان بي‌تاب مي‌گردد و طبيعي است كه
نسبت به علم (و اهل آن) خصومت ورزد.
دادگاه‌هاي تفتيش عقايد شاهد روشني بر چنين مواجهه‌اي است.

مواجهه ميان فيزيك و هيات (نجوم) ايماني و علم فيزيك (جديد) و
ميان زيست‌شناسي ايماني و زيست‌شناسي جديد و
ميان علم النفس ايماني و روان‌شناسي جديد و
ميان درك ايماني از سياست و علم سياست و
ميان درك ايماني از اجتماع و علم جامعه‌شناسي. و الخ.

در حيرتم از اين همه بلايايي كه
از سر نشستن در جايگاه خداوندگاري ـ كه
جايگاه دانش مطلق قطعي ازلي ابدي ... ايماني است ـ و
نشاختن و مراعات نكردن حد و اندازه خود ـ كه
چيزي جز دانش نسبي گماني عصري ... علمي نيست ـ ،
بر انسان رفته است و باز عبرت نمي‌گيرد و
خيره‌سرانه داعيه تماميت دارد!
...

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

من عضوي از جنبش سبز هستم يا چرا در انتخابات شرکت می‌کنم؟ 2

از آنجا که به باور من
1- شرایط کشورم نامطلوب است.
[شرایطی که
1-1- معلول مشکلات ساختاری است،
و
1-2- دارای تاریخی طولانی است،
و
1-3- فقط هم اقتصادی ـ سیاسی نیست،
که
1-4- بیش و پیش از همه اجتماعی ـ فرهنگی است.]
و
2- مدیریت کلان کشور
2-1- در اداره کشور ناتوان است.
و در عین حال،
2-2- يا خواهان حفظ این شرایط نامطلوب است،
2-3- یا خواهان تغییر به شرایط نامطلوب(تر) دیگری است،
و من
3- خواهان تغییر این شرایط به شرایط مطلوب‌تری هستم.
و من
4- ضدانقلاب (مخالف تغییر سریع، غیرقانونی و خشونت‌بار این شرایط) هستم.
و من
5- مخالف دخالت بیگانگان در امور داخلی کشورم هستم.
و فهمیدم
6- استفاده از مسیر قانونی براي اعمال تغییرات مورد نظرم
يعني شرکت در انتخابات، ممكن نيست.
و دريافتم که
7- ارباب قدرت را تاب تحمل هيچ حركتي
برخلاف خواست ایشان نيست (حتي
در چارچوب قوانيني كه خود وضع كرده‌اند).
و بدین ترتیب،
8- حصول شرایط مطلوب نه تنها یک شبه كه به اين سادگي‌‌ها ممکن نيست.
[و اصولا
8-1- شرایط مطلوب هیچگاه دست‌یافتنی نیست!
چرا که شرایط مطلوب چیزی نیست مگر
8-2- دگرگونی آهسته و پیوسته از شرایط موجود به شرایط بهتر.
و بنابراین،
8-3- نیازمند مشارکتی پیوسته و خستگی‌ناپذیر است.
که
8-4- به شرکت در انتخابات تقلیل‌پذیر نیست].
در نتیجه از آنجا که
9- خواهان مشارکت در تغییر شرایط کشورم هستم.
پس
10- خود را عضو كوچكي از خانواده بزرگ و برومند جنبش سبز می‌دانم.
...

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

...(3)

با اين مردم نجيب، خوب برخورد نشد؛ اين را ديگر خودم فهميدم.
مردم فهيم، هميشه در صحنه، بزرگ، و حق‌شناس، يك شبه شدند
خس و خاشاك، بازيچه بيگانگان، اغتشاش‌طلب، و معاند!
و همين مجوزي شد براي تعدي به مال و جان و ناموس مردم.
چرا كه نخستين گام در جنايت عليه انساني ديگر،
خلع مقام وي از انساني هم‌شان است.

البته اين را خيلي پيش از اينها مي‌بايد فهميده باشم؛ يعني
از وقتي كه با ديگر هم‌نوعان من، با انواع برچسب‌ها،
از دگرانديش(؟!) بگير تا اراذل و اوباش،
بي‌آنكه در دادگاهي صالح و
پس از محاكمه‌اي عادلانه‌اي،
محكوم شده باشند،
چه برخوردهاي غيرانساني كه نشد.
...
عده‌اي از مردم كشته شدند و
عده‌اي آزار (شكنجه) ديدند.
هر چند كه رئيس فرهنگستان تعداد آنان را قابل توجه ندانست، و
رئيس جمهوري(؟!) آن را سناريويي از پيش طراحي شده و
كار خود آشوبگران (خس و خاشاك سابق) خواند، و
يك فرمانده نظامي تعداد كشته‌هاي خودي را بالاتر اعلام كرد، و
...
و كار خدا بود كه فرزند يكي از مقامات در ميان اين مردم باشد، و
جوان بي‌گناه به خواري گرفتار گردد، و در آخر جنازه آش و لاش وي،
با اعمال انواع تحقيرها، تحويل خانواده داغ‌دارش شود. و
آن وقت معلوم شود جوان نگونبخت نه بر اثر مننژيت كه
بر اثر اصابت جسم سخت به سر (چه تعبير آشنايي) جان‌باخته است.
...
داشتم به لورا دانشجوي دكتراي جامعه‌شناسي دانشگاه ادينبورو فكر مي‌كردم كه
براي رساله دكترا بر روي نگرش‌ها درباره تجاوز به عنف تحقيق مي‌كند.
يعني چقدر ممكن است اين موضوع مهم باشد كه
كسي بخواهد براي رساله دكتراي جامعه‌شناسي روي آن كار كند؟
ديدم، نه، خيلي هم مهم است!
بخصوص با اين بلائي كه دچار شده‌ايم، يعني
عده‌اي دختر و پسر قرباني تجاوز جنسي سازمان‌يافته شده‌اند كه
شديدترين نوع آزار جسمي و روحي (شايد از مرگ بدتر) باشد.
چرا بايد قرباني شرمنده باشد؟
چرا بايد از افشاي آزاري كه ديده، بيم داشته باشد؟
اين بيچارگي لابد ريشه در نگرش‌هاي ديگران دارد.
شايد بهتر باشد اينگونه بپرسيم:
چرا ديگران نسبت به قرباني آزار جنسي،
به ديده تحقير يا ترحم مي‌نگرند؟
...
و اين گونه بود كه
نام بازداشتگاهي (كهريزك) بر سر زبان‌ها افتاد،
و عذر بدتر از گناه كه
شرايط سخت اين بازداشتگاه غيرقانوني،
ويژه اراذل و اوباش بوده است، و
جاروجنجالي به راه افتاد كه
ماموران خودسر (تعبير آشناي ديگري) محاكمه مي‌شوند، و
مي‌دانيم انجام كار چيزي در حدود ريش‌تراشي خواهد بود كه
سربازي بي‌نوا از كوي دانشگاه ربود.
...
-: متجاوزان، نه ماموران كه
مجرمان جاني سابقه‌دار بودند!
-: ... كه لابد مامور مجازات مردم شده بودند!
...
خاطرات شعبان جعفري (شعبان بي‌مخ) را اگر نخوانده‌ايد، بخوانيد.
...

چهارشنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹

يك چند...(2)

دوستان همگي نسبت به من لطف داشتند و
از زاويه ديد خود،
آنچه كه در اين مدت گذشته بود،
بي كم و كاست، و با هيجان فراوان برايم شرح دادند:
از روبرو شدن مدني طرفداران احمدي نژاد با طرفداران رقبا در
خيابان ها و ميادين شهر در روزها و شب هاي قبل از روز راي گيري،

از فضاي باز بي نظيري كه در اين روزها و خاصه شب ها با
عدم مداخله انواع نيروهاي انتظامي براي آحاد مردم و
به ويژه جوانان پيدا شده بود،

از به يكباره بسته شدن فضا در روز راي گيري،

از خيل راي دهندگاني كه از صبح اول وقت تا اعلام پايان زمان راي گيري،
جلوي شعب اخذ راي، صف كشيده بودند،

از تب و تاب و بي قراري شب شمارش آرا،

از اينكه همه (اغلب) آمده بودند تا احمدي نژاد دوباره رئيس جمهوري نشود،

از اينكه خود به احمدي نژاد راي نداده بودند ولي
افرادي از بستگان شهرستاني يا روستائيان شريف مي شناختند كه
به او راي داده بودند (يا فرد مورد اعتمادي داشتند كه
به آنان اطمينان داده بود،
در شمارش آرا تقلبي صورت نگرفته است)،

از صبح روزي كه با اعلام نتيجه شمارش آرا،
احساس كردند انگيزه اي براي بيرون آمدن از رخت خواب ندارند، و
خدا خدا مي كردند آنچه شنيدند كابوسي بيش نباشد،
احساس كردند ناي راه رفتن ندارند، حال حرف زدن ندارند، و
احساس كردند همه در خيابان، منگ و بهت زده،
انگار با مشت كوبيده باشند در صورتشان، خرد شده اند،

از روزي كه انگار يكباره به خود آمدند، و
يكباره خود را در ميان خيل جمعيتي ديدند،
سراسر سبز و سرشار از فرياد سكوت كه
از امام حسين به راه افتاده بود و
تا آزادي موج مي زد،
...

دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

يك چند اين مثنوي تاخير شد(1)

از آخرين پست اين وبلاگ،
تابستاني گذشته
گرم، پرشور، طاقت‌فرسا، سوزان و
حالا همه چيز چنان ديگرگون شده است كه نمي‌دانم
از چه بنويسم؟ و از چه ننويسم؟ و
اصلا بنويسم؟ يا ننويسم؟!
آخر نوشتن دل و دماغ مي خواهد؛
كه نيست!

با اين همه مگر مي توان به مراعات اين طبع لطيف،
دل‌شكسته و پروبال بسته،
دم فروبست و به كنجي خزيد و
جهان و مافيها را به خود بازگذاشت، و
نوميدانه به عالم هپروپ پرباز كرد؟
و «گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي‌شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن‌بست».